این شعر تصویری آرام و اندوهناک از زیستن در دل اضطراب جمعی و سایهی جنگ است؛ جایی که بلاتکلیفی، ترس و انتظار، روزهای انسان را در خود متوقف کردهاند. در برابر این فضای تیره، تصویر سادهی آب دادن به شمعدانی، به نشانهای از محبت، زندگی و پایداری بدل میشود. شاعر با زبانی نرم و بیپیرایه نشان میدهد که گاهی کوچکترین کنشهای مهرآمیز میتوانند در دورترین فاصلهها، دل انسانی را از عطر امید و صمیمیت سرشار کنند. زیر نور خسته این شهر
این بلاتکلیفی مدام
انتظار مرگ
پرتگاهی که
ارزوهای ما را
به فراموشی گره میزند
وسط دلهره های جمعی
حرفهای تکراری….
و بیقراری که
بر روزهایم مکث کرده
در این شهر خسته
تو هنوز
شمعدانی کوچک را
اب می دهی
و من این سر دنیا
پر از عطر شمعدانی
و غرق محبت های
ساده میشوم
میان این همه دلهره
و انتظار دوباره جنگ
فریبا رها
خرداد ۱۴۰۵


پاسخی بگذارید