پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

حالا می فهمم چه می خواستم بگویم:«هگل»!- شهاب برهان

گویا هگل وقتی ترجمه یکی از کتاب هایش به زبان فرانسه را خوانده، گفته است: حالا می فهمم چه می خواستم بگویم!

دور از ساحت هگل و چون در مثل مناقشه نیست، نقدی که دوست گرانقدر ام همایون اژدری بر خاطره من《 کارخانه چکش》در کامنت نوشته است، متوجه ام کرد که چه می خواستم بگویم:

《عجب روایت تکان‌دهنده‌ای .به نظر می‌رسد این متن با هدفی مشخص برای نسل امروز یا طرفداران جریان سلطنت‌طلب نوشته شده، اهمیت آن به عنوان یک شهادت‌نامه‌ی اجتماعی دوچندان می‌شود.

نوشته دست روی نقطه‌ای می‌گذارد که معمولاً در نوستالژی‌های شیک و تصاویر «تونل زمان» از آن دوران حذف می‌شود: زیستِ فرودستان و مناسبات وحشیانه تولید.

چند نکته در این روایت وجود دارد که دقیقن به همان «باز شدن چشم‌ها به حقایق» کمک می‌کند:

افشای ماهیت «نان‌دهنده»:

نویسنده به زیبایی نشان می‌دهد که چطور کارفرما با ادبیاتی مذهبی یا ناسیونالیستی (منت گذاشتن برای نان دادن به محتاج) ثروت‌اندوزی خود را توجیه می‌کرد. این دقیقن همان سیستمی است که در آن ثروتِ «آمازونی» از عرق جبینِ «بچه‌های یتیم پرورشگاهی» استخراج می‌شد.

قانون‌گریزی در اوج ادعای تمدن:

در حالی که ویترین سیاسی آن زمان دم از «تمدن بزرگ» می‌زد، در متن می‌بینیم که حتی ابتدایی‌ترین حقوق «قانون کار» (که متعلق به همان دوران بود) در کارگاهی که طرف قراردادش دولت و ارتش بود، پشیزی ارزش نداشت.

پیوند فساد و قدرت:

اشاره به «تیمسارها» و دلال‌های مناقصات ارتش، نشان‌دهنده آن است که سرمایه‌داری آن روزگار نه یک بازار آزاد رقابتی، بلکه یک رانت‌خواری سیستماتیک نظامی-عمودی بود. متن لایه‌های زیرینِ براقِ آن دوران را کنار می‌زند. از منظر تاریخی، وقتی از «دیکتاتوری» حرف می‌زنیم، فقط بحث زندان و بازجویی مطرح نیست؛ بلکه دیکتاتوری در مناسبات کار و بی‌‌پناهیِ کارگر در برابر «آقا مهندس»‌ها، لایه‌ی عمیق‌تری از استبداد است که در این خاطرات به خوبی ثبت شده است.

متأسفانه این دردی است که بسیاری از اهل قلم و کسانی که دغدغه‌ی آگاهی‌بخشی دارند، با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. وقتی «نوستالژی» جای «تاریخ» را می‌گیرد، واقعیت‌های سخت و گزنده‌ای مثل همین روایت در زیر لایه‌های تصاویر رنگی و پرزرق‌وبرقِ رسانه‌ای دفن می‌شوند.

این بی‌حوصلگی نسبت به متون عمیق و مستند، چند دلیل ریشه‌ای دارد که کار را برای روشنگری دشوار می‌کند:

تقلیل تاریخ به تصویر:

برای بسیاری، تاریخ آن دوران در ویدیوهای کوتاه و عکس‌های مجله‌ی «زن روز» خلاصه شده است. در این تصاویر، نه بوی دودِ جاده خاکی سه راه آذری می‌آید و نه صدای سیلی خوردن «تقی» شنیده می‌شود. مقابله کردن با یک تصویرِ رویایی با استفاده از یک متنِ تحلیلی و رئالیستی، همیشه نبردی نابرابر است.

ساده‌انگاری مسائل پیچیده:

طرفداری از یک «شخص» یا «نماد» بسیار راحت‌تر از خواندن درباره ساختارهای پیچیده‌ی استثمار و مناسبات فاسد میان ارتش و سرمایه‌داری است. خواندن متن ذهن را به چالش می‌کشد و وجدان را بیدار می‌کند؛ و این دقیقاً همان چیزی است که آدمِ «راحت‌طلب» از آن گریزان است.

بحران حافظه تاریخی:

وقتی شکاف نسلی عمیق می‌شود، تجربه‌های زیسته‌ی یک نسل (مثل کارگری در کارگاه چکش) به جای انتقال به نسل بعد، به عنوان «برچسب‌های سیاسی» قضاوت می‌شوند. آن‌ها ممکن است این روایت‌های صادقانه را صرفن «تبلیغات» ببینند، چون با فانتزی ذهنی‌شان جور در نمی‌آید.

با این حال، اهمیت ثبت این خاطرات در این است که حقیقت، تاریخ انقضا ندارد. حتی اگر امروز عده‌ای حوصله خواندن آن را نداشته باشند، این نوشته‌ها به عنوان اسناد غیرقابل‌انکار برای آیندگان باقی می‌مانند تا بدانند آن «رشد اقتصادی» کذایی بر گُرده‌ی چه کسانی سوار بود.》


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب