در یکی از روزها، ساعت چهار صبح، زندگی من شروع شد.
نمیدانم چرا باید پس از این همه سال بگویم زندگیام آن ساعت شروع شد. چنین می اندیشم که زندگی آدم یکبار آغاز نمیشود، بارها متولد میشویم؛ نه از شکم مادر، بلکه از لحظهای که چیزی را در خود کشف میکنیم که سالها با ما بوده و نامش را نمیدانستهایم.
آن شب ماجرای نیچه و اسب درشکه را خواندم؛ همان لحظهای که اسبهای کتکخورده را در آغوش گرفت و گریست. نمیدانم آن گریه پایان عقل بود یا آغاز نوع دیگری از فهمیدن. برای من اما چیزی را روشن کرد. احساس کردم آنچه سالیان دراز در وجودم بوده و نمیتوانستم توضیحش دهم، عشق است؛ نه عشقی که فقط میان دو نفر اتفاق میافتد، بلکه ناتوانی انسان در بیتفاوت ماندن در برابر رنج دیگری.
سالها بود این احساس را با خود حمل میکردم، بیآنکه کسی را بیابم که بتوانم برایش توضیح دهم چرا بعضی چیزها اینقدر مرا آزار میدهند. گفتن هم همیشه کافی نبوده است. گویی چیزی در من منتظر نقطهای از انفجار مانده است؛ نقطهای که هرگز نیافتهام. احتمالا این گره هیچگاه باز نشود و پس از مرگ من چون شبحی میان نوشتههایم سرگردان بماند و برای خود آشیانهای جستوجو کند.
اما اکنون مسئلهٔ دیگری نیز پیدا شده است: «فراموشی.»
امروز برای آزمایش خون رفتم. منشی دکتر با لبخندی گفت:
«امروز آزمایش ندارید.»
ایستادم و نگاهش کردم. اشتباه کرده بودم. دیگر حتی وقتها را هم مثل گذشته به خاطر نمیسپارم.
وقتی از مطب بیرون آمدم، تاریخ تمدید کارت شناسایی و پاسپورتم را چند بار در ذهنم تکرار کردم. میترسیدم آن را هم فراموش کنم.
فراموشی چنین است، در ابتدا همین است: یک تاریخ، یک قرار، نام کسی، جایی که چیزی را گذاشتهای. چیزهای کوچکی که از سوراخهای حافظه بیرون میریزند. اما وقتی آدم متوجه آن میشود، دیگر مسئله فقط یک قرار فراموششده نیست. ناگهان میفهمد چیزی که تمام گذشتهاش را در آن حمل میکند نیز جاودانه نیست.
اگر حافظه از دست برود، گذشته کجا میرود؟
آیا چیزی که دیگر به یاد نمیآورم هنوز بخشی از زندگی من است؟
و اگر روزی خود من نباشم، چه کسی این زندگی را به یاد خواهد آورد؟
چند روز پیش دختر کوچکم از من خواسته بود برایش آب ببرم. قول داده بودم. کارهای زیاد، فکرهای پراکنده و شاید مقداری بیتوجهی باعث شد فراموش کنم.
بعد پیام داد که حالش بهتر است. همان لحظه یادم آمد. خودم را سرزنش کردم. نه برای آب. آب را میشد دوباره برد. مسئله این بود که چیزی را که برای انسانی عزیز اهمیت داشت، فراموش کرده بودم.
دنیا ذهن آدم را از هزار سو میکشد. خبر جنگ، کار، کتاب، سیاست، نگرانی، تلفن، قرار، پول، بیماری، آینده. مغز پر میشود و ناگهان چیز کوچکی که شاید از همه مهمتر بوده است، از میان آن همه هیاهو بیرون میافتد. آن روزها اخبار جنگ ایران و آمریکا، همهجا بود. کسانی از ادامهٔ جنگ دفاع میکردند. در جنگ روسیه و اوکراین نیز کسانی از ارسال هرچه بیشتر اسلحه؛ روسیه تجاوز کرده بود و برای تجاوز خود دلایل سیاسی و امپریالیستی داشت. قدرتهای دیگر نیز در تاریخ برای تجاوزهای خود دلایل ساختهاند.
اما در میان همهٔ تحلیلها یک پرسش برایم باقی میماند: چرا انسان برای کشتن انسان همیشه استدلالی پیدا میکند؟
شاید تاریخ، بیش از آنکه تاریخ پاسخها باشد، تاریخ توجیههاست.
هر نسلی واژههای خودش را پیدا میکند تا کاری را که میکند ضروری جلوه دهد.
و انسان کشته میشود.
بعد نامش مدتی باقی میماند.
بعد نامش هم فراموش میشود.
—
به خانه برگشتم. میلی به صبحانه نداشتم. مقداری از غذایی را که سه روز پیش درست کرده بودم گرم کردم و چای سرد دیروز را دوباره داغ کردم. چه فرقی میکند؟ شکم باید سیر شود و تشنگی باید برطرف شود.
اما همین کارهای کوچک روزانه گاهی مرا به فکر فرو میبرند.
این همه تلاش برای چیست؟
هر روز از خواب برخاستن، دوش گرفتن، ریش تراشیدن، غذا خوردن، خبر خواندن، پاسخ دادن به پیامها، کار کردن، برگشتن، خوابیدن و فردا دوباره از ابتدا.
اگر پایان همهٔ این تکرارها مرگ است، چرا آنها را انجام میدهیم؟
شاید پاسخ همین باشد که «زندگی، پیش از آنکه معنایی داشته باشد، اتفاق میافتد.»
ما ابتدا هستیم و بعد ناچار میشویم برای بودن خود معنا پیدا کنیم.
من معنا را بیشتر از هر جای دیگری در نوشتن جستوجو کردهام.
«حسین یخچالی» را چند سال نوشتم. وقتی برای نخستین بار چاپ شد، متوجه اشتباهات فراوان تایپی شدم. تمام نسخههای چاپشده را کنار گذاشتم و دوباره شروع کردم. روزهای زیادی روی آن کار کردم تا سرانجام منتشر شد. برای افراد زیادی فرستادم. بعضی نظر دادند، بعضی صحبت کردند، اما نقد جدی چندانی ندیدم.
خودم میدانم کتاب از نظر تکنیک و شیوهٔ نگارش ضعفهایی دارد.
به نظرم آمد اثر قابلتوجهی نبوده است. به همین جهت است که هنوز خوانندهٔ خودش را پیدا نکرده است.
اما مسئله برای من دیگر فقط خوب یا بد بودن آن کتاب نیست. سؤال این است که چرا چند سال از زندگیام را صرف نوشتن چیزی کردم که ممکن است پس از من کسی حتی صفحهای از آن را باز نکند؟
«فرار از دوزخ» را میخواهم بهتر بنویسم. «زنجیرهای خاکستری» را تمام کردهام. طرح رمانهای دیگری را نوشتهام. شعرهایم ماندهاند. نوشتههای نیمهتمام فراواناند. نمیدانم چقدر فرصت دارم.
دخترهایم فارسی نمیخوانند. بسیاری از دوستانم سالخوردهاند و همه نیز شیفتهٔ ادبیات نیستند. ممکن است پس از مرگم این نوشتهها مثل رؤیاهایی که کسی خوابشان را به یاد نمیآورد، ناپدید شوند.
پس چرا مینویسم؟ این سؤال رهایم نمیکند . فکر میکنم انسان نمینویسد تا جاودانه شود. مینویسد چون «اکنون زنده است.» من اکنون که این جمله را مینویسم وجود دارم. همین کافی است.
—
اما زندگی من فقط کتاب نبوده است.
سالهای زیادی را در سیاست، بحث، اختلاف، تشکل، دوستی و جدایی گذراندهام. هنوز هم وقتی با دوستانم مینشینم، خیلی زود صحبت از جامعه، سرمایهداری، زندان، آزادی، تشکل و انقلاب میشود.
هفتم ژوئن با سه نفر از دوستانم در رستوران آدلر نشسته بودیم. قرار بود دربارهٔ یک کانون فرهنگی و ادبی صحبت کنیم، اما بحث خیلی زود به سندیکا، سرمایهداری و زندانیان کشیده شد.
بحث بالا گرفت. در ظاهر دربارهٔ سندیکا حرف میزدیم، اما بعدها فهمیدم مسئلهٔ من چیز دیگری بود.
من از قدرت میترسم. نه فقط از قدرت دولتها. از قدرت کوچکی که ممکن است در یک جمع چهارنفری نیز شکل بگیرد. از لحظهای که یکی رئیس میشود و دیگری تابع. از لحظهای که رفاقت جای خود را به فراکسیون میدهد. از لحظهای که انسان برای اثبات درست بودن خود، دیگر صدای دیگری را نمیشنود. سالها علیه ساختارهایی مبارزه کردهایم که انسان را مطیع میکنند، اما آیا خودمان توانستهایم میل به فرمان دادن را در درون خود از میان ببریم؟
این پرسش برای من از اختلاف بر سر سندیکا مهمتر است. چه آسان است که انسان علیه استبداد سخن بگوید و در اولین جمع کوچکی که اندکی قدرت به دست آورد، همان مناسباتی را بازسازی کند که تمام عمر محکومشان کرده است. قدرت پیش از آنکه یک ساختمان، دولت یا دستگاه باشد، «امکانی درون انسان است.»
—
آن شب وقتی به خانه برگشتم، به زیرزمین رفتم تا لباسها را پهن کنم. کنار زیرزمین یکی از مستأجران چند کارتن خالی دیدم. در باز بود. کارتنها را برداشتم و با خود آوردم. بعد به خودم گفتم:
تو چه کردی؟
کارتنها تقریباً ارزشی نداشتند. شاید صاحبشان میخواست دورشان بریزد. اما از او نپرسیده بودم.
همین کافی بود. دزدی را نمیتوان با قیمت چیزی که برداشتهای تعریف کرد. آن شب با فکر همان چند کارتن خوابم نبرد.
به نظرمضحک است: انسانی دربارهٔ جنگ، سرمایهداری، آزادی و رهایی بشر بحث میکند و شب با عذاب وجدان چند کارتن خالی به رختخواب میرود.
اما اخلاق دقیقاً همینجا آغاز میشود؛ جایی که دیگر کسی تو را نمیبیند. اگر فقط زمانی درستکار باشم که دیگری مرا میبیند، اخلاق من چیزی جز ترس نیست.
—
سالهاست یک پرسش در من تکرار میشود: «واقعیت زندگی چیست؟»
واقعیت دفاع چیست؟ چرا حمله ؟ چرا دروغ ؟ چرا منطق ؟ نمیدانم پدر و مادرم چرا مرا به وجود آوردند. نمیدانم آیا اساساً وظیفهای بر عهدهٔ من گذاشته شده بود که باید پیش از مرگ انجامش دهم.
ادیان برای این پرسش پاسخ ساختهاند. اسلام را شناختهام. برای زندگی و مرگ وظایفی تعیین کرده، آداب و مناسکی ساخته و برای پس از مرگ نیز جهانی خیالی وعده داده است.
من این نگاه متافیزیکی را در جوانی کنار گذاشتم. برای من مرگ دری به جهانی دیگر نیست.
مرگ پایان من است. روزی خواهد رسید که دیگر وجود نخواهم داشت. نه اینکه جایی دیگر باشم.
نخواهم بود. جسمم را بسوزانند، دفن کنند یا قطعهقطعه کنند، برای آن «من» که دیگر وجود ندارد تفاوتی نخواهد داشت. میلیاردها انسان پیش از من چنین شدهاند. آمدهاند، دوست داشتهاند، جنگیدهاند، خیانت کردهاند، ساختهاند، ویران کردهاند، فرزند آوردهاند، شعر گفتهاند و مردهاند. اما همهچیز با مرگ آنان ناپدید نشده است. چیزی باقی مانده. نه روحشان. اثرشان. هر نسلی روی بقایای نسل پیش از خود ایستاده است. دانش و نادانی، عشق و نفرت، خرد و خرافه، عدالت و جنایت، همه به ما رسیدهاند.
من وارث همهٔ آنها هستم. وارث ارسطو هستم، بیآنکه در ذهن او حضور داشته باشم. وارث ادیانم، بیآنکه در سلولهای مغزی مسیح یا محمد وجود داشته باشم. منظورم این است که هر آنچه که آنان گفته اند دهان به دهان به من رسیده است. وارث جنگهایی هستم که در آنها شرکت نکردهام. وارث شمشیر، ساطور، زندان و بمب اتمیام، بیآنکه آنها را ساخته یا به کار برده باشم و یا در تکامل آنها نقش داشته باشم. همینجا تناقضی آغاز میشود که ایدهها رهایم نکرده است:
«من بیگناهم، اما وارثم.»
من کسی را با شمشیر نکشتهام. بمبی روی شهری نینداختهام. برای گرسنگی کودکی برنامهریزی نکردهام. پس چرا احساس میکنم باید از خود دفاع کنم؟ چون زندگی من نیز در ادامهٔ همان تاریخ شکل گرفته است. من از دستاوردهای جهانی استفاده میکنم که در آن هم خِرد وجود داشته و هم جنایت. پس نمیتوانم بگویم هیچ ارتباطی با گذشته ندارم. من گذشته را مرتکب نشدهام، اما آن را به ارث بردهام. و مسئولیت انسان دقیقاً از همینجا آغاز شود: ما مسئول گذشته نیستیم، اما در برابر آنچه از گذشته تحویل گرفتهایم مسئولیم. پس بایدبکوشم، بنویسم و افشا کنم بیخردیها را.
—
شاید به همین دلیل مینویسم. این نوشته دفاعیهٔ من است. نه دفاع از بیگناهی مطلق خودم؛ چنین بیگناهیای اصلاً وجود نداشته باشد. میخواهم بفهمم سهم من چه بوده است. کجا سکوت کردهام؟
کجا ترسیدهام؟ کجا تحقیر شده و سر فرود آوردهام؟ کجا دیگری را آگاهانه تحقیر کردهام؟ کجا عشق ورزیدهام و کجا آنچه عشق نامیدهام، چیزی جز ترس از تنهایی نبوده است؟
این پرسش آخر مرا به بخش دیگری از زندگیام میبرد.
به عشق. به چیزی که من سالها عشق نامیدهام.
سرخی گمگشته
بعد از هفتادودوسالگی، خسته از کار به خانه برگشتم. در این خانه منزوی شده بودم. یک سال تمام، روزها کیلومترها رانندگی میکردم، کار میکردم و بازمیگشتم. گاهی کتابی میخواندم، شعری مینوشتم یا در بحثی سیاسی شرکت میکردم. ارتباط عاطفیام با دیگران اندک بود.
تنهایی آرامآرام از یک وضعیت بیرونی به چیزی درون من تبدیل شده بود. آن روز شیشهٔ تکیلایی را دیدم که دخترم به من هدیه داده بود. جرعهای نوشیدم.
نمیخواستم دوباره به چیزی پناه ببرم. خاطرهٔ سالهای جوانی هنوز با من بود؛ هفت سالی که پس از عشقی نافرجام به حشیش پناه برده بودم. از شانزدهسالگی تا بیستوسهسالگی. این بار مسئله مادهای نبود که مینوشیدم. مسئله همان چیزی بود که همیشه از آن گریخته بودم:
تنهایی.
درونم صدایی گفت:
تو همیشه شکستهایت را در خودت نگه داشتهای.
و صدای دیگری پاسخ داد:
من فقط میخواستم دوست داشته باشم.
تمام مسئله همین بوده است. من عاشق عاشق بودن بودهام. دوست داشتهام کسی را دوست بدارم، برایش کاری کنم، چیزی از خودم ببخشم، رنجش را کمتر کنم. بارها تصور کردهام این فداکاری خودِ عشق است. اما آیا همیشه چنین بوده است؟
آیا ممکن نیست انسان گاهی دیگری را دوست بدارد، نه فقط برای خود او، بلکه برای آنکه از تنهایی خودش نجات پیدا کند؟
این پرسش دردناکتر از طرد شدن است. چون در طرد شدن میتوان دیگری را مقصر دانست. اما در این پرسش باید به درون خود نگاه کرد.
—
ریشهٔ این نیاز باید بسیار دورتر باشد. در کودکی، زمانی که باید کنار کودکان دیگر به مدرسه میرفتم، به کودک کار شدم. زمین جارو کردم. برای دستفروشها کار کردم. تحقیر شدم. کودکی که باید دوستی را یاد میگرفت، فرمان بردن را یاد گرفت. کودکی که باید بازی میکرد، کار کرد. کودکی که باید شکستش را برای کسی تعریف میکرد، یاد گرفت آن را پنهان کند. به همین جهت بود که سالها شکستهایم را در خودم نگه داشتم.
کسی نبود بپرسد چه شده است. یا شاید کسانی بودند و من دیگر توان گفتن نداشتم. از تحقیر شدن میترسیدم و برای آنکه بیشتر تحقیر نشوم، به دیگران محبت میکردم. نازشان را میکشیدم. نقاط ضعفشان را میدیدم و سکوت میکردم. بعدها اسم این رفتار را عشق گذاشتم. این راز درونی را هنوز نمیدانم.
حالا میتوانم از خود بپرسم: چند بار عشق ورزیدم چون آزاد بودم؟ و چند بار عشق ورزیدم چون میترسیدم تنها بمانم؟
—
بااینهمه نمیخواهم عشق را به بیماری یا ضعف تقلیل دهم. هنوز معتقدم عشق یکی از معدود نیروهایی است که انسان را از حصار خودش بیرون میبرد. اما عشق نیز اگر با آزادی همراه نباشد، میتواند به شکل دیگری از اسارت تبدیل شود. عاشق شدن حق من است. اما دوست داشته شدن حق من نیست. دیگری آزاد است مرا نخواهد. همانگونه که من باید آزاد باشم پس از شنیدن «نه»، خودم را نابود نکنم. این را من دیر آموختهام. بسیار دیر. و فکر می کنم هنوز هم به اندازه کافی آنرادرک نکرده ام. دیر فهمیدن هنوز فهمیدن است.
—
حالا دوباره به همان صبح برمیگردم. به منشی دکتر. به آزمایش خونی که آن روز نداشتم.
به تاریخی که فراموش کرده بودم. شاید اگر آن اشتباه کوچک رخ نمیداد، این همه چیز را به یاد نمیآوردم. چه تناقض عجیبی:«فراموشی مرا وادار کرده است به یاد بیاورم.» پس مینویسم چون حافظه قابل اعتماد نیست. مینویسم چون میدانم خواهم مرد، نه برای آنکه مرگ را شکست دهم؛ چون م یدانم مرگ شکستناپذیر است. صفحه ها را سیاه می کنم تا پیش از آنکه نیست شوم، بفهمم این کسی که اکنون «من» میناممش چگونه ساخته شده است.
از کودکی. از تحقیر. از کار. از عشق. از شکست. از سیاست. از اشتباه. از کتابهایی که خواندهام.
از انسانهایی که دوست داشتهام. و حتی از انسانهایی که از آنان رنجیدهام. همهٔ اینها در من حضور دارند. روزی من نخواهم بود، همانگونه که میلیاردها انسان پیش از من دیگر نیستند. اما تا زمانی که هستم، مسئول همین لحظهام. نه مسئول آنکه جاودانه بمانم. نه مسئول آنکه جهان را نجات دهم. شاید بتوانم کوچکترین تغییری در آن ایجاد کنم. اما میتوانم ببینم، سؤال کنم، دوست بدارم، در برابر تحقیر انسان سکوت نکنم و بنویس و معنای زندگی را آنگونه که درک کرده ام بنویسم.
بنویسم معنا همین چیزی است که انسان، در فاصلهٔ کوتاه میان آمدن و رفتن، با انتخابهایش میسازد.
من نمیدانم فردا هستم یا نه، اما اکنون که مینویسم، هستم و تمام دفاعیهٔ من همین یک جمله باشد:
«مینویسم، نه برای آنکه فراموش نشوم؛ مینویسم تا پیش از فراموش شدن، بفهمم چگونه زیستهام.»


پاسخی بگذارید