در بینوایان وقتی آن واقعه…. رخ میدهد و ژان والژان دگرگون میشود هوگو مینویسد: توانش ته کشید، زانوهایش خم شدند. گویی نیروی ندیدنیتی با سنگینی تمام وجدان آزردهاش را درهم کوبید. او گفت: “چقدر بدبختم!.” ما زمانی که به حقیقتی میرسیم، متوجه اشکالی در دیدگاه مان میشویم یا به اشتباه مان پیمیبریم، اعتراف میکنیم و این اعتراف خیلی سنگین است به همان اندازه که هوگو توصیف میکند و حتی بد تر حداقل در مورد من چنین بود آدم توان خود را از دست میدهد. حالا دقیق نمیدانم چه شده؟ عصبانی هستم، شاید نوشته های وولف این قدر وجدانم را تحتتأثیر قرار داده و دگرگون ساخته. به هر صورت من این حالت را امروز داشتم وقتی کتاب ” اتاق از آن خود ” از ویرجینیا وولف را میخواندم و اعتراف میکنم خیلی بدبخت بودم که هرگاه در مورد زنان صحبت میشد از جهات مختلف حداقل وضعیت تاریخی شان را این قدر تراژیک فکر نمیکردم… از ناآگاهی بود.
کسانیکه آن کتاب را خوانده آفرین شان اما برای کسانیکه نخوانده توصیه میکنم حتما بخوانن همین الان که این متن را مینویسم ۱۰ صفحه از آن را خوانده ام و چون خیلی تاثیر گذار بود خواستم بخشی از آن را با شما شریک کنم. دگران وقتی متنی غمانگیزی میخوانند یا فلمی غمانگیزی می بینند گریه میکنن، اما من عصبانی میشوم به همین دلیل سریال ” وقتی زندگی بهت نارنگی میده” را دوبار گرفتم و بدون این که تا آخر ببينم پاک کردم چون گریه کردن حسی راحتی به دنبال دارد اما عصبانیت انزجار…. نویسنده آن کتاب این نوشته را نمیبیند پس نیاز به تملق نیست واقعا دستانم میلرزد و سرم درد میکند. کتاب در کل در پاسخ به این سوال که چرا سهم زنان در همه عرصه ها: نویسندگی، هنر، صنعت و غیره در تاریخ کمتر از مردان بوده؟ نوشته شده.
متنی را که من انتخاب کردم از قسمت آن است و بهترین بخش کتاب نیست چون امکان نقل قول آن بهتر است مینویسم قسمت کوتاه از آن است در کل کتاب ۱۶۷ صفحه و بسیار موضوعات پیچیده با نثر زیبا در آن مطرح شده.

اسقف مسن ادعا کرده بود امکان ندارد زنی در گذشته، حال و یا آینده بتواند نبوغ شکسپیر را داشته باشد وقتی خانمی از همان فرد در مورد گربه ها پرسیده بود نوشتن پاسخ داده بود که گربه ها اصولا به بهشت نمی روند، هرچند دارای نوعی روح هستند. این پیرهای نازنین چقدر کار فکر کردن ما را آسان کردن! حدود و ثغور بلاهت در محضر آنان انتها نداشت. گربه ها به بهشت نمی روند. زنان نمی توانند نمایشنامه های شکسپیر را بنویسند.
نگاهی به قفسه آثار شکسپیر کردم، و علیرغم همه این حرف ها، دیدم که اسقف در یک مورد حق داشته است؛ به هیچ عنوان تحت هیچ شرایطی امکان نداشته که زنی در دوره شکسپیر بتواند نمایشنامه های شکسپیری بنویسد. بیاید فرض کنیم، هرچند، دسترسی به حقایق دشوار است، که شکسپیر خواهری فوق العاده با استعداد به نام جودیت۳۲ داشت. خود شکسپیر حتما به مدرسه دولتی می رفته است- مادرش زنی به ارث رسیده بود- و حتما در آنجا لاتین و آثار اوید.۳۳ و برژیل،۳۴ و هوراس۳۵ را آموخته است – و قطعا اصول دستور زبان و منطق را هم به او یاد داده اند. همه می دانند که او پسر بچه شروری بوده که خرگوش ها را آب پز می کرده، احتمالا آهو شکار می کرده، و بسیار زودتر از آنچه که مقرر بوده مجبور به ازدواج با دختر خاله ای در همسایگی شده، که فرزندی زودتر از موعد مقرر برایش به دنیا آورده. این دسته گل باعث شد که ایشان به دنبال بخت و اقبال به لندن بیاید. می گویند استعداد تئاتری اش خوب بوده؛ کار تئاتر را با نگاه داشتن اسب ها دم در صحنه آغاز می کند. چیزی نگذشت که در خود تئاتر به او کار دادند، هنرپیشه موفقی از آب درآمد، و از آن پس نانش در روغن بود. با همه سرشناس ها آشنا شد، همه را ملاقات می کرد، هنرش را روی صحنه، و طنزش را در خیابان تمرین می کرد. کار به جایی رسید که حتی به کاخ شهبانو هم دسترسی پیدا کرده بود. فرض می کنیم که در این میان خواهر بسیار با ذوق و با استعداد او در خانه می ماند. او هم به اندازه برادرش ماجراجو، پرتخیل، و مشتاق دیدن جهان بود. لیکن حتی امکان آموختن دستور زبان و منطق را هم نداشت چه رسد به خواندن هوراس و ویرژیل، که گاه کتابی گیر می آورده، احتمالا از کتاب های برادرش، و چند صفحه ای می خوانده. اما بلافاصله یکی از والدینش سر می رسیدند و دستور می دادند به وصله کردن جوراب ها بپردازد، یا آش را هم بزند و بیهوده وقتش را با کتاب و کاغذ تلف نکند. البته چون آنها آدم های متعینی بودند و با اوضاع زندگی زنان آشنایی داشتند و در ضمن عاشق دخترشان هم بودند- در حقیقت دخترک تخم چشم پدرش بود – لحن صحبتشان با او جدی ولی با مهر بود. چه بسا دخترک چند صفحه ای را در گوشه و کنار انبار و بالاخانه ای سیاه می کرده، اما دقت می کرده که آنها را پنهان کند و یا بسوزاند. به زودی، پیش از آن که بداند دنیا دست کیست.
مجبور می شود با پسر همسایه که تاجر فرش بود عقد ازدواج ببندد. اعتراض می کند که از ازدواج منجر است، ولی از بابت این زبان درازی کتک شدیدی از پدرش می خورد. بعد، پدرش دست از تنبیه او بر می دارد. در عوض به او التماس می کند آزارش ندهد، آبرویش را جلوی در و همسایه نبرد. به او قول یک گردنبند یا زیردامنی خوشگلی می دهد، و اشک در چشمانش حلقه می زند. چطور دختر نازنینش دلش می آید از حرف او سر پیچی کند؟ چطور دلش می آید قلب او را بشکند؟ نیروی استعداد درونی دخترک سبب شد تا همه این محنت ها را تحمل کند. بقچه مختصری از لوازم ضروری اش را جمع می کند، و در یکی از شب های تابستان با طنابی از پنجره اتاق خود را به پایین می رساند و راه لندن را در پیش می گیرد. هنوز هفده سالش تمام نشده بود. حتی پرندگان خوش الحانی که لای درخت ها می خواندند استعداد موسیقی او را نداشتند. زیرا او هم مانند برادرش قریحه ای برای دریافت ضرباهنگ کلمات داشت. و مثل او، از تئاتر هم خوشش می آمد. کنار صحنه ایستاد؛ گفت که می خواهد روی صحنه بازی کند. مردها به ریشش خندیدند. مدیر تئاتر- که مرد چاق و بددهنی بود- شلیک خنده اش را سر داد. و مزخرفاتی در باره سگ هایی که می رقصند و زن هایی که هنر پیشه هستند گفت – سپس در ادامه افزوده امکان ندارد زنی بتواند هنرپیشه بشود. بعد هم اشاره ای کرد که تکرارش در اینجا از ادب به دور است. دخترک نتوانست هیچ گونه آموزشی در زمینه هنرش تحصیل کند. او حتی نمی توانست در یکی از میخانه های شهر لقمه ای غذا بخورد یا نیمه شب در خیابان ها قدم بزند. با وجود این برای نوشتن نبوغ داشت و له له می زد هر اندازه که امکان داشته باشد از شرح حال زنان و مردان برای داستانش استفاده کند، و به مطالعه راه و رسم هایشان بپردازد. سرانجام – آخر او بسیار جوان بود و از نظر قیافه به شکسپیر شاعر شباهت داشت، با همان چشمان خاکستری و پیشانی مدور- سرانجام نیک گرین،۳۶ مدیر هنرپیشگان تأثر دلش به حال او سوخت؛ چیز نگشت که شکم دخترک بالا آمد- مگر می شود شوهر و حرارت قلب شاعری را که در قالب بدن زنی محبوس شده کنترل کرد؟- لاجرم شبی از شب های زمستان اقدام به خودکشی کرد و اکنون در یکی از چهار راه ها، جایی که اتوبوس ها بیرون «الفنت اند کاسل»،۳۷ توقف می کنند مدفون است.
به هر حال فکر می کنم اگر زنی در زمان شکسپیر از نبوغی مشابه شکسپیر برخوردار بود سرانجامش کماییش به همین……


پاسخی بگذارید