(مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. سعدی)
صفحه خاک کتاب
اینجا
گور کده ایست که در آن
جان برادر که بارها جان داد
کتاب می خواند
صفحه خاک کتاب
بی الفبا
ورق تاریخ است
با الفبا ، قصه های ستیز
و انسوی تر ، جان خواهر است
جان دادهِ اوراق هر کتاب
گاهی
نقاش گردن است
بر طناب
گاهی شاعر است
صفحه خاک کتاب را می نویسد هربار
از سنگ و اتش و سوختن
گاهی غایب است
از نَقل روزگار
خاک ، اینجا
معجون بوسه ها ی گذشته است
پیغام یادهای نوشته
از درد و تصاویر رفته ها
از وعده های عشق در انزوا
از خون
معجون بردگان ، بدون مزد
از قتل پشت قتل
معجون جان، رایگان
معجون غیر ادم است
خاک ،اینجا
زمانه ای دارد
چونان عقاب مرگ
که بر منقارش
قربانیان
آویز می شوند
و انگاه
صفحه خاک کتاب را می نویسند هربار
( کامبیز لاجوردی)


پاسخی بگذارید