نان وریحان
درجنگ ،دنیا آمدی
درسی واندی سال پیش،ای کودک دلبندک من
ما،
نسلی که درپایان استیلای سلطان
آغازبرخورداری مام وطن را جسته بودیم،
سرمست از پیروزی خود،
درگوش های کوچک توخوانده بودم..،
،امروز اگر،هرسو،وطن،درجنگ وناامنی ست،
ودسترنج من ،مهیای معاشت نیست،
دیری نمی پاید که درفردای پایان جهان کهنه،
میهن،عاری از هرگونه بی رسمی ست،
آسودگی ،ارزانی دلبندکان ماست،….آ
باری،ازاین ،افسانه ها،بسیار،برلب رانده بودم
وگفته بودم….
کودکانت
درمیهنی آسوده وآباد می رویند.
این خوش خیالی ها،ولی،دیری نپایید
درشامگاهی سرد،برما،یورش آوردند
ونام مارا خط زدند ازسهم نان،
بسیاری ازما،بعدازآن رفتند،
تا درجای دیگر،
آسودگی را،
ارزانی دلبندهای خودبیابند.
من ماندم ورؤیای آزادی وآسودن
من،ماندم ورنج تحمل درجهان فقر
برمن،گذشت،این گونه،سال وماه،بسیار
اما،تودرآغازراهی،همچنان،
با کودکانی منتظر،
تاکی،پدرشان،درشبی یا بامدادی
برآستان درشود،پیدا
دردست هایش،نان وریحان
محسن بافکرلیالستانی


پاسخی بگذارید