داستانی از «فرهاد پیربال»
فرهاد پیربال، نویسنده و شاعر نامدار، سال ۱۹۶۱ در اربیلِ کردستان عراق متولد و تحصیلاتش را تا مقطع لیسانس همانجا به اتمام رساند. در زمان دیکتاتوری صدامحسین همچون دیگر روشنفکران، جلای وطن کرده و سالها در غربت زیست. سال ۱۹۹۴ موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات نوین کُردی از انستیتو کُردی دانشگاه سوربن فرانسه میشود و به زادگاهش برمیگردد و در کنار نوشتن، در دانشگاه صلاحالدین نیز به تدریس ادبیات مشغول میشود. از او تاکنون بیشتر ۶۰ اثر در زمینههای شعر، رمان، نمایشنامه و ترجمه و پژوهش به جا مانده است.
پیربال عقایدی صریح در مورد نویسنده و التزام به نوشتن دارد و بر این باور است که نویسندۀ خلاق میتواند در عمق ظلمت نیز اثری قابلقبول خلق کند. او معتقد است اکثر اوقات ما به بیراهه رفته، بیهوده پنداشتهایم هرگاه از چنگال دیکتاتوریهای سیاسی زمانۀ خود خلاص شویم، میتوانیم اثری در حد شاهکار خلق کنیم. به عقیده او ادبیات راستین یا ادبیات خلاقه ربطی به این مسائل ندارد و نویسنده در هر فضایی میتواند اثری جهانی عرضه کند.
پیشتر تعدادی از داستانهای کوتاه این نویسنده برای اولینبار از سوی همین مترجم منتشر شده است. داستان شیزوفرنی نمونهای از داستانهای پستمدرن اوست که با نگرشی هجوآمیز به فجایع انسانی در عصر مدرن پرداخته است.
(۱)
بختیار، کنار افسری که مسئول اولیۀ تحقیق پروندهاش بود، مثل اسیری درمانده ایستاده بود.
افسر به سمت مترجم بختیار برگشت و به او گفت:
Il faudrais qui l aille a l hospital psy catrique.
مترجم که یک جوان کُرد لبنانی بود، این جمله را به حالت اندوهباری برای بختیار ترجمه کرد و گفت: برادر، فکر کنم برا یه مدت بفرستنت دیوونهخونه.
۱- اگر میخواهی بفهمی بختیار که بوده، شماره (۱۱) را بخوان.
۲- اگر دوست داری بدانی برای بختیار چه اتفاقی افتاد، شماره (۵) را بخوان.
(۲)
مادر بختیار، هر روز خدا، برای کار در خانهی مردم با اتوبوس به شهر میرفت. رخت میشست؛ حیاط و خانههای مردم را جارو میکشید. سه روز در هفته هم (سهشنبه، چهارشنبه و پنجشنبهها) در تیمارستان، در قسمت خدمات کار میکرد. پدر بختیار، از همان شروع جنگ برادرکشی¹، اسیر شده بود. بختیار این قضیه را نمیدانست؛ تا روزی که نامهی این خبر به دستش رسید و از آن مطلع شد.
۱- اگر میخواهی بدانی موضع بختیار بعد از شنیدن این خبر چه بوده، قسمت (۷) را بخوان.
۲- اگر میخواهی بدانی خانواده بختیار چه نظری در مورد بختیار داشتند، قسمت (۸) را بخوان.
(۳)
درونی لدار الشارزور و برده
کفار میسک کرم الی او سرده
۱- اگر میخواهی معنی این شعر را بفهمی، شماره (۱۳) را بخوان.
۲- اگر میخواهی بدانی چرا دوست بختیار همیشه این شعر را برای او میخوانده، شماره (۱۴) را بخوان.
(۴)
دو سال و سه ماه و چهارده روز میشد که بختیار در کمپ بلاتکلیف بود. یک شب، بعد از اینکه برای دومینبار از طرف پلیس تقاضای پناهندهگیاش رد شد، حدود ساعت سه نیمهشب، ناگهان از خواب پرید و از اتاقش بیرون زد. در خیابان، با سنگ به جان شیشهی مغازهها افتاد اما بیشترشان را با یک میلۀ فلزی شکست.
صبح همان روز، بختیار در کلانتری به خود آمد. میگفت: من همچین کاری نکردم. اصلاً چیزی حالیم نبود.
۱- اگر میخواهی بدانی پلیس در این مورد چه تصمیمی گرفت، شماره (۱) را بخوان.
۲- اگر میخواهی با دورنمای بیمارستانی که بختیار آنجا بستری شد، آشنا شوی، قسمت (۹) را بخوان.
(۵)
بختیار با شنیدن این حرف، یک آن از تعجب دهانش باز ماند؛ یکدفعه از جای خود پرید و خواست فرار کند.
۱- اگر میخواهی بدانی بختیار به چه دلیل به کلانتری فراخوانده شد، قسمت (۱۴) را بخوان.
۲- اگر میخواهی بدانی آیا بختیار را به تیمارستان منتقل کردند یا خیر، قسمت (۷) را بخوان.
(۶)
- اگه حالت بهتر بشه دوست داری به وطنت برگردی؟
بختیار گفت:
- خیلی دوست دارم پیش مادرم برگردم.
۱- اگر دوست داری با زندگی مادر بختیار بیشتر آشنا شوی، قسمت (۲) را بخوان.
۲- اگر میخواهی یک بیت شعر زیبا در این مورد بخوانی، قسمت (۳) را بخوان.
(۷)
بختیار در نگرانی طاقتفرسایی، پنج شبانهروز صورتش را اصلاح نکرد. وقتی که با غم زیاد به کمپ برگشت، دم درِ ورودی با جوان کُردی که او هم آنجا پناهنده بود، مواجه شد. به بختیار گفت: «چه خبر داداش؟» بختیار ناراحت و عبوس، انگار با خودش حرف بزند، گفت:
- دیگه دارم اینجا دقمرگ میشم. من برمیگردم.
- کجا برادر؟
- کردستان.
- چرا؟
- یا باید برگردم وطن یا برم دیوونهخونه.
۱- اگر میخواهی چیزی در مورد گذشتهی بختیار بفهمی، شماره (۱۲) را بخوان.
۲- اگر میخواهی بفهمی بختیار چه نوع آدمی بود، شماره (۱۱) را بخوان.
(۸)
مادر، خواهرها، دو برادر، خالهها، داییها، همه و همه به بختیار حسودی میبردند. میگفتند: «خوش به حال بختیار، بالاخره خودشو رسوند اروپا.»
یک روز مادر بختیار، در تیمارستان، بازویش را دور گردن یک بیمار حلقه کرده و به او جرعهجرعه آب میداد. بیمار، مرد عرب جوانی از اهالی «دیوانیه» بود. او به خاطر وضعیت دیکتاتوری رژیم بعث به کردستان گریخته و حالا دیگر نمیتوانست برگردد. مادر بختیار خیلی دلش به حال او میسوخت. تصور میکرد حال این جوان کمکم رو به بهبودی است. از او پرسید:
۱- اگر میخواهی بدانی مادر بختیار از آن جوان عرب چه پرسید، شماره (۶) را بخوان.
۲- اگر میخواهی آرزوی مادر بختیار را در مورد بختیار بدانی، شماره (۴) را بخوان.
(۹)
«اینجا که دیوونهخونه نیست. واسه اونایی که حال و وضع روحی بدی دارند مثل یه بیمارستانه. این طور که بوش میآد مترجم لبنانی اشتباهی حالیم کرده.»
بختیار، نشسته بر لبه تخت، تبسم بر لب و با لباس راهراه بیمارستان، این را به خودش گفت.
پیرزنی فرانسویای که آنجا پرستار بود، نسبت به او حس دلسوزی عمیقی داشت. وقتی دمدمای غروب، عصرانهی او را که دو عدد پرتقال و سیب بود، به او داد، با مهربانی مادرانه بازویش را دور گردن بختیار حلقه کرد، از او پرسید:
۱- اگر میخواهی بدانی آن پیرزن پرستار از بختیار چه پرسید، به شماره (۶) نگاه کن.
۲- اگر میخواهی بدانی چرا آن پیرزن این سؤال را از بختیار کرد، شماره (۱۴) را بخوان.
(۱۰)
بختیار برای مدتی با چند نفر در قبرستان مشغول جمعآوری زباله و جاروکردن برگها روی قبور بود. میگفت: «حالا دیگه شدم رفتهگر.»
مدتی، او را با چند نفر دیگر به ایستگاههای مترو برده تا آنجا را جارو بزنند. بختیار بخاطر بیپولی بیشتر از هزار متر مربع نمیتوانست از محدودهی کمپ خارج شود. دوستان فلسطینی، سریلانکایی و لبنانیاش به مغازهها دستبرد زده و کاپشن و لباس میدزدیدند و با قیمت کم دوباره آنها را میفروختند و با پولش گذران میکردند. او از این کار خیلی بدش میآمد.
۱- اگر دوست داری بدانی دفتر پناهندگی چطور فهمید بختیار «مریض» شده، قسمت (۴) را بخوان.
۲- اگر دوست داری اطلاعات دیگری از زندگی بختیار به دست آوری، قسمت (۱۵) را بخوان.
(۱۱)
بختیار، پناهندهی کُرد عراقی بود. از اهالی روستای «گومه سپیان»، ۲۱ ساله و در اربیل در رشته کشاورزی فارغالتحصیل شده بود.
۱- اگر میخواهی بدانی بختیار در چه کشور، شهر و چگونه زندگی کرده، به قسمت (۱۵) نگاه کن.
۲- اگر دوست داری بدانی خانواده بختیار که بودند و چگونه زندگی میکردند، به قسمت (۲) نگاه کن.
(۱۲)
وقتی بختیار به فرانسه رسید، سالم و سرحال بود. هیچ بیماری و مشکلی نداشت. آنهایی که در کمپ او را میشناختند، میگفتند:
«این سه سال انتظار باعث شد بختیار به این حال و روز بیفته.»
بختیار وقتی به فرانسه رسید، قصد داشت در دانشکدهی مهندسی تحصیل کند، و اگر امکانش فراهم شود گاهی هم کمی پول برای مادرش بفرستد.
۱- اگر دوست داری بدانی سرنوشت بختیار به کجا رسید، به قسمت (۷) نگاه کن.
۲- اگر میخواهی بدانی خانواده بختیار چگونه زندگی میکردند، به قسمت (۲) نگاه کن.
(۱۳)
دو تحلیل بر این شعر وجود دارد:
۱- تحلیل شرقی، به قسمت (۸) نگاه کن.
۲- تحلیل اروپایی، قسمت (۹) را بخوان.
(۱۴)
به دلایل زیر:
۱- بختیار مبتلا به شیزوفرنی شده بود.
۲- نیمهشب از خواب میپرید، میرفت و شیشهی همهی مغازهها را میشکست.
۳- به شکل دیوانهواری برای مادرش دلتنگی کرده و برای دوباره دیدنش مدام گریه میکرد.
۴- وقتی هم حالش وخیم میشد مرتب به احزاب کردستان فحش میداد. میگفت: «اونا بودن که منو به این حال و روز انداختند.» البته فحشهای رکیکتری هم به مردم و حکومت فرانسه میداد.
۱- اگر دوست داری با موارد دیگری از زندگی بختیار در غربت آشنا شوی، قسمت شماره (۱۰) را بخوان.
۲- اگر میخواهی چیزی در مورد گذشته بختیار بفهمی، به قسمت شماره (۱۲) نگاه کن.
(۱۵)
بختیار در روستای جنوبی شهر پاریس در ساختمانی یازدهاتاقه بهسر میبرد. سه سال تمام در انتظار گرفتن اقامت بود.
بله این درست است که هر روز صبحانه و نهار و شام میدادند. اما فقط همین. هزینهی سیگار و ایاب و ذهاب با خودش بود.
تمام زندگیاش را در جایی که تنها یک کیلومتر مربع وسعت داشت، در بلاتکلیفی به سر میبرد که بالاخره کی اقامتش را میگیرد؟!
در همان کمپ، دوست کُردی داشت که میگفت «شاعرم.»
همیشه دمدمای غروب شعری از نالی² را برای بختیار میخواند که اینطور شروع میشد.
۱- اگر دوست داری شعر را بخوانی، به قسمت (۳) نگاه کن.
۲- اگر میخواهی با زندگی در غربت بختیار بیشتر آشنا شوی، قسمت (۱۰) را بخوان.
پاریس- اربیل
پانوشت:
۱- برادرکشی: نام جنگیست که مابین احزاب مسلح اپوزیسیون کردستان عراق (حزب اتحادیه میهنی و حزب دمکرات کردستان عراق) به جهت بروز اختلافات سیاسی درگرفت و عدۀ زیادی از پیشمرگههای هر دو طرف کشته، مفقودالاثر یا به اسارت گرفته شدند، اما بالاخره پس از چند سال سازش کردند.
۲- نالی: از برجستهترین شاعران کلاسیک کردستان.
کارنامه ادبی بابک صحرانورد
۰۹۳۰۶۷۵۰۱۹۶(شماره تماس، تلگرام)
تحصیلات:کارشناسی زبان و ادبیات فارسی
بابك صحرانورد فروردین ماه ۱۳۵۵ در شهر بانه متولد شده است. از شش سالگي همراه خانواده به تهران مهاجرت كرده است. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه را درآنجا به اتمام رسانده و به مدت ۲۰ سال در دبیرستان های تهران و بانه دبیر زبان و ادبیات فارسی بوده است. فعاليت ادبي خود را با نوشتن داستان كوتاه سال ١٣٧٠ به شكل رسمي آغاز كرده و همين امر باعث آشنايي او با نويسندگانی چون اكبر رادي ( پدر نمايشنامه نويسي مدرن ايران)، سيروس طاهباز و … شده است. از سال ١٣٧۷ به شكل مرتب آثارش را منتشر کرده است.
زمینه های فعالیت
- داستاننویسی
- نقد و پژوهش ادبی
- ترجمه ادبی
- تدریس در کارگاه داستاننویسی
کتابهای چاپ شده(کُردی – فارسی)
١. (سرم را به شب تکیه دادم)، چاپ اول: نشر پارسینژاد، تهران: ۱۳۸۲ – چاپ دوم با ویراست جدید: نشر ناوند،کردستان: ۱۳۹۸
2 .(رنگ خاک)، انتشارات گلاویژ اقلیم کردستان: ۱۳۹۳
3 .(از دیروزهای خاکستری تا فرداهای ناپیدایی)، انتشارات روژههلات اقلیم کردستان: ۱۳۹۴
4.(نسلکشی در کردستان عراق)، ۱۳۹۴، انتشارات جمال عرفان
5.(چوار ویستگهی ئهدهبی و هزری)، ۱۳۹۵، انتشارات گوتار
6.(لهرۆژه رووناکهکان)، ۱۳۹۵، انتشارات کانی کتیب
7.(وهک هێمنیی ئێستای تۆ)، ۱۳۹۵، انتشارات کانی کتیب
8.(بچه های محله)، ۱۳۹۵، تهران، انتشارات نگاه
9.(شوپنهاور)، ترجمه متن فلسفی، در شماره های ۲۵۹ و ۲۶۰ نشریه رامان اربیل به زبان کردی و به سال ۱۳۹۸ منتشرشده است.
10- (بر بلندی ها تا صفر( ترجمه شعر امروز کردستان به فارسی)، ۱۴۰۴، تهران
11- (سرگذشت شورش)، ترجمه رمان کردی، ناشر: ناوند،کردستان۱۴۰۰
12-(اگزیستانسیالیسم)، تحقیقی و بررسی آرای فلاسفه ی وجودی، ۱۳۹۹
با همکاری دیگران:
۱.(شاعران امروز ایران)، مجموعه شاعران معاصر ایران، انتشارات رود، تهران: ۱۳۷۷
۲.(صدای اعتراض قلم)، نشر ماهمگ، آمریکا:(سانفرانسیسکو) ۱۳۸۸
۳.(خداحافظ روزهای اناری)، حسین پناهی از نگاه دیگران، انتشارات آناپنا، تهران: ۱۳۹۴
۴.(مالئاوا شیرکو بیکس)، یادمان شیرکو بیکس، انتشارات جمال عرفان، سلیمانیه:۲۰۱۵
کتابهای آماده چاپ:
1.(این سلوک است، انسان)، مجموعه نقد ادبیات معاصر فارسی و کردی
2.(مامزر)، ترجمه رمان کردی،
3.(چگونه داستان کوتاه بنویسیم؟)، سلسله مقالاتی در باب تئوری و عناصر داستاننویسی،
همکاری و چاپ آثار در نشریات بینالمللی، خارجی و داخلی:
- ماهنامه بین المللی ورس جانکیز (انگلستان)
- ماهنامه مشعل (آلمان)
- ماهنامه بین المللی نوشتا (ایران)
- ماهنامه بین المللی هنرمند (تهران)
- ماهنامه سن دیگو (آمریکا)
- ماهنامه نوشفق (اقلیم کردستان)
- ماهنامه فیلم (اقلیم کردستان)
- ماهنامه گزنگ (اقلیم کردستان)
- ماهنامه ههنار (اقلیم کردستان)
- ماهنامه شانوکار (اقلیم کردستان)
- ماهنامه ۲۳ (اقلیم کردستان)
- ماهنامه رامان (اقلیم کردستان)
- ماهنامه ادب سهردم (اقلیم کردستان)
- ماهنامه سهردم (اقلیم کردستان)
- ماهنامه گلاویژ (اقلیم کردستان)
- هفتهنامه نسی (اقلیم کردستان)
- هفتهنامه وشه (اقلیم کردستان)
- هفتهنامه هزر و هونهر (اقلیم کردستان)
- روزنامه رخنه چاودیر (اقلیم کردستان)
- روزنامه کردستان نو (اقلیم کردستان)
- روزنامه کهکشان (اقلیم کردستان)
- روزنامه فستیوال گلاویژ (اقلیم کردستان)
- روزنامه روپهری داهینان (اقلیم کردستان)
- روزنامه هولیر( اقلیم کردستان)
- روزنامه جام جم (تهران)
- روزنامه شرق (تهران)
- روزنامه نوروز (تهران)
- روزنامه اعتماد (تهران)
- روزنامه اطلاعات (تهران)
- روزنامه فرهیختگان (تهران)
- روزنامه شاپرک (تهران)
- روزنامه عصر پنجشنبه (شیراز)
- ماهنامه مشق آفتاب (تهران)
- ماهنامه دانش و مردم(تهران)
- روزنامه ماندگار (افغانستان)
- هفتهنامه سیروان(سنندج)
- ماهنامه بهرههم(مهاباد)
- هفتهنامه پیک ایلام(ایلام)
- هفتهنامه اتحاد خبر(بوشهر)
- هفتهنامه ندای هرمزگان(هرمزگان)
- گاهنامه لیراو(تهران)
- دوهفتهنامه گوران(سنندج)
- ماهنامه سخن (اهواز)
- ماهنامه شی (سنندج)
- روزنامه شرق کردستان(سنندج)
- هفتهنامه سوران(سنندج)
- ماهنامه توپراق( تبریز)
- …
فعالیت های دیگر:
1-داور فستیوال بینالمللی شعر«خیام»، ایران، افغانستان، تاجیکستان در۴ دوره پیاپی
2-داور جشنواره بینالمللی داستاننویسی «تسنیم» افغانستان، 1 دوره
3-دبیر داستان سایت «ماه مگ» آمریکا، یک سال
4-دبیر(شعرکردستان) سایت «آنات»، یک سال
5-دبیر ادبیات کردی مجله «پیادهرو»، هشت سال
6-انتشار اولین شناخت نامه شاعران اقلیم کردستان در«وازنا»
7-ویراستاری رسالههای کارشناسی ارشد و دکترا در رشته های ادبیات، جامعه شناسی و روانشناسی.
8-مصاحبه حضوری و غیرحضوری با رسانه ها و نشریات کاغذی: رادیوفرهنگ (تهران)، روزنامه همشهری، روزنامه کردستان نو(سلیمانیه)، هفنهنامه وشه (اربیل)، هفتهنامه گوران(سنندج).
9-تدریس درکارگاه داستاننویسی بزرگسالان در (موسسه آینده) و (دانشگاه علمی کابردی بانه) وآموزش بیش از ۴۰ داستاننویس جوان به مدت 4 ترم تحصیلی براساس درسگفتارهای مدون.
10-نگارش فیلمنامه کوتاه(نیرانجان)، ۱۳۸۷. این اثر در سال ۱۳۸۸ توسط یک گروه حرفهای در شهر بانه و کوهستانهای اطراف فیلمبرداری و ضبط شده است.
11-نگارش نمایشنامه کوتاه(بچه های چهارفصل) به فارسی در سال ۱۳۷۴(چاپ نشده)
12-نگارش نمایشنامه کوتاه( اندیشه دخترک عریان) به سال ۱۳۷۳(چاپ نشده)
13-نگارش مجموعه مقالات تحقیقی در مورد داستانهای کوتاه (صادق هدایت). (چاپ نشده)
14- از این نویسنده در سال ۱۴۰۲ در شهر بانه با حضور عموم مردم تقدیر شده است


پاسخی بگذارید