شما را نمیدانم، من اما نمیتوانم به زندگی عادی برگردم!
بعد از هر خبر اعدام، چیزی درون آدم عوض میشود. صبح میشود.شب می شود ،ظاهرا زندگی ادامه دارد اما من بخش بزرگی از وجودم را در دی ماه جا گذاشته ام در آن زمستان خیلی سرد !
و با هر خبر اعدام فرومیپاشم اعدام، فقط گرفتن جان یک نفر نیست. گرفتن انرژی زندگی است ،شور زندگیست زخمی است که به جان همه ما میافتد. آنهمه کشتار کافی نیست حالا جلوی چشم جهانیان اعدام پشت اعدام آنهم در این شرایط وخیم ممکلت!

ساعت ها قطعی برق روزانه ،وضع اینترنت که مشخص است ،اوضاع نابسامان اقتصادی… فشار مضاعف زندگی
و با این حال چرخ اعدام همچنان تندتر از قبل می چرخد !
من نمیدانم بعد از این همه مرگ، چطور باید به زندگی عادی برگشت،نه من باور نمیکنم کسی قدری وجدان داشته باشدو بتواند به حال عادی برگردد!
تمام تکه تکه هایم را جمع میکنم که گاهی بتوانم چند کلمه بنویسم و اعتراض بکنم، تا حد ممکن هم ادامه خواهم داد تا روز پیروزی ،با اینکه دنبال کردن اخبار برایم سم مطلق هست نمیتوانم چشم ببندم!
به قول بهمن محصص : «ما قربانی حقوق بشر هستیم
واقعا یک پشه بیشتر از ما آزادی دارد»
حیف از جوانان نازنین ما چه آنها که در اعتراضات قبلی کشته شدند چه آنها که در زندانند و چه آنها که در انتظار اعدام هستند !
حیف از همه ما
که در یک شکنجه مداوم گرفتار شده ایم!
حیف از مردمی که در سودای آزادی هر کدام یک گوشه ای له شده ایم….


پاسخی بگذارید