رضا باقری

رضا باقری

وطن

هرگز نخواسته‌ام ترکت کنم،

وطن،

تو

درون منی؛

در رگ‌هایم،

در نفس‌های بی‌قرارم.

چگونه می‌توان

از درون خود

رفت؟

چشم‌هایم،

این چشم‌های مشتاق،

سال‌هاست

در پی تو

خسته شده‌اند.

و هر بار که نامت را می‌گویم

چهرهٔ مردمت

در ذهنم

روشن می‌شود،

مردمی

با دستان ترک‌خورده،

با چشم‌های

پر از صبر و اندوه،

که درد را

چون نانی روزانه

قسمت کرده‌اند.

درونم

تو را می‌جوید

در صدای آن‌ها،

در آهِ کوچه‌ها،

در سکوتِ خانه‌هایی

که چراغشان

کم‌سو می‌سوزد.

اکنون خسته‌ام،

خسته‌تر

از درختی

که می‌داند

دیگر جوانه‌ای

بر شاخه‌هایش

نخواهد نشست.

اما هنوز

در عمق جانم

آرزویی آرام

نفس می‌کشد،

که روزی

بی‌آهنگ،

بی‌سؤال،

بی‌ریا

به سوی تو برگردم،

در میان مردمت بایستم،

و در هوای آزاد تو

فقط

برقصم.

  • رضا باقری

    Das Gedicht beschreibt die innige Beziehung des Sprechers zu seiner Heimat. Er fühlt sich tief verwurzelt und kann sich ein Leben ohne sie nicht vorstellen. Trotz der Erschöpfung und des Schmerzes, den das Heimweh mit sich bringt, bleibt der Wunsch bestehen, eines Tages zurückzukehren und in Freiheit unter seinem Volk zu leben.