هستی در تارها و پود شکوهمندش گره میزند مرا
شگفتیِ بلندیها به خونرگِ بیداریم نهیب میزند بیراهه به غرور میکشانَدم
پایان قصه آنجا ست که خود تعیین میکندش
مثل زندگی
که آه است
دمی کوتاه
به مغاکش تا نظرکنی
بُهتِ پایدارِ گامهای خطرپذیرش
دلت را در معنای غرور میآکنَد
نترس
زندگی آسانتر است که بهسختی بگذرد
تردید نباید کرد که هم اما سخت است
سخت
خطر کن
بر سنگبام بلندیها گامبردار
شگفتانگیز است


پاسخی بگذارید