پاشنۀ آشیل
گاهی با دیدن منظرهای چنان متأثر میشود که انگار چشم او، پاشنهٔ آشیل اوست. و گاهی، وقتی چیزی ناگوار میشنود، چنان افسرده میشود که انگار گوشش پاشنهٔ آشیل است.
و میبیند که از این سو یا از آن سو تیرهایی به سمت او به پرواز در میآیند و به جایی برخورد میکنند که قلب اوست. و متوجه میشود که در حقیقت، نه این یا آن، بلکه قلب اوست که پاشنهٔ آشیل او شده است.
تیرها گاهی از هوا میآیند، گاهی از زمین میآیند. نه کسی چیزی گفته است و نه او چیزی شنیده. ولی او تیرها را میبیند و صفیرشان را میشنود؛ شاید از گذشته میآیند. شاید از آینده میآیند، از انتها یا از ابتدای تاریخ. از پوست و گوشت و استخوانش میگذرند و به قلبش میرسند. و متوجه میشود که تمام تار و پودش، تمام وجودش، سرتاپا، یک پاشنهٔ آشیل است.
و قلبش. قلب کوچکش.
او وقتی پایش یا دستش زخمی میشود، هنوز میتواند پرواز کند. وقتی چشم و گوشش را از دست میدهد، هنوز میتواند پرواز کند، ولی قلبش یک قناری کوچک است. با یک تیتر از نا میافتد و میمیرد.


پاسخی بگذارید