معصومه ضیائی در این شعر تصویری تلخ و تکاندهنده از سرگیجهی جامعهای در میانهی خشونت، ایمانِ آلوده به خون و هراسِ زندان را بیان کرده است. شاعر با پیوند دادن زمستان، ردّ گلوله، سردابهی نمور و ایرانِ دلشکسته، فضایی میآفریند که در آن آزادی از پشت قاب پنجرهها دیده میشود، اما خیابانها همچنان آمار مرگ را تکثیر میکنند.معصومه ضیایی
میهن
زمزمهی عجیبی در باد میچرخد
برگها میلرزند
هر برگ
یادی ست
که از یادهای من گریخته است
با یادها
با یادهای هنوز مانده در من
در لایه لایههای درد
زمزمهی عجیبی میچرخد و میپیچد در من
بر فراز درختان
هواپیمایی پرواز میکند
من به تو فکر میکنم
و انبوه اندوه
قلبم را میفشارد
در این روز بهاری
با برگها و یادها
با انبوه اندوه
و هواپیمایی که نمیدانم
بر خاک کدام سرزمین فرود خواهد آمد
تو معنای دوری و دردی
و یکتا
همچنان که هستی
معصومه ضیائی


پاسخی بگذارید