پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

پیری سیاسی- طرح یک پرسش- مهرداد خامنه‌ای

در کنار این سنت روبرت میخلز بیش از یک قرن پیش مسئله دیگری را پیش کشید و آن اینکه سازمان‌یافتگی سیاسی می‌تواند به تمرکز قدرت و شکل‌گیری الیگارشی در درون سازمان منجر شود. تز مشهور او، «قانون آهنین الیگارشی» بعدها بارها مورد نقد قرار گرفت و پژوهش‌های بعدی نشان دادند که الیگارشیک شدن یک سازمان الزاماً سرنوشت محتوم آن نیست. اما پرسش دیگری همچنان باقی است. چرا سازمان‌ها و نهادهایی که زمانی خلاق، رهایی‌بخش یا نوآور بوده‌اند گاهی به‌تدریج توانایی تغییر خود را از دست می‌دهند؟

در زبان سیاست معمولاً وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم از پیروزی، شکست، خیانت، انحراف، انشعاب یا سرکوب حرف می‌زنیم. این واژه‌ها نتیجه را توضیح می‌دهند اما همیشه توضیح نمی‌دهند که پیش از رسیدن به آن نتیجه چه اتفاقی افتاده است.

ممکن است یک جنبش هنوز وجود داشته باشد، یک حزب هنوز عضو داشته باشد، یک اتحادیه همچنان فعالیت کند و یک نهاد فرهنگی هنوز از اعتبار اجتماعی برخوردار باشد اما در همان زمان توانایی آن برای یادگیری، نقد خود و پاسخ دادن به تغییرات جامعه کم شده باشد.

می‌توان برای توضیح این وضعیت از مفهوم پیری سیاسی استفاده کرد.

پیری سیاسی به معنای قدیمی شدن نیست. همان‌طور که سن تقویمی یک انسان الزاماً نشان‌دهنده سن زیستی او نیست، عمر یک نهاد هم به‌خودی‌خود چیزی درباره سلامت سیاسی آن نمی‌گوید. ممکن است سازمانی ده ساله باشد اما از نظر سیاسی پیر شده باشد. ممکن است نهادی صد سال قدمت داشته باشد و هنوز بتواند خود را نقد و بازسازی کند. پس پیری سیاسی را می‌توان این‌گونه فهمید: فرایندی که طی آن یک نهاد سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی، بدون آنکه لزوماً اعضا، قدرت یا مشروعیت خود را از دست بدهد، به‌تدریج توانایی یادگیری، خودانتقادی، نوآوری و بازسازی درونی را از دست می‌دهد. این با شکست یکی نیست. یک نهاد ممکن است شکست بخورد اما هنوز بتواند از شکست خود یاد بگیرد. با الیگارشی هم یکی نیست؛ تمرکز قدرت لزوماً به معنای ناتوانی کامل در اصلاح نیست. حتی محافظه‌کاری هم الزاماً نشانه پیری نیست. دفاع از یک اصل قدیمی می‌تواند کاملاً زنده و ضروری باشد. مسئله جای دیگری است: نهاد دیگر نمی‌تواند تغییر کند.

از آرمان به بقا

هر نهاد اجتماعی معمولاً با مسئله‌ای مشخص شکل می‌گیرد. حزبی برای عدالت، اتحادیه‌ای برای دفاع از حقوق کارگران، جنبشی برای آزادی، دانشگاهی برای تولید و انتقال دانش یا نهادی فرهنگی برای حمایت از هنر و اندیشه.

در آغاز سازمان وسیله است و آرمان هدف. اما این رابطه برای همیشه باقی نمی‌ماند. گاهی با گذشت زمان حفظ سازمان از تحقق مأموریتی که سازمان برای آن شکل گرفته مهم‌تر می‌شود. ساختارهایی که قرار بود در خدمت یک هدف باشند، خودشان تبدیل به چیزی می‌شوند که باید از آن حفاظت کرد. از اینجا به بعد تغییر دیگر الزاماً فرصت نیست. می‌تواند تهدید باشد. تغییر ممکن است جایگاه رهبران را به خطر بیندازد، منابع را جابه‌جا کند، روابط قدیمی را برهم بزند یا حتی تصویری را که سازمان از خودش ساخته است زیر سؤال ببرد. در این نقطه، بقا می‌تواند جای مأموریت را بگیرد و شاید پیری سیاسی از همین‌جا شروع شود.

چگونه یک نهاد پیر می‌شود؟

پیری سیاسی معمولاً یک روز صبح اتفاق نمی‌افتد. کسی تصمیم نمی‌گیرد که «از امروز دیگر تغییر نمی‌کنیم». بیشتر شبیه فرسایش تدریجی است. هر بار کمی کمتر نقد، کمی کمتر یادگیری و کمی بیشتر دفاع از آنچه از قبل وجود داشته است.

۱. وقتی حافظه جای یادگیری را می‌گیرد

هیچ جنبشی بدون حافظه دوام نمی‌آورد. گذشته، تجربه‌ها، شکست‌ها و حتی اشتباهات سرمایه یک سازمان‌اند. اما حافظه می‌تواند شکل دیگری هم پیدا کند. در یک سازمان زنده پرسش از گذشته این است: از تجربه خودمان چه چیزی می‌توانیم یاد بگیریم؟

در سازمانی که پیر می‌شود پرسش ممکن است آرام‌آرام تغییر کند: چگونه می‌توانیم روایت گذشته را حفظ کنیم؟

تفاوت کوچک به نظر می‌رسد، اما مهم است. در حالت اول شکست چیزی است که باید فهمیده شود. در حالت دوم شکست ممکن است توجیه شود، به دشمن یا شرایط بیرونی نسبت داده شود یا اصلاً وارد حافظه رسمی نشود. در نتیجه تاریخ دیگر وسیله فهمیدن نیست بلکه تبدیل می‌شود به وسیله مشروعیت‌بخشی. گذشته به جای اینکه به سازمان کمک کند فردا را بفهمد تبدیل می‌شود به دلیلی برای حفظ امروز.

۲. وقتی رهبری به هویت تبدیل می‌شود

مسئله وجود رهبر نیست. هر سازمانی به رهبری نیاز دارد. مشکل زمانی شروع می‌شود که سابقه تاریخی رهبر جای ارزیابی عملکرد او را بگیرد. در یک سازمان سالم رهبر به دلیل توانایی‌اش در پاسخ دادن به مسائل موجود مشروعیت دارد. اما در یک سازمان پیر ممکن است گذشته به سرمایه‌ای تبدیل شود که نقد عملکرد امروز را دشوار می‌کند. در چنین شرایطی نقد یک تصمیم به‌سادگی می‌تواند به حمله به شخص، تاریخ یا حتی هویت سازمان تعبیر شود. رهبر دیگر فقط مسئول یک سازمان نیست بلکه بخشی از روایت سازمان است و وقتی یک رهبر از پاسخ‌گویی فاصله می‌گیرد امکان اصلاح هم محدودتر می‌شود.

۳. وقتی وفاداری از شایستگی مهم‌تر می‌شود

در یک سازمان سالم افراد می‌توانند بر سر هدف مشترک توافق داشته باشند و در عین حال درباره روش رسیدن به آن اختلاف نظر داشته باشند. اما وقتی حفظ ساختار به اولویت تبدیل می‌شود وفاداری می‌تواند جای شایستگی را بگیرد. آن وقت سؤال دیگر این نیست که چه کسی ایده بهتری دارد. سؤال این است که چه کسی با روایت رسمی سازگارتر است. در چنین فضایی افراد مستقل و خلاق همیشه اخراج نمی‌شوند. گاهی خودشان می‌روند. وقتی هزینه مخالفت از فایده مشارکت بیشتر شود خروج به یک انتخاب منطقی تبدیل می‌شود و سازمان چیزی بیشتر از چند عضو مخالف را از دست می‌دهد. بخشی از توانایی فکری خود را از دست می‌دهد.

۴. وقتی نقد به تهدید تبدیل می‌شود

هیچ نهادی بدون نقد نمی‌تواند خودش را اصلاح کند. نقد به سازمان نشان می‌دهد فاصله میان تصویری که از خودش دارد و واقعیتی که در آن زندگی می‌کند چقدر است. اما نهادی که پیر می‌شود ممکن است منتقد را دیگر منبع اطلاعات نبیند بلکه تهدید ببیند. در این وضعیت مرز میان «نقد سازمان» و «ضدیت با سازمان» کم‌کم از بین می‌رود. این اتفاق بسیار مهم است. چون نهادی که نقد را حذف می‌کند در واقع بخشی از توانایی خودش برای تشخیص خطا را حذف کرده است. تحمل نقد بنابراین فقط یک فضیلت اخلاقی نیست. یک ضرورت سازمانی است.

۵. وقتی بقا جای مأموریت را می‌گیرد

در مرحله عمیق‌تر سازمان دیگر خودش را با مأموریت اولیه‌اش ارزیابی نمی‌کند. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا هنوز به هدفی که برای آن ایجاد شدیم کمک می‌کنیم؟ پرسش این می‌شود: چگونه می‌توانیم خودمان را حفظ کنیم؟ از اینجا ساختار از آرمان مهم‌تر می‌شود. ممکن است سازمانی همچنان از آزادی سخن بگوید اما اختلاف را تحمل نکند. ممکن است از عدالت دفاع کند اما حاضر نباشد مناسبات قدرت درون خودش را تغییر دهد. ممکن است از مشارکت جوانان حرف بزند اما جوانان را فقط برای اجرا یا جذب مخاطب بخواهد. در این وضعیت سازمان دیگر فقط از آرمانش دفاع نمی‌کند. از خودش دفاع می‌کند.

چپ ایران میان سرکوب و ناتوانی در بازسازی

این مسئله را می‌توان در تاریخ بسیاری از جنبش‌های سیاسی دید. در ایران تاریخ چپ نمونه‌ای پیچیده و مهم برای بررسی آن است. چپ ایران در شکل‌گیری بخشی از فرهنگ فکری و سیاسی مدرن کشور نقش مهمی داشت؛ از ترجمه و انتشار ادبیات مارکسیستی گرفته تا شعر و ادبیات اجتماعی، فعالیت‌های دانشجویی، مبارزات کارگری و حضور در حوزه‌های فرهنگی و هنری. اما این میراث یک سؤال مهم را از میان نمی‌برد. چرا بخشی از سنت چپ ایران با وجود چنین سرمایه فکری و تجربه تاریخی گسترده‌ای، پس از شکست‌های تاریخی در بازسازی نظری و سازمانی خود با دشواری روبه‌رو شد؟ پاسخ اول، سرکوب است و این پاسخ را نمی‌توان نادیده گرفت.

پس از انقلاب ۱۳۵۷ سازمان‌ها و احزاب مختلف چپ با دستگیری، اعدام، ممنوعیت فعالیت و تبعید مواجه شدند. بنابراین اینکه بحران تاریخی چپ ایران را فقط نتیجه «ناتوانی درونی» بدانیم، نادرست است. اما سرکوب همه مسئله را هم توضیح نمی‌دهد. بعد از شکست پرسش دیگری باقی می‌ماند. یک سنت سیاسی چگونه از شکست خود یاد می‌گیرد؟ این پرسش برای چپ ایران با عوامل دیگری هم گره خورده است. تجربه جمهوری اسلامی، تبعید و پراکندگی جغرافیایی، تغییر ساختار اجتماعی ایران، تحول سرمایه‌داری جهانی، فروپاشی اتحاد شوروی و بحران مدل‌های سیاسی‌ای که بخش‌هایی از چپ تاریخی به آنها وابسته بودند. بنابراین مسئله را نمی‌توان فقط «سرکوب» دانست و نه فقط «خطای نظری». پیری سیاسی دقیقاً در فاصله میان این دو مسئله قابل بررسی است. آیا یک سنت سیاسی توانسته شرایط جدید را به دانش جدید تبدیل کند؟ اگر جهان تغییر کند اما نظریه، زبان و سازمان تغییر نکنند گذشته به‌جای اینکه منبع یادگیری باشد می‌تواند به مانع یادگیری تبدیل شود.

نهادهای فرهنگی هم پیر می‌شوند

پیری سیاسی فقط مسئله احزاب نیست. انجمن‌های صنفی، دانشگاه‌ها، مؤسسات هنری، گروه‌های تئاتری، سازمان‌های سینمایی، رسانه‌ها، ناشران، جشنواره‌ها و سازمان‌های مدنی هم می‌توانند با همین مشکل روبه‌رو شوند.

«سیاسی» در اینجا الزاماً به معنای حزبی یا انتخاباتی نیست. هر نهاد فرهنگی هم با قدرت سروکار دارد. چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی منابع را توزیع می‌کند؟ چه کسی امکان حضور دارد؟ چه کسی تعیین می‌کند چه چیزی ارزشمند است؟ و چه کسی حق دارد تصمیم‌ها را نقد کند؟ در ایران این مسئله پیچیده‌تر است. حیات فرهنگی در دوره‌های مختلف تحت تأثیر مجوز، سانسور، حمایت دولتی، سیاست‌گذاری و کنترل منابع قرار داشته است. تاریخ سینمای ایران نمونه روشنی از این رابطه پیچیده میان فرهنگ و قدرت است. اما استقلال از دولت به‌تنهایی معیار سلامت یک نهاد نیست. پرسش دیگری هم باید پرسید. آیا نهاد توانایی نقد کردن خودش را دارد؟ ممکن است نهادی در برابر قدرت سیاسی مقاومت کند اما درون خودش سلسله‌مراتبی بسته داشته باشد. ممکن است از آزادی بیان دفاع کند اما اختلاف داخلی را تحمل نکند. ممکن است از نسل جوان حرف بزند اما جوانان را در تولید تصمیم و اندیشه شریک نکند. استقلال بیرونی و سلامت درونی دو مسئله متفاوت‌اند. یک نهاد فرهنگی زنده باید بتواند هر دو را حفظ کند.

مسئله نسل جدید

یکی از مهم‌ترین آزمون‌های سلامت یک نهاد، رابطه آن با نسل بعدی است. نسل جدید فقط اعضای تازه نیست. با خودش مسئله‌های تازه می‌آورد. فناوری‌های جدید، شبکه‌های اجتماعی، اقتصاد پلتفرمی، مهاجرت، تغییر مناسبات جنسیتی، بحران اقلیمی، هوش مصنوعی و شکل‌های تازه تولید و مصرف فرهنگی. اگر یک نهاد از نسل جدید بخواهد فقط زبان نسل قبلی را تکرار کند در واقع نسل جدید را وارد نکرده است. فقط مخاطب جدید ساخته است. انتقال نسل زمانی واقعی است که نسل جدید بتواند خود نهاد را تغییر دهد. این تغییر ممکن است برای نسل قبلی خوشایند نباشد. طبیعی هم هست. هر نسل تازه‌ای بخشی از عادت‌ها، زبان و سلسله‌مراتب نسل قبل را زیر سؤال می‌برد. اما اگر این اتفاق نیفتد نهاد به‌تدریج از جامعه‌ای که قرار است با آن ارتباط داشته باشد فاصله می‌گیرد.

وقتی نهاد به موزه خودش تبدیل می‌شود

نهاد فرهنگی بیش از بسیاری از نهادهای دیگر به توانایی تغییر نیاز دارد. هنر تغییر می‌کند. فناوری تغییر می‌کند. مخاطب تغییر می‌کند. زبان تغییر می‌کند. جامعه هم تغییر می‌کند. اگر نهاد نتواند این تغییرات را جذب کند، ممکن است ساختمان، نام، اعضا، منابع و حتی اعتبار تاریخی خود را حفظ کند، اما رابطه زنده‌اش با جامعه ضعیف شود. در این حالت نهاد به جای تولید آینده شروع می‌کند به نمایش گذشته خودش. یکی از نشانه‌های پیری نهادی همین است. اینکه یک نهاد بیشتر درباره اهمیت تاریخی خودش حرف بزند تا مسئله‌ای که فردا باید حل کند. در چنین شرایطی حافظه دیگر ابزار آینده نیست. خودش تبدیل به جایگزین آینده شده است.

نهادینه شدن یا جمود؟

در اینجا یک تمایز مهم وجود دارد. نهادینه شدن لزوماً بد نیست. برعکس هیچ سازمان پیچیده‌ای بدون قواعد، حافظه، تقسیم کار، رویه‌های پایدار و انتقال تجربه نمی‌تواند دوام بیاورد. ساموئل هانتینگتون نیز در بحث توسعه سیاسی بر اهمیت ظرفیت نهادها برای مواجهه با تغییر اجتماعی تأکید کرده است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که نهادینه شدن به ناتوانی در اصلاح تبدیل شود. نهاد سالم باید بتواند حافظه داشته باشد و در عین حال تغییر کند. قواعد داشته باشد و بتواند قواعدش را بازنگری کند. رهبری داشته باشد و امکان گردش رهبری را حفظ کند. هویت داشته باشد، اما بتواند در صورت لزوم درباره معنای آن هویت دوباره فکر کند. پس مسئله نهادینه شدن نیست. مسئله، نهادینه شدنی است که دیگر توان باززایی ندارد.

پیری سیاسی و الیگارشی یکی نیستند

تمایز دیگری هم لازم است. میخلز نشان داد که سازمان‌های بزرگ و پیچیده می‌توانند به تمرکز قدرت در دست گروهی محدود گرایش پیدا کنند. اما پژوهش‌های بعدی این ایده را که الیگارشی سرنوشت اجتناب‌ناپذیر همه سازمان‌هاست، به چالش کشیده‌اند. پیری سیاسی مفهوم دیگری است. یک سازمان ممکن است قدرت را در دست گروهی محدود متمرکز کرده باشد اما همچنان توان اصلاح خود را داشته باشد. برعکس سازمانی ممکن است ساختار نسبتاً دموکراتیکی داشته باشد اما از نظر سیاسی پیر شده باشد چون هیچ‌کس حاضر نیست فرضیات قدیمی آن را جدی زیر سؤال ببرد. بنابراین مسئله فقط این نیست که قدرت چگونه توزیع شده است. مسئله این است که آیا نهاد هنوز ظرفیت تغییر دارد یا نه. نهاد پیر می‌تواند خودش را حفظ کند اما نمی‌تواند خودش را بازسازی کند.

ظرفیت باززایی

در برابر پیری سیاسی می‌توان از مفهوم ظرفیت باززایی حرف زد. یعنی توانایی یک نهاد برای اصلاح خودش بدون اینکه مجبور باشد گذشته‌اش را انکار کند. یک سازمان زنده می‌تواند بگوید: ما اشتباه کردیم، اما تمام گذشته ما اشتباه نبود. می‌تواند رهبران تاریخی خود را محترم بداند بدون اینکه آنها را فراتر از نقد قرار دهد. می‌تواند از تاریخ خود نگهداری کند، بدون اینکه تاریخ را جایگزین آینده کند. می‌تواند نسل‌های قدیمی را حفظ کند، بدون اینکه نسل جدید را فقط به پیرو تبدیل کند و مهم‌تر از همه می‌تواند میان وفاداری به یک آرمان و وفاداری به شکل تاریخی آن آرمان تفاوت بگذارد. وفاداری به عدالت اجتماعی الزاماً به معنای وفاداری به یک سازمان مشخص نیست. وفاداری به آزادی الزاماً به معنای دفاع از تمام تصمیم‌های تاریخی یک نهاد نیست. وفاداری به برابری الزاماً به معنای تکرار نظریه‌ای نیست که یک قرن پیش شکل گرفته است. اگر آرمان زنده باشد، باید بتواند شکل خود را تغییر دهد.

اگر «پیری سیاسی» قرار است چیزی بیشتر از یک استعاره باشد باید بتوان نشانه‌هایش را در عمل دید.

می‌توان از یک نهاد پرسید: آیا رهبری قابل تغییر است؟ آیا نسل‌های جدید واقعاً در تصمیم‌گیری مشارکت دارند؟ آیا شکست‌ها تحلیل می‌شوند یا فقط توجیه؟ آیا منتقدان داخلی می‌توانند بدون حذف شدن باقی بمانند؟ آیا مخالفت منبع یادگیری است یا تهدید؟ آیا نظریه‌ها در برابر تجربه تغییر می‌کنند؟ آیا ساختار سازمانی با تغییر جامعه اصلاح می‌شود؟ آیا شایستگی از وفاداری مهم‌تر است؟ آیا رهبران تاریخی قابل نقدند؟ و شاید مهم‌تر از همه آیا این نهاد هنوز می‌تواند چیزی تولید کند که پیش از آن وجود نداشته است؟ اگر پاسخ مثبت باشد نهاد هنوز زنده است حتی اگر بسیار قدیمی باشد. اگر پاسخ منفی باشد یک نهاد جوان هم می‌تواند از نظر سیاسی پیر شده باشد.

مسئله آینده

یکی از ضعف‌های نظریه سیاسی مدرن این است که مسئله تغییر رژیم، کسب قدرت، انقلاب و شکل‌گیری نظم جدید اغلب بیشتر از مسئله حفظ ظرفیت تغییر درون نهادها مورد توجه قرار گرفته است. این دو مسئله یکی نیستند. ممکن است یک رژیم سقوط کند اما نهادهای جدید همان منطق‌های قدیمی را بازتولید کنند. ممکن است یک حزب شکست بخورد اما فرهنگ سازمانی آن در شکل دیگری ادامه پیدا کند. ممکن است یک جنبش پیروز شود و بعد از پیروزی همان ساختاری را بسازد که زمانی علیه آن مبارزه می‌کرد. بنابراین مسئله فقط این نیست که چگونه قدرت را تغییر دهیم. مسئله این است که بعد از تغییر قدرت چگونه از بازتولید جمود جلوگیری کنیم. هر نهاد اگر نتواند خودش را اصلاح کند، دیر یا زود ممکن است به مدافع وضع موجود تبدیل شود؛ حتی اگر روزی یکی از رادیکال‌ترین نیروهای جامعه بوده باشد. از این منظر، معیار سلامت یک حزب، جنبش، اتحادیه یا نهاد فرهنگی نه قدمت آن است، نه تعداد اعضایش و نه حتی تاریخ پرافتخارش. سؤال مهم‌تر این است: آیا هنوز می‌تواند از کسی که با آن مخالف است چیزی یاد بگیرد؟ اگر پاسخ نه باشد، پیری سیاسی احتمالاً آغاز شده است. اگر پاسخ آری باشد، امکان باززایی هنوز وجود دارد. شاید وظیفه نظریه سیاسی در قرن بیست‌ویکم فقط این نباشد که بپرسد چگونه انقلاب کنیم، چگونه قدرت را تصرف کنیم یا چگونه یک رژیم را تغییر دهیم. یک سؤال مهم‌تر هم وجود دارد: چگونه نهادهایی بسازیم که بتوانند بعد از هر تغییر تاریخی، دوباره خودشان را بسازند؟ نهاد زنده نهادی نیست که تغییر نکند. نهاد زنده نهادی است که بتواند تغییر کند بدون آنکه برای تغییر مجبور باشد خودش را نابود کند. و شاید تفاوت میان نهاد پیر و نهاد زنده در همین باشد. نهاد پیر از گذشته برای توجیه امروز استفاده می‌کند؛ نهاد زنده از گذشته برای ساختن فردا یاد می‌گیرد.

منابع و مراجع منتخب

Huntington, Samuel P. “Political Development and Political Decay.” World Politics 17, no. 3 (1965): 386–430؛ و Political Order in Changing Societies. New Haven: Yale University Press, 1968.

Michels, Robert. Political Parties: A Sociological Study of the Oligarchical Tendencies of Modern Democracy. 1911.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب