پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

با من از تولدم مگو- مهناز بدیهیان

با من از تولدم مگو

در چنین روزی

غم و شادی

هم‌زمان با من

چشم به جهان گشودند.

هرچه بزرگ‌تر شدم،

غم‌ها بلندتر قد کشیدند

و من

ذره‌ذره

آب شدم.

رنج مادران،

اندوه پدران

و زخم‌های سرزمینم را

بر شانه‌های خویش حمل کردم.

چگونه می‌توان دید

و نمرد؟

چگونه می‌توان

زیر این‌همه رنج

که بر شانه‌ی مردمان جهان سنگینی می‌کند،

ایستاد،

قد کشید،

شمعی روشن کرد

و کیک تولدی برید؟

وقتی صدای مادری می‌آید

که کنار تخت بیمارستان،

بر بالین فرزند بیهوشش نشسته

و از او می‌خواهد

چشم باز نکند؛

زیرا آن‌سوی بیداری،

جوخه‌ی تیرباران جلادان

در انتظار اوست.

چگونه می‌توان نفس کشید

وقتی زنانی چون من،

دخترانی چون دختران ما،

به دست خشونت

و سفاکی مردان سرزمینشان

سر بریده می‌شوند،

به قتل می‌رسند،

دشنام می‌شنوند

و زیر مشت و لگد

خاموش می‌شوند؟

چگونه می‌توان

بر سر سفره نشست

و شام خورد،

وقتی می‌دانی

در گوشه‌ای از این جهان

و در وطن عزیزمان، ایران،

فقر دهان گشوده

و گرسنگی

خانه‌به‌خانه می‌گردد؟

با من از روز تولدم مگو.

از شمع و کیک و هدیه،

از گل

و بوسه‌های عاشقانه مگو.

با من

از مرهم زخم هم‌وطنانم بگو،

از نانی برای کودکان گرسنه،

از درمانی

برای این درد بی‌پایان.

با من

از جاده‌های خونین،

از طناب‌های دار

که چون ماری سمی

بر فراز خیابان‌ها تاب می‌خورند،

و از اذانی بگو

که از گلوی جلادان

بوی خون می‌دهد.

با من از طغیان رودی بگو

که روزی خواهد آمد،

از میان رگ‌های زخمی وطن خواهد گذشت،

خون‌های ریخته را خواهد شست

و عمامه‌های آغشته به مرگ را

با خود

به اعماق تاریک زمین خواهد برد.

با من

از دوا بگو،

از درمان بگو،

از برخاستن دوباره‌ی

وطن بیمارم بگو.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب