گاه،
شلاق بیشمارِ باران
بر گردهی قاطر سوگوار بهار
برای من
و هر کسی که جنوبزاده است،
در این وقت سال،
عجیب جلوه میکند.
پاسی از تابستان هم که بگذرد،
دامن کارون
مثل تمام بیقراریهای
چهلسالهی مادرم!
بر زمین کشیده میشود.
و واژهها،
از شانههایم که بیفتند،
چه بار سنگینی دارند، روزها…
از سوی شرجی اینجا،
زنی کنار پلهای غروب،
به اندیشهی لحظههای میخکوبِ مرده
لم میدهد…
و من
چقدر اندوهگینِ انبوه مسافرانِ رفتهی این فصلم…
رز آران


پاسخی بگذارید