از مهتابی به شعر
بفرمایید شربت آلبالو
علی سرهنگی
.
…………….. امشب ،شاعری از ته دل شیهه می کشد !
.
مرز میان تابستان و پاییز تویی
مهربانم
ومن
تورا با شروع پاییز به یاد می آورم
با شهریوری داغ …
اگرچه پیراهن ات بوی بهار می دهد
اما این را مطمئنم
که در تپه های قلبت ،
هنوز هم که هنوز هست
برف می بارد.
.
امشب
با چشمانی از باران و زمزمه
مهتاب قدیمی را به تو می سپارم
خاطره ی گرمی از شکوفه های فراموش شده…
.
بگذار مه ولگرد شبانه
بر روی دست هاو سینه ات آرام بخوابد
اسب های پیر کم کم دارند خمیازه می کشند
و شاعری در تنهایی عظیم خود
از ته دل شیهه می کشد.
.
تا فردا که آفتاب بتابد
روی سفره ی صبحانه وچای و ابر
می دانی رفیق
دفتر کاهی و خواب آلود شعرهای من
پر از واژه های معطر چشمان توست
که به افق خیره مانده اند!
.
اینک به ارامی بهار
از انتهای سفر می آیی
همراه با نسیمی خنک و
شالی سبز در دست
تا پاییز را باصدای بلند
در گوش جاده های آفتابی بخوانی .
.
سلام بر تو ای مسافر باران خورده …
چمدانت پر از سوغاتی هل و بوسه است و اشک های زعفرانی …
امشب در کافه ی مهتاب
گلدان های شمعدانی بی تاب و تشنه اند
و خانه،
در انتظار توست .


پاسخی بگذارید