آیینه غروب
در من
خیال بود یا پندار ؟
آسمانِ دیدگانم غلتید
و غربتی امد در غروب
با اشگ های نریخته تاریخ
گرفت دست افق را
کشاند به کوچه و برزن
انگاه
جرقه زد
از قرن ها سکوت
مکثی درون رگ هایم
تا جیغی کهنه بشنوم از دور
قلبی گرفته ببینم از دور
یادی نیافته بیاید از دور
خاک بود در افق
ذراتِ شن ، خشن
گور های کهنه را
با چهره خمیده گور کن
زیر شمایل جلاد
اشکار می نمود
خونهای ریخته تاریخ
فواره ها زدند
از خاک تا افق
تا آن دور ترین.
ترسید آسمان
از بارش یادهای گم شده!
اما تصویر خاک ماند
در دیدگان من
تصویر اشگ های نریخته
برای هر کشتار
در من خیال
یا پندار
آیینه بود غروب.
( کامبیز لاجوردی)


پاسخی بگذارید