… رنج هنر و ادبیات را به وجود آورده است. من هیچ هنرمندی نمیشناسم که با رنج بیگانه باشد؛ با این همه اگر هنرمند تبعیدی خودکشی نکند و دوام بیاورد؛ با این رنج به گونهای کنار میآید و بناچار زندگی میکند. هر چند زندگی نویسنده، اضطرابها، دغدغهها و دلتنگیها، ملال و افسردگیهایِ او با زندگی آن آدمی که آگاهانه چشم بر مصائب و رنجهایِ بشری میبندد تا آب توی دلاش تکان نخورد تا بهخوبی و خوشی روزگار بگذراند، از بیخ و بن تفاوت دارد. من اگر بر «تبعید» تأکید داشته ام و دارم و از آسیبها و لطمههای روانی آن مینویسم، به این معنا نیست که «غریب الغربام!»، به یاد «بوی جوی مولیان» افتاده، آه میکشم و اشک میریزم و زندگی را سه طلاقه کردهام، نه، آثار من ضد فراموشی است، مینویسم تا از یاد نبرم از کدام دیار آمدهام، چرا آمدهام و چرا در «بهشت برین غرب؟!» زندگی میکنم، آری، مینویسم، مینویسم و مینویسم تا هیچ چیزی را فراموش نکنم. ویلیام فاکنر به درستی گفتهاست: « نوشتن عرق ریختن روح است.» گیرم او هرگز در تبعید ننوشت و طعم تلخ تبعید را نچشید. شاید اگر او مثل برتولت برشت بناچار فراری شده بود، تعبیر ژرفتری برای نوشتن درتبعید پیدا میکرد؛ چرا، چون نوشتن درتبعید، دور از زبان مادری و مردم به مراتب دشوارتر از نوشتن در میهن و در میان مردم است. بنا بر این به باور من، هر اثری که نویسندۀ تبعیدی میآفریند، حتا اگر در بارۀ تبعید نباشد، ادبیات تبعید نامیده میشود، چرا که تبعید، احساست، عواطف وحال و روز نویسندۀ تبعیدی در آن دخیل بوده و اثر گذاشته است. اگر اشتباه نکنم زنده یاد ملیحۀ تیره گل در کتاب پرحجمی که دراین بارۀ نوشته بود، معتقد بود: «…ادبیات تبعید باید در بارۀ تبعید و مسائل تبعیدیها نوشته شده باشد؛ در غیراین صورت ادبیات تبعید نیست.» اگر نظر ملیحۀ تیرهگل را بپذیرم، در میان چندین اثری که من در این سالهای تبعید نوشتهام فقط رمان «در انکارا باران میبارد»، «دارکوب»، «مریم مجدلیه» و داستان – های کوتاه «ایستگاه باستیل»، «شاخههای شکسته» و «شب» در بارۀ آوارهها و تبعیدیها است و لابد فقط آنها « ادبیات تبعید» نامیده میشوند. هر چند من با نظر او موافق نبودم و نیستم، این نامگزاریها و دسته بندیها به باور من مهم نیست، بلکه مهم آثاریاست که نویسندۀ تبعیدی دور از میهن و مردم خلق کردهاست. با وجود این، اگر بخواهیم بین این آثار فرق بگذاریم، بنظرمن باید بین «نویسندۀ تبعیدی» و«نویسندۀ مهاجر» فرق بگذاریم، تفاوت و تمایز قائل شویم. چرا، چون نویسندگان مهاجر ایرانی ییلاق و قشلاق میکنند، به وطن بر میگردند و تا آنجا که من اطلاع دارم آثارشان را به وزارت ارشاد جمهوری اسلامی میفرستند، تن به تیغ سانسور میدهند؛ در آنجا چاپ و منتشر میکنند. چه میتوان گفت؟ شاید اگر صحبت از تفاوت به میان نمیآمد، به سانسور و وزارت ارشاد اشاره نمیکردم. تکلیف من از سالها پیش با جمهوری اسلامی و وزارت ارشاد او روشن بوده است؛ بارها نوشتهام و گفتهام که سانسور و ممیزی آثار هنری اهانت و توهین آشکار به شأن، شعور، درک و درایت هنر پذیر و انسان است و این که هیچ نهادی و هیچ آدمی اجازه، حق و صلاحیت این را ندارد تا در بارۀ آثار هنری، «مفید و مضر» بودن آنها بهداوری بنشیند و آنها را غربیل کند وآنچه را که حکومت نمی پسندد، دور بریزد. بههمین دلیل روشن من تا بهامروز آثارم را به سانسورچیهای جمهوری اسلامی ندادهام و تا زندهام تن به سانسور نخواهم داد. نا گفته پیداست که رعایت این پرنسیپ در همۀ سالهای تبعید به انزوای روز افزون من و آثارم انجامیده است و از این رهگذر آسیبها و صدمهها دیدهام، با وجود این آگاهانه، با طیب خاطر و وجدان آسوده بهای جانبداری از حقیقت را پرداخته ام و در آینده نیز خواهم پرداخت. (…)
.


پاسخی بگذارید