پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

پاشنه آشیل- احمد خلفانی

پاشنۀ آشیل

گاهی با دیدن منظره‌ای چنان متأثر می‌شود که انگار چشم او، پاشنهٔ آشیل اوست. و گاهی، وقتی چیزی ناگوار می‌شنود، چنان افسرده می‌شود که انگار گوشش پاشنهٔ آشیل است.

و می‌بیند که از این سو یا از آن سو تیرهایی به سمت او به پرواز در می‌آیند و به جایی برخورد می‌کنند که قلب اوست. و متوجه می‌شود که در حقیقت، نه این یا آن، بلکه قلب اوست که پاشنهٔ آشیل او شده است.

تیرها گاهی از هوا می‌آیند، گاهی از زمین می‌آیند. نه کسی چیزی گفته است و نه او چیزی شنیده. ولی او تیرها را می‌بیند و صفیرشان را می‌شنود؛ شاید از گذشته می‌آیند. شاید از آینده می‌آیند، از انتها یا از ابتدای تاریخ. از پوست و گوشت و استخوانش می‌گذرند و به قلبش می‌رسند. و متوجه می‌شود که تمام تار و پودش، تمام وجودش، سرتاپا، یک پاشنهٔ آشیل است.

و قلبش. قلب کوچکش.

او وقتی پایش یا دستش زخمی می‌شود، هنوز می‌تواند پرواز کند. وقتی چشم و گوشش را از دست می‌دهد، هنوز می‌تواند پرواز کند، ولی قلبش یک قناری کوچک است. با یک تیتر از نا می‌افتد و می‌میرد.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب