فشار اقتصادی فقط سفرهها را کوچک نمیکند؛ گاهی دایرهی آدمهایی را هم که میتوانیم با آنها حرف بزنیم کوچکتر میکند. مدتیست متوجه شدهام که با بسیاری از آدمهایی که زمانی با آنها بسیار حرف میزدم، دیگر حرف چندانی ندارم. نه لزوماً به این دلیل که دوستی از میان رفته یا محبتی کم شده است؛ مسئله این است که جهانهای ما از هم فاصله گرفتهاند. وقتی بخش بزرگی از زندگی آدم صرف فکر کردن به دوام آوردن میشود، وقتی هر روز چیزی از سبد خرید، از برنامههای آینده، از حداقلهای یک زندگی معمولی حذف میشود و فشار اقتصادی کمرت را شکسته است، ناگهان میبینی زبان مشترکت با کسی که این جهان را تجربه نمی کند، کمتر و کمتر شده است.
این به معنای بیاهمیت دانستن دغدغههای دیگران نیست. رنج را نمیشود وزن کرد و نگرانی هرکس در مختصات زندگی خودش واقعی است. اما میان «واقعی بودن» دغدغهها و «همجنس بودن» آنها تفاوت بزرگی وجود دارد. وقتی کسی با تو تماس میگیرد و میگوید فرزندش سوءتغذیه گرفته و دویست هزار تومان میخواهد تا چند تخممرغ و نان بخرد، چیزی در نسبت تو با جهان تغییر میکند. بعد از شنیدن چنین جملهای، دشوار است با همان شور و حوصله پای روایت دوستی بنشینی که مسئلهی این روزهایش انتخاب میان دو جزیره برای سفر تعطیلات یا مساله دیت رفتن باشد. نه با این داوری که او حق ندارد چنین زندگیای داشته باشد؛ فقط دیگر توان همدلی با آن جنس از مسئله را در خودت پیدا نمیکنی.
فقر و فشار اقتصادی، پیش از آنکه جامعهای را در آمارها دوپاره کند، زبان آدمها را از یکدیگر جدا میکنند. تجربههای زیسته آنقدر از هم دور میشوند که گفتوگو دشوار میشود. برای کسی که هر روز با حذف کردن زندگی میکند ــ حذف یک خرید، یک درمان، یک تفریح، یک آرزو ــ بعضی گفتوگوها دیگر نه آزاردهنده، بلکه نامفهوماند. انگار دو نفر از دو اقلیم متفاوت دربارهی آبوهوا حرف میزنند: یکی زیر بارانی ایستاده که بند نمیآید و دیگری از آفتابی میگوید که نمیداند برای لذت بردن از آن کدام ساحل را انتخاب کند. هیچکدام بیراه نمیگویند؛ فقط دیگر در یک جهان زندگی نمیکنند.
شاید یکی از تلخترین پیامدهای این سالها همین باشد: نابرابری، امکان گفتوگوی انسانها را کمتر کرده است. فاصلهی دغدغه ها، آرامآرام به فاصلهی عاطفی و انسانی تبدیل میشود؛ آدمها بیآنکه مشکلی داشته باشند از یکدیگر دور میشوند، کمتر تماس میگیرند، کمتر حرف میزنند و بیشتر ترجیح میدهند سکوت کنند. زیرا برای گفتوگو، همیشه عقیدهی مشترک لازم نیست، اما حداقلی از جهان مشترک لازم است. و وقتی یک جامعه چنان نابرابر میشود که «زندگی کردن» برای گروه کمی به انتخاب میان امکانها و برای گروه بزرگ دیگر به تقلا برای زنده ماندن تبدیل میشود، نخستین چیزی که میان این دو گروه از دست میرود، همین جهان مشترک است.


پاسخی بگذارید