این شعر روایتِ رهایی از عشقی است که در ظاهر عطر و زیبایی دارد، اما در ژرفای خود زخمی پنهان و زهرآلود بر جا میگذارد. تصویرِ «گلِ صحنهای تاریک» فضایی سینمایی و درونی میسازد؛ جایی که عشق، هم فریبنده است و هم آسیبزننده. شاعر در برابر خواستِ دیگری برای تغییر دادنِ هویت او میایستد و از حقِ «خود بودن» دفاع میکند. در پایان، تاریکی نه نشانهی شکست، بلکه زمینهای است برای شنیدن دوبارهی نامِ خویشتن .او گل بود؛
اما گلِ صحنهای تاریک،
زیر نورِ سردِ چراغی تنها.
نزدیکش که میشدم،
عطرش
مثل مه
تمام قاب را میگرفت.
در آغوشش میکشیدم،
و خارهایش
در نمایی آهسته
پوستم را خط میانداختند.
زخمها
فردا بسته میشدند،
اما زهرش
مثل صدایی خاموش
در پسزمینهی ذهنم میماند.
میگفت:
باید همان باشی
که من نوشتهام؛
همان نقشی
که برایت انتخاب کردهام.
اما من
در آن نفش
بازیگرِ فرمانبردار نبودم.
من بودم؛
با زخمهای چرکین،
با تنی مشتاق،
با عشقی بلند
و ناتمام.
چگونه میتوان
در قابِ دیگری زندگی کرد؟
چگونه میتوان
چهرهی خود را پاک کرد
و صورتِ خواستِ دیگری شد؟
تو عقب میری
من تنها ایستادهام؛
نه سایه،
نه نقش،
نه برده.
فقط انسانی
که هنوز
نام خودش را
از میان تاریکی صدا میزند
او گل بود/ رضا باقری

دیدگاه شما
نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمیشود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید