مرگِ انسانیت چیزی است که با وضوح در جامعه میبینم و زندگیاش میکنم؛ از دکتر تا بنا، از لولهکش تا تعمیرکار ماشین، از بنگاهدار تا…
وقتی با بابا جایی میروم و متوجه میشوند زنی هستم که با پدرِ بیمارم زندگی میکنم، طعمهی خوبی میشوم برای چاپیدن.
در بنگاه معاملات ملکی، وقتی برای فروش ملکی رفته بودیم، از همان لحظهی ورود، وقتی شرایط را سنجیدند، طوری مرا محاصره کردند و با لحنی بسیار تند و حتی پرخاشگرانه برخورد کردند که بابا ناگهان سرش را بلند کرد و گفت: «قیمت را بگو و بلند شو.»
یک قطعهی ماشین خراب شد. من، با تصورات قبلیای که از جامعه داشتم، فکر کردم اگر تعمیرکار شرایط مرا بداند، شاید منصفانهتر برخورد کند. گفتم: «لطفاً خودت در این شرایط هوای ما را داشته باش.» قیمتی که برای آن قطعه، همراه با دستمزد، داد، بیستوپنج میلیون بود. شک کردم و به نمایندگی زنگ زدم. دیدم قیمت بهترین مارکِ قطعه ۸ میلیون و دستمزد ۴ میلیون است؛ در مجموع ۱۲ میلیون. اما تعمیرکار دو برابر قیمت داده بود.
همینطور لولهکشی که در این چند روز آوردم، برای ۲۵ متر لولهکشی، قیمت ۲۸ میلیون داد؛ اما وقتی جای دیگری زنگ زدم، متوجه شدم حدود ۱۰ میلیون بالاتر قیمت داده است.
از دکترها، مخصوصاً روانپزشکها، نگویم که در این مدت زیاد سروکارم به آنها افتاده و دقیقاً به بنگاههای چاپیدنِ پول تبدیل شدهاند؛ از ویزیتهای چندمیلیونی که فقط برای ورود به مطب باید هنگام نوبتدهی پرداخت کنی، تا وقتی که وارد میشوی و با انواع و اقسام روشها از تو پول میگیرند: «این تست را باید بدهید؛ ۵ میلیون»، «آن آزمایش را باید حتماً در فلان آزمایشگاه انجام بدهید» و…
در این روزها، خیلی وقتها به آدمها خیره میشوم و با خودم فکر میکنم: اگر شرایط اجتماعی اینگونه نبود، آیا این آدمها باز هم چنین چهرهای از خود بروز میدادند یا نه؟
۱۵ خرداد ۱۴۰۵
بوشهر


پاسخی بگذارید