از یخهای قطبی تا جهنم
دیشب را تماماً تکهتکه خوابیدم. ولی آنقدر طولانی که، اگر این تکهها را کنار هم بچینم، به قیامت میرسد. از یک طرف به قیامت و از طرف دیگر به زمانی که هنوز هیچ آدمی خلق نشده است. حتی یک بار این احساس به من دست داد که سرم در آتش جهنم میسوزد و پاهایم در برفهای سرد قطبهای گمشده یخ میزنند. پاهایم را از یک سمت و سرم را از سمت دیگر پس کشیدم و در وسط رختخواب که برایم مأنوستر بود، مثل یک جوجهتیغی، دور خودم حلقه زدم. ولی بیفایده بود. طولی نکشید که حلقه گشوده شد و باز همان مصائب.
در تمام این مدت طولانی خواب و بیداری و جنگ جوجهتیغی با آدمی که خودم بودم، دیاری به چشمم نخورد، بهجز بچهای پستانک بهدهان که مرتب ملچملوچ میکرد و پیرمردی چروکیده که به کمک عصا راه میرفت. و فکر میکنم همین صداهای ملچملوچ و کوبیدن عصا بود که اوقات خراب مرا خرابتر کرد. سعی کردم که بین آن دو، فضایی هر چند کوچک برای خودم دستوپا کنم. ولی ممکن نبود. جوجهتیغی که در وسط تختخواب برای لحظاتی بهخواب رفته بود، ناگهان با صدایی بیدار میشد و پستانک و عصا را ـ یا به نوبت و یا همزمان با هم ـ بیخ گوشش میدید. چند بار مجبور شدم که بچه را بغل کنم. وقتی صدای ملچملوچش خیلی اذیتم میکرد، به بهانهای پستانک را از دهانش در میآوردم. تا پستانک را میکشیدم شروع میکرد حرفهای قلنبهسلنبه زدن. مثلاً میگفت: «در انتهای تقاطع صدا و پژواک و در امتداد بیپایان سحر…» خیلی چیزهای دیگر هم میگفت که همه به همین شکل قلنبهسلنبه بودند و نمیدانم آنها را از کجا، از کدام پدر و مادری، به ارث برده بود. کاملاْ مشخص بود که قدرت تشخیص ندارد و رفتارش طوطیوار است. سعی کردم به خودم بقبولانم که همه چیز طبیعی است و گرنه آن کودک برای من از آن هم که بود غیر قابل تحملتر میشد و مجبورم میکرد او را در یکی از همان دامنههای سرد، پشت یکی از تنههای یخزده درختان سیب، رها کنم و بروم. یک بار هم این کار را واقعاً کردم. بچه، پستانک بهدهان، آنچنان قشقرقی پشت سرم راه انداخت که ناچار شدم بایستم. وقتی ایستادم پژواک صدایش را از سینۀ کوههای مقابل هنوز میشنیدم. مثل دیو تنوره میکشید. و این پژواک آنقدر طول کشید که با خودم فکر کردم نکند تا ابد همینطور بماند و هیچوقت قطع نشود. پستانکش را که به زمین افتاده بود برداشتم و بدون اینکه پاک کنم به دهانش گذاشتم و بغلش کردم. درست همان موقع پیرمرد را دیدم که عصازنان به طرف ما پیش میآمد و نزدیک و نزدیکتر میشد. انگار احتیاج به کمک داشت. میپرسید قطب کدام طرف است؟ بدون اینکه چیزی بگویم، و اصلاً بدون اینکه بدانم منظورش قطب شمال است یا قطب جنوب، نقطهای را در جهت عکس مسیری که میرفتیم، نشان دادم. اینطور میخواستم از شرش خلاص شوم. بچه همچنان ملچملوچ میکرد. پیرمرد عصازنان چند قدم رفت. بعد برگشت و انگار که قطب را فراموش کرده باشد، دنبال ما راه افتاد. بچه یک بار دیگر بی هیچ دلیلی ونگ زد و پیرمرد از من خواست که اجازه بدهم بغلش کند. به عصایش نگاه کردم و چیزی نگفتم. بعد بچه را زمین گذاشتم که ثابت کنم بچهی پستان بهدهان اگر بخواهد میتواند از یک پیرمرد عصا بهدست که هیچ، از خود من هم که تا بهحال دستم به هیچ عصایی نخورده، فرزتر باشد . پیرمرد ناگهان یک لحظه ایستاد و به نقطهای در همان سمتی که میرفتیم اشاره کرد و گفت: «از آن تپه که رد شویم به بهشت میرسیم.» من و بچه هر دو به سمتی که انگشت زمخت پیرمرد نشان داده بود خیره شدیم. چیزی نگذشت که به یک جای تاریک رسیدیم و من یک بار دیگر دور جوجهتیغی خودم حلقه زدم. چند دقیقه بعد صدای بچه مرا باز بیدار کرد: «در تقاطع صدا و پژواک و در امتداد بی پایان سحر …» نفهمیدم واقعاْ صدای خودش بود یا باقیماندۀ پژواکی قدیمی که از کوه میآمد. از دور کودک و پیرمرد را دیدم که به من نزدیک میشدند. از آن زاویهای که نگاه میکردم احساس کردم که پیرمرد بچه را بغل کرده است. واقعا هم همینطور بود. بچه بر پشت خمیده پیرمرد نشسته بود و پاهایش را مثل یک بختک دور گردن او حلقه کرده بود. وقتی رسیدند سه تایی ایستادیم و به منظرهای قطبی که روبهروی ما بود نگاه کردیم. عصا روی زمین بود و بچه دیگر ونگ نمیزد.


پاسخی بگذارید