پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

هنوزبه نوری که مستقیم به چشمانم می تابید، عادت نکرده بودم که ضربه‌ای همراه سوزش در سمت چپ صورتم احساس کردم و بلا فاصله ضربه‌ی محکمتر و سوزش بیشتری در سمت راست. فهمیدم که بازجو چپ دست است. چقدر خونم مزه‌ی اب انار ترش می‌دهد. با لذت قورتش دادم.

–       مادرجنده حالا شعرای آشغال ضددینت رو زیرزمینی چاپ می کنی؟ (مادرم چای تازه دم کرده اش را به تراس میاورد: مادر اینقدر سیگار نکش وقتی می نویسی. چایی آوردم. لبخندش تلخی سیگار زر را می شوید).

سرم چنان گیج می‌رود که کنترل زبانم را برای حرف زدن نداشتم.

–       کجای شعرام ضد دینه؟ من خودم خانواده‌م مذهبی هست. (پدرم طوری که من هم بشنوم به خواهرم می گوید: محمد چقدربا آرامش و تلفظ درست نماز می‌خونه حظ می‌کنم از نماز خوندنش).

–       گه خوردی مرتیکه. تو مذهبی هستی؟ بیارم پرونده‌تو با یه دختر نامحرم داری زندگی می کنی. (دست های نازنین از پشت به دور سینه ام حلقه شده است و سینه های برهنه اش پشتم را نوازش می کند، خودم را به خواب زدم تا رهایم نکند).

–       حتما با یکی دیگه اشتباه شده.

–       خفه شو دیگه کثافت. حالیت میشه اینجا مخالفت با اسلام یعنی چی؟ (رسول فریاد زد: برای پیروزی رزمندگان اسلام صلوات).

………

هنوز به نوری که مستقیم به چشمانم می تابید عادت نکرده بودم. با اینکه مه غلیظی وجود داشت نورافکن آزاردهنده بود. جلوتر که رفتم صدای گریه‌ی زن به گوشم خورد. گام‌هایم را تندتر کردم. به نرده های کنار پل تکیه داده بود. موهای مشکی و مجعدش شانه ها و پشت گردنش را تا نیمه های پشتش پوشانده بود. نزدیک شدم. فریاد زد: نزدیکتر نیا. سعی نکن ادای ناجیارو دربیاری. من تصمیمم عوض نمیشه. حدود سی سال داشت. دستش به طرفم دراز بود و با انگشت سبابه حالت تهدید آمیز گرفته بود. ( محمد باید فرز باشی. به محض اینکه دست حریف به سمتت دراز شد، باید مچشو بگیری و بکشیش جلو تا بازوش بیاد دستت بعد بسرعت کول‌اندازش کن).

روی دوشم از پل پایین آوردمش. اول داد و فریاد می کرد. بعد تبدیل به گریه شد. در تاکسی که نشستیم آرام شد. گفتم محمد هستم. گفت چرا راضی شدی دوباره زجر بکشم. بالاخره اینکارو میکنم. همیشه که یه بیکار مثل تو پیدا نمیشه ادای قهرمانارو دربیاره. به زور آدررس یکی از دوستانش را گرفتم.

–       یه خونه پنجاه متری هم برامون بسه. (گفت: من از این خونه فسقلی خسته شدم. این همه سگدو میزنیم هردومون نمیتونیم یه خونه درست حسابی بخریم. لعنت به این زندگی. گفتم: خونه بزرگ میخوای چکار مگه بد میگذره. گفت: از این افکار درویشیت بیا بیرون. داری حالمو بهم میزنی. فکر می‌کنی هنوز دانشجویی؟)

–       می‌دونی نازنین من اهل ازدواج نیستم. ولی پای رفاقت تا آخرش هستم. (محمد تو نباید ازدواج می کردی. آدمایی مثل تو نمی تونن مسئول خانواده باشن. واقعا نفرت انگیز شده زندگی با تو. برو با یکی از همون شاعرا که زیر صد نفر خوابیدن زندگی کن).

–       رفاقتتو عشق است ناجی من.

–       کی میخوای بیخیال ناجی بازیت بشی؟

**

از خاموشی نهضت مهسا ازش بی خبر بودم. وقتی گاز اشک آور زدند گمش کردم. سه سال آزگار دربدری بی نتیجه. دیگر به آخر خط رسیده‌ام. همیشه مبارزه‌ام با حاکمیت با قلم و زبان بوده و باور داشتم خشونت خیلی زود تکثیر می‌شود. ولی ناپدید شدن نازنین به من ثابت کرد، وقتی شر به نهایت خودش می رسد باید با هروسیله‌ی ممکن نابودش کرد. کریستوفر نولان در “شوالیه تاریکی” می‌گفت ولی من باورم نبود.

………

هنوز به نوری که مستقیم به چشمانم می تابید عادت نکرده‌ام. نور موتور سیکلت نیروهای ضد شورش. همه فرار می‌کنند. من به کجا فرار کنم وقتی نازنین را ندارم. اصلا فرار کنم به کجا بروم؟ می‌نشینم. خیسی خیابان سرما را به جانم تزریق می کند. کاپشنم را به سرم می کشم. چشمانم را می‌بندم….. حالا برهنه‌ام. دستان ظریفش از پشت من را به آغوش می‌کشد. نوازش سینه هایش را روی پشتم حس می کنم. گفتم: بازم می‌گیرنت. با خنده گفت: آدم مگه چند بار میمیره….. گلوله‌ای به قفسه سینه‌م می‌خورد. پشتم را نگاه می‌کنم. نازنین می‌خندد. لبهایش را می‌بوسم…..

م. دریا


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب