دل نوشته های فرهنگ نو
از دوستم دکتر پریا یزدانی- برگرفته از سایت علی سرهنگی
.
………………….به من بگو کی رهایم میکنی؟
.
ادامهٔ متن پستهای اینستاگرام در سایت «درنگ»؛ لینک در پروفایل
دیروز
دوباره به تو فکر میکردم
باز هم دور بودی ؛مثل همیشه…
اما حضور داشتی، کمرنگ و ملایم
به من بگو کی رهایم میکنی؟
بی اختیار لبخند می زنم
که هنوز با اندیشیدن به تو دلم در سینه پر میزند.. با این که میدانم نیستی و نخواهی بود.
لحظاتی از ما
در یاد من جرقه میزنند
نمیدانم که تو هم آن ها را به یاد میآوری یا دفنشان کرده ای؟
اما من پنهانی آن ها را نگاه داشته ام
و گاه گاهی از گوشه چشمانم فرو میچکند.
دیدار من و تو هرگز سهم ما نبود
از لمس دست های مهربان
از داغی لبها و گرمای آغوش هم
هیچ چیز نمیدانیم!
و نشد که یکی شدن را زندگی کنیم.
تقدیر ما را از آنِ هم نمیدانست
یا نمیخواست
و من دیر فهمیدم
که با هر نخی نمیتوان رویا بافت.
شاید هم جایی همدیگر را ببینیم
جایی در یک موسیقی عاشقانه .


پاسخی بگذارید