کیسههای سیاه در زبالهها رهایم نمیکنند. این داستان کوتاه برگرفته از ایمیلی است که فردی ناشناس از ایران برای علی رها گذرسوز فرستاده و از او خواسته بود آن را بازنشر کند. برای حفظ امانت، محتوا به همان شکلِ اصلی و تنها در قالب یک روایت داستانی بازنویسی شده است.
کیسههای سیاه در زبالهها رهایم نمیکنند
نوزدهم دیماه با باد سردی شروع شد که از لای درز پنجرهها به جان خانه میخزید؛ سرمایی که انگار از همان لحظه تصمیم داشت روز را به شکلی دیگر رقم بزند. شاهد، پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، لباس کارش را پوشید. بوی نمزدهٔ باران دیشب هنوز در هوا بود و او مثل هر روز آماده میشد تا راهی تهران شود، بیآنکه بداند امروز قرار است چیزی در وجودش برای همیشه بشکند.
وقتی بند کفشش را میکشید، صدای پاهای کوچک پسرش در راهرو پیچید. کودک با چشمهای خوابآلود و صدایی لرزان خودش را به پای پدر رساند و صورتش را به ساق پای او چسباند؛ انگار میخواست با همان تماس کوچک، رفتن پدر را متوقف کند. شاهد خم شد، بوسهای بر سر پسرش زد، اما عجلهٔ رسیدن به کار مثل دستی نامرئی او را به سمت در میکشید.
کودک در شتابی که برای رسیدن به پدر داشت، روی زمین لیز خورد. صدای برخوردش با کف سرد خانه، مثل ضربهای به قلب شاهد نشست. گریهٔ کودک خانه را پر کرد؛ گریهای از درد، از ترس، از بیپناهی. شاهد لحظهای خشکش زد. نگاهش روی صورت آسیبدیدهٔ پسرش ماند، اما زمان بیرحمتر از آن بود که بگذارد بماند. همسرش کودک را در آغوش گرفت و به داخل برد، و شاهد با گلویی گرفته و چشمانی اشکآلود، از خانه بیرون رفت؛ انگار بخشی از خودش را پشت آن در جا گذاشته باشد.
در مسیر، جادهٔ خیس زیر نور کمرنگ صبح میدرخشید. شاهد فرمان را محکم گرفته بود، اما ذهنش مدام به پشت سر برمیگشت. تصویر چهرهٔ زخمی و گریهٔ پسرش مثل سایهای سمج همراهش بود. چند بار مجبور شد سرعت را کم کند تا اشکهایی که بیوقفه از چشمانش جاری میشد، دیدش را تار نکند. هر بار که پلک میزد، انگار خونِ زیر بینی پسرش دوباره جلوی چشمش جان میگرفت.
وقتی به تهران رسید، هنوز حس میکرد چیزی در گلویش گیر کرده؛ همان بغضی که از لحظهٔ خروج از خانه رهایش نکرده بود.
محوطهٔ کارگاه مثل همیشه بوی خاک نمخورده و روغن موتور میداد، اما امروز این بوها هم برایش غریب شده بودند؛ انگار همهچیز از پشت شیشهای کدر دیده میشد.
پیش از آنکه سراغ کامیون حمل زبالهها برود، مستقیم به اتاق رئیس رفت. رئیس، مردی که همیشه عجله داشت و هیچوقت به صورت کارگرهایش نگاه نمیکرد تا بداند که چه حالی دارند، حتی سرش را بالا نیاورد. فقط گفت:
«امروز با چند شرکت بیرونی همکاری داریم. ماشینهاشون میان، زبالهها رو میریزن، تو هم بعدش باید روشون خاک بریزی. کار زیاد داریم، حواست باشه خوب روی زبالهها رو بپوشونی.»
شاهد سرش را تکان داد؛ بیحوصله، خسته، تهی. تنها فکرش این بود که این روز سخت تمام شود و او دوباره همسر و پسرش را ببیند.
وقتی به محل تخلیه رسید، اولین ماشینی که وارد شد، یک کامیون بزرگ بستنیفروشی بود؛ رنگارنگ، با نقاشیهای شاد کودکانه. همین تضاد عجیب بود که نگاه شاهد را گرفت. کامیونی با تصویر لبخند کودکان، در جایی که بوی زباله و خاک نمخورده میپیچید.
نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
«نزدیک چاله که میشید، آروم برید. خاک دورش سسته، ممکنه ماشین واژگون بشه.»
راننده و دستیارش حتی درست نگاهش نکردند. سرد، بیحوصله، انگار عجله داشتند که فقط کارشان تمام شود. با این حال، حرفش را گوش کردند و کامیون را در فاصلهٔ امن نگه داشتند.
وقتی درِ عقب باز شد، شاهد انتظار داشت بوی شیرین و ماندهٔ بستنی در هوا پخش شود؛ همان بویی که همیشه از زبالههای یک بستنیفروشی برمیخاست. اما آنچه دید، ضربهای سرد بود: ردیف کیسههای بزرگ سیاه، تقریباً هماندازه و محکم بستهشده، بیهیچ نشانی از زبالههای معمولی. کیسهها یکییکی در چاله میافتادند و صدای فرودشان در فضای خالی محوطه میپیچید؛ صدایی که میان کوههای اطراف میپیچید و بازمیگشت، همچون پژواکی از چیزی پنهان و ناآشنا و بسیار غمانگیز.
دستیار راننده بعد از تخلیه، چند عکس سریع گرفت؛ بیآنکه حتی نگاهی به شاهد بیندازد، سوار شد و درِ کامیون را محکم بست. لحظهای بعد، موتور غرید و کامیون با شتابی غیرعادی از محوطه بیرون زد. ردّی از دود خاکستری در هوا ماند و سکوتی سنگین برجا گذاشت؛ سکوتی و چالهای پر از کیسههای سیاه، کیسههایی که هر کدام نغمهای جانگداز را در دل خاک میپراکندند.
…
باد سردی از سمت چاله وزید و بویی را با خود آورد که شاهد را درجا میخکوب کرد. نه بوی شیرینی، نه بوی زبالهٔ خوراکی؛ بویی غریب، تیز و آشنا به شکلی که نمیخواست حتی به آن فکر کند. قدمی جلو رفت. روی خاک اطراف چاله لکههایی تیره دیده میشد؛ لکههایی که هنوز رطوبتشان را از دست نداده بودند. چند بار دستش را به زمین نزدیک کرد تا با انگشت لمسشان کند، اما هر بار گویی نیرویی از لابهلای انگشتانش میگذشت و او را پس میزد؛ ضربان قلبش بیامان تند شده بود. در ذهنش، اتفاقات چند روز اخیر مثل فیلمی لرزان بالا آمد: تظاهرات، قطع اینترنت، بیخبری مطلق، اخبار یکطرفهٔ صدا و سیما، هشدارها دربارهٔ «سرکوب عوامل بیگانه». همهٔ اینها مثل تکههای پازلی بودند که او نمیخواست کنار هم بگذارد. با صدایی لرزان زیر لب تکرار میکرد و انگار میخواست خودش را قانع کند:
«نه… امکان نداره… اینا زبالهست… دارم خیالاتی میشم… فقط زبالهن… فقط زباله…»
اما بوی تند و فلزی، و کیسههای خیس و یکدست، خبری هولناک با خود همراه داشتند. خبر از چیزی میدادند که هیچ ربطی به زباله نداشت. خبری که مثل دستانی قدرتمند، بیدرنگ او را به سمت چاله هول میداد.
باد دوباره وزید. خاک از لبهٔ گودال بلند شد و مثل پردهای نازک در هوا پخش شد. شاهد ایستاده بود و هنوز تلاش میکرد خودش را قانع کند که این بو، این حس، این لرز، فقط یک اشتباه حسی است؛ شاید از کامیون دیگری آمده، شاید از جایی دور. اما هرچه بیشتر نفس میکشید، آن بوی غریب واضحتر میشد و همین بوی غریب، چیزی را در عمق وجودش به لرزه انداخته بود؛ درست مثل موجی دور که پیش از رسیدن، خطر سونامی را زمزمه میکند.
صدای موتورهای سنگین سکوت محوطه را درید. دو کامیون دیگر پشت سر هم وارد شدند؛ هر دو از همان نوع، هر دو با همان کیسههای سیاه، هماندازه، محکم بستهشده. رانندهها عجله داشتند، حتی بیشتر از گروه اول. انگار میخواستند کارشان را تمام کنند و از آنجا فرار کنند.
وقتی ماشینها متوقف شدند، شاهد مثل همیشه جلو رفت تا مسیر را هدایت کند، اما رانندهها حتی شیشه را کامل پایین ندادند. بیقرار بودند و چیزی در نگاهشان میلرزید؛ مثل دزدهایی رفتار میکردند که جنسی را پنهان کرده باشند و میترسیدند کوچکترین حرکت، رازشان را برملا کند.
یکی از آنها با اشارهای بیحوصله به چاله داد زد:
«همینجا خوبه. همینجا میریزیم. عجله داریم. امروز کارمون خیلی زیاده.»
کیسهها یکییکی در گودال افتادند. با هر سقوط، ضربهای در سینهٔ شاهد مینشست؛ انگار هر کیسه تکهای از وجود خودش بود که در چاله فرو میرفت. وقتی آخرین کیسه افتاد، دستیار راننده فقط گفت: «تمام شد» و بعد، با گستاخی رو به شاهد کرد و آمرانه افزود:
«حسابی روشون خاک بریز.»
گفتن این جمله همان، و گاز دادن و محو شدن آن دو کامیون سنگین در گرد و خاک همان.
شاهد تنها ماند. باد دوباره وزید؛ اینبار بویی غریب و تیز و نزدیک، بویی که بیرحمیاش در هوا میپیچید. قدمی جلو رفت. خاکِ دورِ گودال لکهدارتر از پیش بود؛ لکههایی که زیر نور کمجانِ ظهر، تیرهتر و سنگینتر به چشم میآمدند.
قلبش تندتر میزد. ذهنش چیزی را زمزمه میکرد که او نمیخواست باورش کند. ناگهان فریاد کشید؛ فریادی آمیخته با انکار و وحشت:
«نه… این نمیتونه حقیقت داشته باشه… هیچکس نمیتونه اینقدر بیرحم باشه… این فقط زبالهست…»
پاهایش بیاجازه او را پیش میبردند؛ گویی حقیقت، خودش دستش را گرفته بود تا یکبار برای همیشه چشمهایش را باز کند.
از لبهٔ گودال پایین رفت. خاک زیر پایش نرم بود. کیسهها کنار هم افتاده بودند؛ نامنظم، تقریباً هماندازه، و از همه عجیبتر… همه کاملاً پُر.
روی بعضیشان لکههایی دیده میشد که آن باد تند هنوز فرصت خشککردنشان را پیدا نکرده بود.
در میان آن همه کیسه، یکی کوچکتر بود. همین تفاوت نفسش را برید. نزدیکش شد. دستش لرزید. انگشتانش یخ کرده بودند، اما خم شد. چیزی از لای آن بیرون زده بود؛ چیزی رنگپریده… و آشنا.
شاهد نفسش را در سینه حبس کرد. بیشتر خم شد. دستش را جلو برد و سر کیسه را باز کرد. وقتی فهمید آن چیز دست یک پسر بچه است، دنیا دور سرش چرخید. نه فریاد زد، نه عقب پرید. فقط ایستاد؛ انگار زمان برایش از حرکت افتاده باشد.
در همان لحظه، تصویر پسر خودش؛ چهرهٔ صبح، گریهٔ لرزان، ترسِ پنهان، چون ضربهای از درون، او را از پا انداخت.
زانو زد. دستش را روی صورتش گذاشت. و گریهای که چهلوهفت سال در سینهاش مانده بود، ناگهان راهش را پیدا کرد.
غروب که رسید، آسمان رنگی میان دودی و نارنجی داشت؛ گویی آسمان هم نمیدانست باید روز را تمام کند یا هنوز کمی روشن بماند. شاهد پشت فرمان نشسته بود و دستانش روی فرمان، سردتر از هوای بیرون. راهِ برگشت طولانیتر از همیشه مینمود؛ هر پیچ جاده، هر تپه، هر سایهٔ درخت، چیزی را در ذهنش تکان میداد و دوباره آن تصویر ممنوعه، صورت آن کودک، در مه سرخ خون را زنده میکرد.
…
ماشین آرام پیش میرفت؛ انگار خودش هم از سرعت گرفتن میترسید. شاهد چند بار مجبور شد کنار بزند. نفسش بند میآمد، گویی ماری گلویش را میفشرد. هر بار که پلکهایش را میبست، همان تصویر کوچک و بیدفاع، مثل لکهای از کابوس، پشت چشمهایش مینشست. و بعد… چهرهٔ پسر خودش. همان صبح. همان گریه. همان دستهای کوچکی که دور پاهایش حلقه شده بود.
زیر لب زمزمه کرد:
«نه… نه… این فقط یه کابوس وحشتناکه… فقط یه کابوسه… مگه میشه؟»
اما هیچ کلمهای نمیتوانست آنچه را دیده بود از ذهنش پاک کند.
وقتی به خانه رسید، هوا کاملاً تاریک شده بود. چراغ حیاط روشن بود و از پشت پنجره، سایهٔ همسرش را دید. شاهد لحظهای پشت در ایستاد؛ پاهایش انگار نمیخواستند داخل بروند. خانه، جایی که همیشه پناه بود، حالا مثل آینهای شده بود که قرار بود تمام ترسهایش را به او نشان دهد.
در را که باز کرد، همسرش با نگرانی جلو آمد.
«شاهد؟ خوبی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ چرا جواب تلفنتو نمیدی؟ خیلی نگران شدم… چرا رنگت پریده؟ چی شده؟»
اما او فقط سرش را پایین انداخت. کفشهایش را درآورد و بدون آنکه به همسرش نگاه کند، مستقیم به اتاق خواب رفت. در را بست، قفل کرد و پشت آن نشست.
آن شب نخوابید؛ نه آن شب، نه شبِ بعد. هر بار که چشمهایش را میبست، صدای افتادن کیسهها در گودال در گوشش میپیچید و ذهنش به هزاران کودک و جوانی میرفت که فقط یک هفته پیش، سرشار از زندگی و کنار خانوادههایشان بودند. حالا همان خانوادهها باید سرگردان و بیخبر، دنبال عزیزانشان بگردند؛ بیآنکه بدانند چه بر سرشان آمده یا چگونه از آنها جدا شدهاند.
هر بار که پسرش پشت در صدایش میزد، قلبش تیر میکشید. انگار دنیا دو نیم شده بود: بیرون اتاق، زندگی جریان داشت؛ و داخل اتاق، چیزی شبیه سقوط آرام و بیپایان.
روزها گذشت. شاهد روزها از اتاق بیرون نمیآمد و شبها به آشپزخانه میرفت و با تکهای نان گرسنگیاش را آرام میکرد. حرف نمیزد. فقط گاهی در تاریکی قدم میزد و زیر لب چیزی میگفت که همسرش نمیفهمید.
چهل روز گذشت؛ چهل روزی که خانه تبدیل شد به سکوتی سنگین.
صاحبکار چند بار تماس گرفت. شاهد جواب نداد. آخرین بار، همسرش گوشی را برداشت.
«آقا… شاهد مریضه. اصلاً حال حرف زدن نداره.»
صاحبکار مکثی کرد و گفت:
«خواستم بگم اخراج شده. بهش بگید.»
وقتی همسرش این جمله را شنید، نگاهش ناخودآگاه به در بستهٔ اتاق افتاد. انگار میدانست این خبر، چیزی را در شاهد خردتر خواهد کرد. اما شاهد پشت آن در، حتی این را هم نشنید. یا شاید شنید… و سکوتش سنگینتر شد.
شبها، با چشمهای باز در تاریکی مینشست. ذهنش پر از صداهایی بود که نمیخواست بشنود. و از همه بدتر، ترسی بود که مثل سایهای پیش رویش ایستاده بود:
«اگر حرف بزند… اگر چیزی بگوید… اگر آنچه دیده را فاش میکرد،
چه تضمینی هست که خودش، همسرش، یا پسرش… جایشان داخل همان کیسههای سیاه نباشد؟»
01.03.2026


پاسخی بگذارید