شعر «انسان شماره صفر» روایتی تلخ و فشرده از انسانی است که میان بودن و نبودن، امید و فروپاشی، حیات و مرگ سرگردان مانده است. شاعر با تصویرهایی تیره و تکاندهنده، رنج فردی را به زخمی جمعی و تاریخی پیوند میزند؛ زخمی که در آن انسان نه تنها بار زندگی، بلکه تابوت خویش را نیز بر دوش میکشد. خطاب مکرر به «هیوا» در شعر، صدای امیدی است که حضور دارد، اما دیگر توان نجات ندارد.انسان شمارە صفر
با خودم بە هم نمی رسیم
شب در من استفراغ می کند
هیوا !
در من قدم نگذار
رە بە رهروانش جاریست
آنگونە کە آمد و شد، دلیل دروازە است برای بودن یا نبودن
وگرنە دیوار است و زنگار
یکی بود ، یکی نبود…
من مهتاب شبی دروغ
عمریست کە بر خشت بامی خشکم زدە است
هرچە مادرم نردەبانی می خواند دیر شدە بود دیگر
اینجا شب بە شام نمی رسد
نەسایەای
نە سوئی
و نە بن بستی بە کوچەای
اینجا ابدیت بیت غلطی است
و شهیدی
در شعرم دیوانە بە دوزخ
کدخدا را وخدا را و خودش را بە دشنام گرفتە است
هیوا !
بە کوچەای کە کودکی هایم در آن می گریست بگو
خاتون خوابهایم را
شاعری بە پایش پیر شدە است
”ای مرگ کجایی کە حیات کشت مرا؟”
من سیزیف کوردم و
جهان خداوندگار ستم
عجبا هیوا جیبهایم می گفتند:
تو بە قرص نانی نمی ارزی
حیات؟
حیات هیاهوی پرندگان مهاجریست
کە خواب سالیان خاکم را برهم می زند
پلکهایم را بە بیراهە ی بیداری می برد
حیات؟
حتی یکبار مرا بە سبزەزاری از بوسە نسپارد
و یا بە آغوشی از شب بو
هیوا !
من
بە هیچ آویختەام
هیوا
من
تابوت خود را بر دوش می کشم…
.
شعر مسعود فتحی
ترجمه از سعید ساعدی


پاسخی بگذارید