-
یک شب سیاهِ طولانی «عباس سماکار»
یک شب سیاهِ طولانی عباس سماکار ما به چیزهای عجیب عادت نداشتیم. به همین دلیل، وقتی ناگهان شب شد همگی جا خوردیم. اول، ابر سیاهی همۀ آسمان را کیپتاکیپ پوشاند. بعد هوا سرد شد و تاریکی همهچیز را در خود غرق کرد. آدمهای بزرگ تعجب کرده بودند. مثل وقتی شده بود که ناگهان رگبارهای تند،…
یک شب سیاهِ طولانی
عباس سماکار
ما به چیزهای عجیب عادت نداشتیم. به همین دلیل، وقتی ناگهان شب شد همگی جا خوردیم. اول، ابر سیاهی همۀ آسمان را کیپتاکیپ پوشاند. بعد هوا سرد شد و تاریکی همهچیز را در خود غرق کرد. آدمهای بزرگ تعجب کرده بودند. مثل وقتی شده بود که ناگهان رگبارهای تند، پیش از خود، توفان بهپا میکنند و بوی خاک و تاریکی را همهجا میپراکنند. در عرض چند دقیقه، هوا چنان رو به تاریکی رفت که واقعاً شب شد. اول، موضوع برای ما جالب بود. همه با تعجب به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم.
عبدی کچل گفت:
مال اینه که زمستونه!
بچهها خندیدند. ولی مصطفوی نخندید. نگاهش خشن و جدی بود و برخلاف همیشه، یقۀ عبدی را نگرفت. هر وقت عبدی چیز بامزهای میگفت، مصطفوی یقهٔ او را میگرفت و گردن نازکش را میچلاند و میگفت؛ «دیگه زِر زِر نکنیا!».
ولی آن روز این کار را نکرد. بچهها نگاهش کردند و دیدند که شب در نگاه او سایۀ غلیظی انداخته و مادۀ مذابی از آنها سرازیر شده است. عبدی کچل ادای ترسیدن درآورد و قِر داد. بچهها میخواستند بخندند، ولی به مصطفوی نگاه کردند و ساکت ماندند.
جمشیدی گفت:
مگه چی شده؟
مصطفوی جواب او را هم نداد. فقط چپچپ به او و عبدی کچل نگاه کرد. جمشیدی لبخند تمسخر زد و قدمهایش را تند کرد و رفت. عبدی هم از ما جدا شد و دنبال او دوید. مصطفوی پشت سر آنها بدجوری خندید. ما، همه نگاهش کردیم. لبهایش کِشآمد و گُشاد شد و دوباره به جای اولش برگشت. همه ترسیدیم. هوا سردتر و تاریکتر شد. چراغها زورشان نمیرسید در تاریکی نفوذ کنند. شب، در افق خیابان، در زاویۀ تندِ بریدگیهای هندسیِ ساختمانها، رنگ دودزدهای مثل خونِ سیاه و نارنجی بهخود گرفته بود و باد، شلاق دراز و سردش را بر همهچیز میکوبید.
سرکوچۀ «بقالها»، رضائی و کمالیفرد هم راهشان را جدا کردند و رفتند. من و جمال کسائی و مصطفوی هنوز با هم بودیم. هر سه میترسیدیم و هیچکدام حال خوبی نداشتیم. بهخصوص حال مصطفوی خیلی بد بود. شبِ سرد و آسمانِ سنگین، به چشمان او فرو رفته بود و از آنها سیاهی بیرون میزد و بوی دود و خاک میداد. ما تند کردیم. تا به خانه رسیدیم، پدر و مادرهایمان نگران شده بودند. زود ما را گرفتند و بردند تو و درها را بستند.
مادر گفت:
امشب ناجوره، باید زود بخوابیم.
لای درز درها را پارچه چپاندند که تاریکی به اتاق نیاید.
پدر گفت:
اَلان هیشکی تو خیابونا نیس. همه رفتن تو، درا رو بستن. شبِ سیاهِ بدیه.
مادر گفت:
بیچاره بچههای صغرا رو بگو! امشب بلائی به سرشون نیاد خوبه.
بچهها به دهان مادر نگاه میکردند و میترسیدند.
پدر گفت:
از این حرفا نزن!
مادر گفت:
بچهها باید واقعیت رو بدونن.
اما ما میترسیدیم. شب، سیاه و غلیظ و با بوی بد، از درز پنجرهها به درون اتاق نفوذ میکرد و مانند مادۀ سیالی به زمین میریخت. از بیرون به در میکوبیدند. با مشت و لگد میزدند و میخواستند وارد شوند. در میلرزید و چارچوب آن تکان میخورد.
مادر، همۀ ما را جمع کرد و با دستهایش مثل یک بستهٔ بزرگ بغلمان کرد و گفت:
یا امام زمون! بچهخورا اومدن.
از بیرون صداهای عجیب میآمد. مردم یکریز جیغ میکشیدند و داد و فریادشان به گوش میرسید. بوی سوختگی و نعرههای جگرخراش همهجا پیچیده بود. حیوانات، نعره میکشیدند. همه را داشتند میخوردند. به هیچکس رحم نمیکردند.
پدر پرید، محکم در را از تو نگه داشت. پشت در، چند تا ایستاده بودند و چشمهاشان پف داشت و رنگ صورتشان مهتابی بود. هرکدامشان پنج برابر یک آدم معمولی بود. همۀ آنها برگشتند و با هم به من نگاه کردند. قلبم داشت از جا کنده میشد.
مادر گفت:
واموندهها خیلی بدیمنن.
من فریاد زدم، بهسرعت دویدم و با یک پرش جفت زدم بیرون.
مادر دید عرق کردهام.
پرسید:
چته؟ از چیزی ترسیدهی؟
گفتم:
بچهخورا دنبالم کرده بودند.
گفت:
خب نرو اون طرفا!
گفتم:
تو خواب بود.
گفت:
تو خوابم نرو اون طرفا! مگه نگفتن؛ «کسی حق نداره بره اون طرفا؟»
گفتم:
باشه.
آمدم بیرون و دیدم مردی با موهای کثیف و دستهای خونی آنجا ایستاده است و خون، از جای بریدگی انگشتهایش بیرون میزند. بهسرعت برگشتم و فرار کردم. از پشت مرا گرفت و گونی کثیفی را روی سرم کشید. جیغ کشیدم.
مادر گفت:
باز رفتی اونجاها؟
گفتم:
میخواستم برم بیرون.
گفت:
رفتی اون طرفا!
گفتم:
خب، «خواب» همهجا هست.
گفت:
پس اصلاً نرو بیرون. وقتی گفتن؛ «نباید بیرون رفت»، نباید بری.
مادرِ صغرا آمد جیغ کشید. همه ترسیده بودند. پدر همانطور محکم پشت در را نگه داشته بود و هنوز از بیرون محکم به در میکوبیدند.
مادر گفت:
حالا بیا اینور، اونا رو عصبانی نکن.
گفتم:
من کاریشون ندارم. اونا خودشون هی دنبالم میکنن. ببین، دنبال همه کردن! همه دارن جیغ میکشن.
از همۀ خانهها صدای جیغ بچهها میآمد.
مادر گوش داد و گفت:
این وضع قابل تحمل نیس.
پدر آمد دستم را گرفت و برد توی پستو و لحاف را کشید روی سر خودش و من و گفت:
اینجا امنتره، ما رو نمیبینن.
مادر گفت:
فایده نداره، اونا همهچیزو میبینن.
پدر گفت:
بیشرفا، دس وردار نیسن.
مادر گفت:
هیس، میشنفن. کافیه بو ببرن یکی از این حرفا میزنه، بیان بچههامو بخورن.
پدر گفت:
تنشون بوی سردخونه میده. بوی گندِ مرده.
مادر داد زد:
حالا هی بگو. بگو تا بفهمن بیان. شماهام بگیرین بخوابین! تنها کاری که میشه کرد، اینه که مواظب باشین نگیرنتون. بگیرن، خوردن!
ما میلرزیدیم.
پدر گفت:
خیلیم نباید ازشون ترسید.
مادر خندید:
هِه! یادت رفته؟ مث اینکه یه دفعۀ دیگهم این اتفاق افتاده، یادت نیس؟ اون دفعهم همینطور بود. کسی جرأت نداشت بره بیرون. همهجا بوی خون بچهها پیچیده بود. هرجا میرفتی میگفتن: «دَر رین، بچهخورا دارن میان!»
پدر گفت:
حالا این چیزا رو جلوی بچهها نگو.
مادر گفت:
اینام باید بههرحال واقعیت رو بدونن.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. ستارهها نبودند. ستارهها که میشد کف دست احساسشان کرد نبودند. ماه، در خود فرو رفته و تیرهرنگ بود. فقط خط روشنی دورش داشت و بهجای آنکه مثل یک پری دریائی از آب بیرون بیاید و رو سنگِ آسمان لم بدهد، از خواب بیدار شده بود و با ترس، بر گِرد یک دایره میچرخید.
مادر شانهام را گرفت و مرا کنار کشید و گفت:
بیا اینطرف. الان وقت بیرون نگاه کردن نیس. میخوای عصبانیشون کنی؟
ولی خودش بیرون را نگاه کرد و گفت:
ماه گرفته. این نشونۀ بدیه. ممکنه شب از اینم سیاهتر بشه. وای به حال اونائی که در و پنجرۀ درستوحسابیای ندارن.
پدر گفت:
همونی که گفتم؛ تنشون بوی سردخونه میده.
مادر گفت:
اَه، هی بگو!
بعد رو به ما ادامه داد:
بخوابین! اگه چشاتون وا باشه، میان میرن توش.
چشمهایم را محکم بستم و بلافاصله در خواب دیدم که بهشدت در میزنند. بیدار شدم. مادر و بچهها همگی پشت در را محکم نگه داشته بودند که آنها نتوانند بازش کنند.
گفتم:
حالا اگه بیان چی؟
مادر گفت:
نمیان، بگیر بخواب.
گفتم:
اگه اومدن چی؟
میخواست بگوید؛ «نمیان!» که آمدند. مادر تا چشمش به آنها افتاد خودش را باخت. آنها مثل بو، مثل سیاهی شب، از درز درها به درون اتاق خزیدند.
پرسیدم:
چرا میترسی؟ دیدی آدمبزرگا رم میخورن!
گفت:
ساکت باش، تکون نخور. تکون نخوری نمیفهمن ما اینجائیم.
گفتم:
ولی دارن ما رو میبینن.
گفت:
باشه ببینن. نمیفهمن. فقط نباید تکون بخوری. تا تکون بخوری فهمیدن.
گفتم:
میترسم.
گفت:
نترس. شجاع باش. اینا چشم ندارن. نیگا میکنن؛ ولی چشم ندارن. نترس. (داد زد) وایسا! حرکت نکن.
تا تکان خوردم یکیشان مرا گرفت.
مادر گفت:
دیدی عاقبت چه بلائی سر خودت آوردی؟ حالا هی حرف گوش نکن.
هنوزم میتونی تکون نخوری. اینا از چیزی که حرکت کنه میترسن. میگیرنش حرکت نکنه.
من تکان نخوردم. از لای درز درها تاریکی و سرما مثل دود مذاب پایین میریخت. درها، زیر فشار هوای بیرون داشت میشکست.
مادر گفت:
مواظب باش. وامونده داره خودشو آماده میکنه یه بلائی سرت بیاره. همونطور بیحرکت بمون، من حواسش رو پرت میکنم. تا ولت کرد در رو.
بچهخور نگاهی به مادر انداخت و مرا ول کرد. معلوم بود، حرکت مادر را دیده است.
مادر در رفت. ولی بچهخور دستهایش بیش از اندازه دراز شد و مادر را گرفت و خورد.
من جیغ کشیدم. فریاد زدم. به سر و صورت خودم کوبیدم. مثل کوره داغ شده بودم و عرق از همۀ سوراخهای پوستم با فشار بیرون میزد.
مادر پرسید:
باز رفتی اون طرفا؟
گفتم:
آره رفتم. کار دیگهای میتونستم بکنم؟
مادر با مهربانی لبخند زد و گفت:
میفهمم. حالا دیگه از این فکرا نکن. مث بچۀ خوب، یه ماچ محکم بده بگیر بخواب.
پرسیدم:
بچهخور راسه؟
گفت:
بگیر بخواب، به این چیزام فکر نکن.
گفتم:
ولی باید بگی «راسته» یا «نه».
با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت:
نه، «راست» نیست.
دیدم دارد گریه میکند. معلوم بود دروغ میگوید. میدانستم که «راست» است. خودم با چشمهای خودم دیده بودمشان. به مادر نگاه کردم. دیدم چشمانش به رنگ مهتاب است و بد گریه میکند. هنوز هم نمیتوانم هِقهِق سنگین او را از خاطر ببرم. انگار در دالانهای خالی و تاریک سرم حک شده است.
حالا خیلی از آن زمانها میگذرد. روزها بهسرعت باد طی شدهاند. از آن چیزهای دورافتاده، تنها خاطرهای تلخ و سنگین برای من باقی مانده است که از یادآوری آنها و لگدهایی که به در میخورد فقط سرم درد میگرفت.
اگر مادر بود و میدید که آنها راستکی هستند و من به آنها عادت کردهام، حتماً ناراحت میشد. آنها همینجا هم هستند و دیگر مرا نمیترسانند. آنها فقط بچههای مرا به وحشت میاندازند. بچهها از پنجره به بیرون نگاه میکنند و میترسند. باد زوزه میکشد و شب هنوز سیاه است.
-
یک شب سیاهِ طولانی «عباس سماکار»
یک شب سیاهِ طولانی عباس سماکار ما به چیزهای عجیب عادت نداشتیم. به همین دلیل، وقتی ناگهان شب شد همگی جا خوردیم. اول، ابر سیاهی همۀ آسمان را کیپتاکیپ پوشاند. بعد هوا سرد شد و تاریکی همهچیز را در خود غرق کرد. آدمهای بزرگ تعجب کرده بودند. مثل وقتی شده بود که ناگهان رگبارهای تند،…

Kommentar verfassen