پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

یک بار قهرمان، همیشه قهرمان؛ اکبر معصوم بیگی

یک‌بار قهرمان، همیشه قهرمان

✍ اکبر معصوم‌بیگی

شامگاه چهارم اسفند ١٣۵٠ حدودِ ساعت هفت، علامت قرارِ سلامتی را روی درِ مسافرخانه‌ی کوچکی نزدیک میدان راه‌آهن ندیدم. می‌دانستم که یکی-دو نفر از بچه‌ها دستگیر شده‌اند. با این‌همه، با خودم گفتم علی‌الله، شاید کاری پیش آمده و رفیقم نتوانسته خودش را به‌ موقع برساند و علامت بگذارد و رفتم به طرف خانه‌ام که در همان نزدیکی بود (در محله‌ی سلیمان‌خانی، نزدیک میدان راه‌آهن).

زنگ در را که زدم، بلافاصله پنجره‌ی رو به کوچه باز شد و خواهر کوچکم سرش را بیرون آورد و با حالتی هیجان‌زده داد زد: «داداش، فرار کن! زود برو!»

ولی دیر شده بود. تا آمدم بجنبم ساواکی «یوزی»به‌دستی درِ کوچه را باز کرد، بیرون پرید و به دام افتادم. مرا به «کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری» بردند. در طول راه فقط فرصت کردم از شرّ دفترچه‌ی تلفن و چاقوی جیبی‌ام خلاص شوم.

در «کمیته‌ی مشترک» آن روزها جای سوزن انداختن نبود. من، بهروز دولت‌آبادی (تارزن معروف و رفیق صمد بهرنگی)، فرهاد جهان‌بخش (برادر کوچک‌تر و مبتلا به بیماری سلِ دوست و آشنایم پرویز جهان‌بخش) و چند نفر دیگر را در راهرو جا دادند. جایی که ما در یک راستا به فاصله‌های نسبتاً دور از هم نشسته بودیم، در سلول‌های روبه‌رو چند زن هم بودند: پریوش خواجوی، همسر حامله‌ی فرامرز شریفی، فدایی خلق مخفی در نهان‌گاه‌های سازمان، و طاهره کمالی که دانشجو بود و در ارتباط با کسی به نام جهان‌بخش نورایی دستگیر شده بود و من چند ماه بعد این جهان‌بخش را در قصر شماره‌ی ٣ دیدم.

هر بار که زن‌های زندانی برای دست‌شویی بیرون می‌آمدند، چون هنوز چشم‌بند رایج نبود، با ما سلام و علیک و خوش‌وبش می‌کردند و تا چشم پاسبان‌ها را دور می‌دیدیم اطلاعات و اخبار رد و بدل می‌کردیم. همسر فرامرز پزشک بود و گاهی پاسبان‌ها از او مشاوره‌ی پزشکی هم می‌گرفتند.

همان ایامی بود که پرویز قلیچ‌خانی و لواسانی، بازیکنان تیم ملی فوتبال، را به اتهام فعالیت سیاسی و پخش اعلامیه گرفته بودند. نخستین‌باری که قهرمان محبوبم پرویز قلیچ‌خانی، این بازیکن هافبک تهاجمی تیم عقاب و تاج را از سلول بیرون آوردند و من او را درست در یک قدمی خودم دیدم، نفس در سینه‌ام بند آمد و با خودم گفتم: «پسر خوب نگاه کن، پرویز است، می‌توانی یک موقع افتخار کنی که با پرویز قلیچ‌خانی محشور بوده‌ای، او را از نزدیک دیده‌ای، باهاش دست داده‌ای…»

پرویز پالتوی راسته‌ی (به اصطلاح آن روزها «ماکسی») بلندی به تن داشت، سبیل همیشه‌گی بر پشت لبش بود و در طی چند روزی که در سلول انفرادی گذرانده بود ته‌ریشی به‌هم رسانده بود.

آن سال سیاه زمستانِ بی‌پیر سردی بود، و از بخت بلند ما نه‌تنها در راهرو از بخاری یا هرگونه وسیله‌ی گرمایش دیگر خبری نبود بلکه انگار کف راهرو را از یخ فرش کرده بودند. شب‌ها هوا سردتر هم می‌شد و تا صبح سگ‌لرز می‌زدیم و پلک روی هم نمی‌گذاشتیم. وانگهی هنگام دستگیری هم بالاپوش درستی نداشتم و این شد که دو-سه روز که گذشت سرما بدجوری فشار آورد و حسابی بی‌تابمان کرد. هرچه تقاضای پتوی اضافی می‌کردیم، پاسبان‌ها نه‌تنها اعتنایی نمی‌کردند بلکه چند بار تهدید کردند که چغلی ما را به بازجوها می‌کنند.

دیگر امان‌مان از سرما بریده بود. یک‌بار در همان دم که داشتیم داد و فریاد می‌کردیم که: «داریم از سرما جان می‌دهیم، این چه وضعی است؟»

پرویز را هم داشتند برای بازجویی از سلول بیرون می‌آوردند. پرویز تا دید ما برافروخته داریم به پاسبان‌ها اعتراض می‌کنیم پرخاش‌کنان رو کرد به پاسبان‌ها که: «بچه‌ها چه می‌خواهند؟ مگر نمی‌بینید سرد است؟ چرا اذیت می‌کنید؟ مگر شما انسان نیستید؟»

که من به پاسبان مهلت ندادم و گفتم: «آقای قلیچ‌خانی این رفیق ما سل دارد، آخر باید بمیرد تا این‌ها باور کنند؟»

یکی از پاسبان‌ها با حالتی احترام‌آمیز به او گفت: «پرویز خان ما چه تقصیر داریم، ما مأموریم و معذور.»

که پرویز با عصبانیت گفت: «حالا که این‌طور شد من همه‌ی پتوها و متکایم را می‌دهم به این‌ها و آن وقت من می‌دانم و شما»

و با غیظ برگشت به سلولش و هر چه پتو و متکا داشت برداشت و آورد و گذاشت توی بغل ما. این شد که به یمن وجود پرویز از یخ‌زدن نجات پیدا کردیم.

از آن روز به بعد هر وقت به مناسبتی پرویز را از سلول بیرون می‌آوردند در ضمن سلام و احوال‌پرسی با ما، به پاسبان چپ‌چپ نگاه می‌کرد و از ما می‌پرسید: «بچه‌ها اوضاع روبه‌راه است؟ کم و کسری ندارید؟»

چهار روز بعد مرا به اوین انتقال دادند (بازداشتی ساواک بودم نه شهربانی) و بنابراین از آن پس همان‌قدر از پرویز خبر داشتم که همه‌ی مردم.

سال ۵٣ در جریان بازی‌های آسیایی، هنگام بازی تیم فوتبال ایران و اسرائیل من در زندان عادل‌آباد شیراز بودم. روزی که بازی برگزار می‌شد بین اقلیت ناچیز فوتبال‌دوست زندان و اکثریت فوتبال‌نادوست زندان هیچ تفاوتی حس نمی‌شد: فوتبال نبود، جنگ آخر زمان بود!

بعضی‌ها، مثل استاد غفور، که به عمرشان حتی برای یک دقیقه به‌تماشای فوتبال ننشسته بود، از صبح برای پیروزی تیم ملی فوتبال ایران دست به دعا و نیایش برداشته بودند. بقیه هم از فرط دل‌شوره حال خودشان را نمی‌دانستند.

عصر روزی که بازی برگزار می‌شد بی‌اغراق همه‌ی زندانیان سیاسی بی‌استثنا، از نیم‌ساعت پیش از آغاز مسابقه جلوی تلویزیون بیتوته کرده بودند. دل توی دلمان نبود.

آن روز پرویز در ترکیب تیم ملی ایران بود و راستش همه‌ی توجه‌ها دقیقاً معطوف به او بود. همه می‌گفتند پرویز به قیمت جانش هم که شده نمی‌گذارد تیم ایران در مقابل این قُزمیت‌های اسرائیلی کم بیاورد.

با سماجت و کارسازی رضا عادل‌خانی در دقیقه‌ی سی‌ام این دیدار و گل به خودیِ ایحک شوم، بازیکن اسرائیلی، تک‌گل بازی وارد دروازه‌ی اسرائیل شد. در این بازی پرویز جان، تهاجمی‌ترین و قدرتی‌ترین بازیکن تاریخ فوتبال ما، کاپیتان تیم بود: تیم ما برد، قهرمان نگذاشت که ما روسیاه شویم.

قهرمان ما وقتی چند سال بعد زمین فوتبال را ترک کرد، به زمینه‌ی مورد علاقه‌ی دیگرش، فرهنگ، رو آورد. در طی سالیانی که «آرش» ـ نشریه‌ای که پرویز بر سر آن نقد جان نهاد ـ نه مرتب، که گه‌گاه و به تفاریق به‌ دستم می‌رسید، راه و روش پرویز در راه بردن این نشریه همواره مایه‌ی تعجبم بود.

«آرش» از بسیاری از ابتلائات این‌گونه نشریات عاری بود. و اگر در یک کلام بگویم که قهرمانی پرویز در پهنه‌ی فرهنگ کم از پهلوانی او در زمین فوتبال نبوده است، باور کنید سخنی به گزاف نگفته‌ام: دوری از فرقه‌پرستی مرسوم و تنگ‌نظری‌های معمول در میان ما، سعه‌ی صدر، روحیه‌ی دموکراتیک و فراگیرنده‌ی همه‌ی نیروهای مترقی و چپ، همت والا در ثبت بی‌طرفانه‌ی تاریخ فرهنگی و نیز تاریخ سیاسی و اجتماعی چپ، استمرار و بلکه سماجت در مقاومت در برابر تحریف و خلط و التباس تاریخ چپ، دفاع جانانه از بی‌صدایان و سرکوفته‌گان و…

باری این‌ها فقط بخشی از ویژه‌گی‌های مثبت کارنامه‌ی فرهنگی درخشان پرویز قلیچ‌خانی (و صد البته همکاران نازنینش) در «آرش» است.

«آرش» اکنون دیگر فقط نام یک مجله‌ی خوش‌نام نیست، که شاخص آزاداندیشی و ستیز با خشک‌اندیشی و جمود فکری است.

اوایل دهه‌ی ١٣٨٠ کتابی ترجمه کردم از نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام ادواردو گالیانو با عنوان «فوتبال در آفتاب و سایه» که در سال ١٣٨١ منتشر شد. هنگام ترجمه‌ی کتاب می‌توانم به جرئت بگویم که حتی یک لحظه از یاد پرویز غافل نبودم. در همه‌ی آن روزها کم پیش نیامد لحظه‌هایی که از خودم می‌پرسیدم: «راستی اگر پرویز بود این اصطلاح را چه‌طور تعبیر و ترجمه می‌کرد؟»

خیلی دلم می‌خواست ترجمه‌ی کتاب را به پرویز جان تقدیم کنم اما می‌دانستم که دستگاه سانسور هرگز زیر بار نخواهد رفت. تنها دلم به این خوش بود که روزی امکانی فراهم خواهد شد که کتاب را به صاحب اصلی پیشکش کنم.

سال ٢٠٠۶ در آمریکا بودم که نجمه جان موسوی از طریق پرویز از من خواست مقاله‌ای به مناسبت کتاب «نامه‌ها»ی به‌تازه‌گی منتشرشده‌ی فروغ فرخزاد بنویسم. البته که اجابت کردم.

همان ایام پرویز هم به مناسبتی به آمریکا می‌آمد، منتها او در غرب آمریکا بود و من در شرق، و نشد که پس از این همه سال دیداری تازه کنیم. اما روزی پرویز تلفن زد و بیش از یک ساعت با هم گپ زدیم و با زبانی که مناسب این جهان پریشیده و بوگندوست به عالم و آدم از ته دل «فحشِ خوارمادر» دادیم و الحق داد دل ستاندیم؛ انگار نه انگار که کل آشنایی ما تنها به چند دیدار کوتاه و ساده در راهروی یک زندان آن هم در سی‌وهفت-هشت سال پیش برمی‌گردد.

پرویز برای من همیشه مصداق «یک‌بار قهرمان، همیشه قهرمان» بوده است؛ چه در عرصه‌ی ورزش و چه در پهنه‌ی فرهنگ.

*نشریه‌ی آرش ـ شماره‌ی ۱+۱۱۰ ـ تابستان۵ ١٣٩


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب