ای بوسه های شب بخیری
هرشب خواب گور خود رامی بینم
زیبایی هااز خاطره ها گریخته اند
نیمکت های پارک روبه مرگ می روند
وقتی جفت ها می نشینند وتا به تا می روند
کجای صفحه ی خونین شطرنج نشسته اند
آنانی که به شیر مادر وفادار نماندند
در ملاقات برگ های پراکنده
تاج گذاری بهار
کدام گونه لایق بوسیدن است
تنها چوب رفاقت وبرادری است که بی صدا است
چشم های نابینا
سکه ی خوشبختی در مزارع زرین
راه رفته
شکار رویا را نمی بینند
تنها اندکی اشک از خرمن حسرت
کدام بوسه چشم های خفته را بیداربیدار می کند
زنان به گریه زیباترند
جوجه های مینابه میناب
قصه ی سهراب ها
که به تهمینه نمی رسند
هیولا
در لنگر انداختن خورشید تردید وتابیدن بر شن های گر گرفته ی بی ساحل
چاراندن بی حیایی لخت تابستان
به کشتن طعم پرنده و گیاه بوی نان وزندگی برخواسته
ودر آسیاب قلب هارخت عاشقی زمانه را جویده است
به گمان من
کفش های پدرانه همزاد جاده های امروزی نیستند
به مهمانی مهتاب با گیسوان نقره ای
کجا خوش کمری که به رقص در آید
تا روح وجان بدو بسپاریم
حیات. فرخ


پاسخی بگذارید