باد از لابهلای سنگها میگذشت؛ نه مثل صدایی که فقط شنیده شود، بلکه مثل دستی که بر پیشانی آدم کشیده شود و چیزی را از زیر پوست بیرون بکشد؛ چیزی قدیمی، چیزی که آدم خیال میکند فراموش شده، اما نیست، هرگز نیست. کوه، با آن سکوتِ بزرگ و بیطرفش، همهٔ صداها را میگرفت، کمی میچرخاند، از میان علفهای خشک و سنگهای ریز عبور میداد و دوباره به خود ما برمیگرداند؛ انگار هر جملهای که گفته میشد، پیش از آنکه به گوش دیگری برسد، باید از درون تاریخ، از درون ترس، از درون امیدهای تباهشده عبور میکرد.
بیش از بیست نفر بودیم؛ همنوردانی که سالها، بعضی نزدیکتر و بعضی دورتر، در کنار هم راه رفته بودند، خندیده بودند، چای نوشیده بودند، در مسیرهای سخت دست یکدیگر را گرفته بودند و گاهی هم، مثل همین روز، در میان نفسنفسزدن و بالا رفتن از شیب کوه، دربارهٔ جهان حرف زده بودند؛ جهانی که هیچوقت پشت درهها نمیماند و حتی تا بلندترین مسیرهای کوهستانی نیز خودش را به آدم میرساند.
جمع در یک خط منظم حرکت نمیکرد. چند نفر جلوتر بودند، چند نفر عقبتر، و میان راه، دستههای کوچک شکل میگرفتند و از هم جدا میشدند. گاهی دو نفر کنار هم میافتادند و بحثی را شروع میکردند؛ کمی بعد نفر سومی به آنها میپیوست، نفر چهارمی از پشت سر میرسید، و ناگهان موضوعی که از دهان یک نفر آغاز شده بود، در چند جای مسیر ادامه پیدا میکرد؛ مثل جویبارهایی کوچک که در شیب کوه از هم دور میشوند و باز در جایی دیگر به هم میرسند.
یکی از همنوردان گفت:
ـ جنگ، هرچه باشد، راه نجات نیست.
همنورد دیگری، که نگاهش دورتر از دره ایستاده بود، گفت:
ـ هیچکس اینجا جنگ نمیخواهد. بحث این است که اگر همین رژیم، با همهٔ این زخمها، با آمریکا و متحدانش کنار بیاید، شاید چیزی عوض شود. شاید آیندهٔ ایران کمتر تاریک باشد.
«شاید» مثل سنگ کوچکی از شیب کوه پایین غلتید. کسی آن را دنبال نکرد، اما همه صدایش را شنیدند. شاید. همین کلمهٔ کوچک که همیشه از دهان آدمها بیرون میآید تا جایی را که عقل از رفتن بازمیماند، با پارچهای نازک بپوشاند.
همنورد زنی که آرام اما محکم حرف میزد، گفت:
ـ عوض شود؟ به چه چیز؟ به یک حکومت امیرنشین؟ به بازاری آرام برای سرمایه؟ به کشوری که در آن شاید ظاهر حکومت عوض شود، اما انسان همچنان همانقدر بیحق بماند؟
همنورد مردی خندید؛ نه از سر تمسخر، بلکه از آن خندههایی که آدم با آن از سنگینی بحث کم میکند تا مسیر همچنان قابل رفتن بماند.
ـ تو همهچیز را به سرمایهداری میرسانی.
ـ چون خیلی چیزها خودشان به آنجا میرسند، حتی وقتی ما نمیخواهیم ببینیم.
بعد چند نفر دیگر هم وارد بحث شدند. کسی از یکدست نبودن رژیم اسلامی گفت؛ از شکافهایی درون قدرت، از اینکه شاید بخشی از حاکمیت به کنار آمدن با غرب فکر کند، شاید بخواهد با آمریکا و متحدانش معاملهای کند، شاید برای ماندن، چهرهای تازه از خود نشان دهد. کسی دیگر گفت همین «شاید»ها خطرناکاند، چون ممکن است آدم را به آشتی با صورتی تازه از همان سلطه برسانند.
در ذهن یکی از ما، تصویر شهری در خلیج فارس بالا آمد: برجها، شیشهها، نورهای سرد، کارگرانی که در سایهٔ ساختمانها بینام میمانند، آزادیهایی که گاهی بیشتر شبیه ویتریناند تا حق، و قدرتی که دیگر با فریاد حرف نمیزند، بلکه با قرارداد، پول، امنیت و نظم ظاهری خودش را تثبیت میکند. بعد پاکستان در ذهن دیگری آمد؛ نه فقط به عنوان یک کشور، بلکه به عنوان تمثیلی از خوشبینی محتاط و ترسناک: ارتش، دین، فقر، معامله، و مردمی که همیشه باید میان بد و بدتر خانهای موقت بسازند.
یکی از همنوردان گفت:
ـ سلطنتطلبها با خودِ استبداد مشکل اساسی ندارند؛ با ظاهرش مشکل دارند. اگر همین قدرت لباس دیگری بپوشد، اگر کراوات بزند، اگر موسیقی پخش کند، اگر شکل بیرونیاش به میل آنها نزدیک شود، شاید خیلیهایشان با آن کنار بیایند.
این جمله در جمع نشست، اما نه مثل سنگی که بر سر کسی فرود بیاید؛ بیشتر مثل تکهابری که ناگهان جلوی آفتاب را بگیرد و آدم را برای لحظهای به فکر ببرد. کسی تند نشد. کسی قهر نکرد. چند نفر مخالفت کردند، چند نفر تأیید، چند نفر هم گفتند موضوع پیچیدهتر از اینهاست. و همین شاید از زیبایی آن روز بود: حرفها گاهی تند بودند، اما دلها نه. اختلاف بود، اما رنجش نبود. هیچکس نمیخواست دیگری را حذف کند. هرکس چیزی میگفت تا جهان را از جایی که خودش دیده بود، نشان دهد.
بعد، بحثهای اقتصادی هم در دستههای مختلف شکل گرفت. یکی از تورم گفت، از تحریم، از کار، از نان مردم، از اینکه تحلیل سیاسی اگر به سفرهٔ مردم نرسد، در هوا معلق میماند. دیگری گفت اقتصاد بدون آزادی، فقط قفسی بزرگتر است. آن یکی گفت آزادی بدون امنیت و معیشت، برای انسان خسته و گرسنه، گاهی شبیه وعدهای دور به نظر میرسد. و ذهنها، مثل شاخههایی که باد به هم میزند، به هم میخوردند، جدا میشدند، باز نزدیک میشدند؛ نه برای رسیدن به توافق، بلکه برای آنکه هرکس مطمئن شود هنوز میشود حرف زد، هنوز میشود اختلاف داشت و دوست ماند.
در میانهٔ راه، جایی که شیب کمی آرامتر شد، جمع ایستاد. یکی از کولهاش شیرینی درآورد، دیگری خرما، آن یکی شکلات، و کسی هم چای ریخت. لیوانها دستبهدست شدند. خندهها بالا گرفت. کسی شوخی کرد که سیاست با چای بهتر هضم میشود. کسی گفت نه، با خرما، چون دستکم شیرینیاش واقعی است. همه خندیدند؛ همان خندههایی که از سالها آشنایی، از قدمزدنهای طولانی، از خستگیهای مشترک و دوستیهای ساده اما ماندگار میآید.
خورشید کمی پایینتر آمده بود. نور روی صورتها افتاده بود و هر چهره را برای لحظهای آشکارتر میکرد؛ نه زیباتر، نه زشتتر، فقط بیپردهتر. کسی آخرین خرما را تعارف کرد. کسی شکلاتی را نصف کرد و به دیگری داد. چای هنوز کمی گرم بود. خندهها دوباره برگشتند، آرامتر اما صمیمیتر. کسی گفت باید راه بیفتیم. کسی گفت هنوز زود است. کسی دیگر بند کفشش را بست و کسی دل به بازگشت داد و کوه جمع را صدا کرد.
دوباره دستهها شکل گرفتند. چند نفر جلو رفتند، چند نفر عقب ماندند. بحثها مثل پرندههایی که از شاخهای به شاخهٔ دیگر میپرند، از جنگ به اقتصاد، از اقتصاد به شادی، از شادی به خاطره، از خاطره به دروغ و از دروغ به انسان میرسیدند. هیچکس از کسی ناراحت نبود. این شاید مهمترین حقیقت امروز بود. ما اختلاف داشتیم، اما دشمن نبودیم. بحث میکردیم، اما نمیخواستیم همدیگر را بشکنیم. هرکس با ذهنی آمده بود و با ذهنی کمی سنگینتر، کمی روشنتر، کمی پرسشگرتر بر سنگ ریزه ها قدم میگذاشتیم.
یکی از همنوردان گفت:
ـ انسان نیاز دارد گاهی شاد باشد. وگرنه دوام نمیآورد.
و من، که تا آن لحظه بیشتر گوش داده بودم، حس کردم کلمهای از جایی درونم بلند میشود؛ نه یک فکر آماده، بلکه چیزی شبیه هشدار، شبیه خاطرهای که هنوز نام ندارد.
گفتم:
ـ بله، انسان به شادی نیاز دارد. اما بعضی شادیها بیگناه نیستند. بعضی خندهها بعدها برمیگردند. خاطرهها هیچوقت از ذهن بیرون نمیروند. فقط پنهان میشوند. بعد، در لحظهای که آدم خیال میکند از آنها گذشته، مثل خنجر زیر گلو فشار میآورند.
همه ساکت نشدند؛ زیرا جمع، جمعی زنده بود. یکی به چایِ هفتهٔ بعد میاندیشید، یکی به شکلات تعارف کردن، یکی لبخندی آرام بر لب داشت و همنوردی، سر به سرِ همنوردِ تازهوارد میگذاشت که حالا دیگر باید چلوکباب بدهد. اما در دلِ همان صمیمیت، سکوتی کوچک و درونی پدید آمد؛ سکوتی که نه گفتوگو را قطع میکرد و نه دوستی را، فقط به هرکس مجال میداد اندکی در خود فرو رود.گفتم:
ـ در انقلاب بهمن هم خیلیها شاد بودند. خیابانها پر از امید بود. آدمها فکر میکردند دارند تاریخ را از نو مینویسند. اما حالا، خاطرهٔ حمایت از خمینی برای بسیاری از همان آدمها مثل زخمی است که بسته نمیشود. شادی آن روزها، برای بعضیها امروز شرم است، درد است، سؤالی است که جواب ندارد.
همنورد زنی آهسته گفت:
ـ یعنی نباید شاد بود؟
ـ نه. مسئله این نیست. مسئله این است که شادی ما بر چه چیزی بنا شده. اگر در همین جمع، چیزی یا کسی هست که علیه واقعیتهای انسانی عمل میکند، اگر ما امروز به خاطر مصلحت، خستگی، رفاقت یا نیاز به خوشی، چشم ببندیم و بخندیم، فردا که زیان آن آشکار شد، همین خندهها برمیگردند. آنوقت دیگر فقط خاطرهٔ یک روز خوب نیستند؛ شاهدانیاند علیه ما.
همنورد مردی که همیشه با آرامش حرف میزد، گفت:
ـ شاید گاهی هم باید به آدمها فرصت داد. همهچیز از همان اول روشن نیست.
گفتم:
ـ درست است. هیچکس از همان ابتدا همهچیز را نمیداند. اما حساسیت اخلاقی یعنی همین که شادی، ما را کور نکند. یعنی در کنار خنده، چشممان به رنج دیگری هم باز بماند.
کسی گفت:
ـ خیلی سخت میگیری.
و این جمله با لبخند گفته شد، نه با دلخوری. چند نفر خندیدند. من هم لبخند زدم. شاید حق داشت. شاید هم سخت گرفتن، نام دیگری برای جدی گرفتن انسان بود.
در ذهنها حرکت افتاد. یکی به مهمانیای فکر کرد که در آن به شوخی تحقیرآمیزی خندیده بود. یکی به رفیقی که سالها دروغ گفته بود و همه از ترسِ خراب شدن جمع، سکوت کرده بودند. یکی به انسانی که همیشه خودش را قربانی نشان میداد و در سایهٔ همین نقش، دیگران را کوچک میکرد. یکی به کسی که هر بار حقیقتی میگفت، به تندخویی متهم میشد. ذهنها در آن لحظه دیگر فقط فردی نبودند؛ مثل اتاقهایی بودند که دیوارهایشان از جامعه ساخته شده بود: از ترس، تربیت، قدرت، جنسیت، شکست، مهاجرت، فقر، و میل پنهان انسان به برتری یافتن.
بحث از دروغ آغاز شد؛ یا شاید همیشه آنجا بود و فقط حالا نامش گفته شد.
ـ آدمها چرا دروغ میگویند؟
ـ برای نجات خودشان.
ـ برای برتری پیدا کردن.
ـ برای پنهان کردن ضعف.
ـ برای کنترل دیگران.
ـ برای اینکه در جهانی که خودش بر دروغ بنا شده، راست گفتن گاهی آدم را بیدفاع میکند.
ـ نه، این توجیه است.
ـ شاید هم بخشی از واقعیت است.
دروغ مثل مه از پایین کوه بالا میآمد. نه مهِ زیبا، نه آن مهی که در شعرها کوه را رازآلود میکند؛ مهی چسبنده، خاکستری، روزمره. دروغ در رزومهها، در روابط، در سیاست، در عشق، در ادعاهای اخلاقی، در انقلابیگریهای بیهزینه، در قربانینماییهای حرفهای، در آن لحظههایی که انسان از ابزارهای کوچک و بزرگ استفاده میکند تا بالاتر بایستد، مسلطتر باشد، دیده شود، تحسین شود، دستکم گرفته نشود.
یکی از همنوردان گفت:
ـ گاهی آدم مجبور است نقش بازی کند.
دیگری جواب داد:
ـ اما بعضیها نقش را آنقدر بازی میکنند که خودشان هم فراموش میکنند پشت آن چه بودهاند.
و من فکر کردم شاید جامعه چیزی نیست جز جمعِ نقشهایی که از ترسِ حقیقت ادامه پیدا کردهاند. شاید هر ذهن، نه یک جزیرهٔ خصوصی، بلکه میدان کوچکی است که در آن نیروهای بزرگتر با هم میجنگند: جنگ و صلح، نان و آزادی، شرم و شادی، حقیقت و مصلحت، فرد و جمع، خاطره و فراموشی.
بعد، بیآنکه معلوم باشد چه کسی مسیر بحث را عوض کرد، سخن به شادی رسید. به آن شادیهای کوچک، مقطعی، گذرا؛ به خندهای در میان تاریکی، به سفر کوتاهی بر کوه، به چای، به شیرینی، به خرما و شکلات، حلیم و پیک نیک دسته جمعی و گوش ها به صدای کسی که لطیفهای میگوید و جمع خندان، برای چند ثانیه از اخبار، از اعدام، از جنگ، از بیخانمانی، از دروغهای بزرگ جهان جدا میشود.
ما پایین میرفتیم و حرفها با ما پایین میآمدند. جنگ، مثل ابری دور، بالای سرمان بود. اقتصاد، مثل سنگریزههایی زیر کفش، در هر قدم حس میشد. شادی، مثل آتشی کوچک، هم گرم میکرد و هم خطر سوختن داشت. دروغ، مثل سایهای کشدار، از کنارمان جدا نمیشد. و خاطره ــ خاطره که از همه صبورتر است ــ چیزی نمیگفت. فقط پشت سر ما راه میآمد.
شاید روزی، در جایی دیگر، یکی از ما همین روز را به یاد بیاورد: کوه، باد، بیش از بیست همنورد، دستههای کوچک در مسیر، بحثهای گاه جدی و گاه خندان، چای، خرما، شیرینی، شکلات، دوستیهای طولانی، اختلافهایی که به دلخوری نرسیدند، جملهای که شاید زیادی سخت بود، یا شاید درست به اندازهٔ کافی جدی.
و آنوقت معلوم خواهد شد که کدام بخش این روز نجاتبخش بود و کدام بخش، خنجری کوچک که هنوز زیر گلو مانده است.


پاسخی بگذارید