ما کهکشان بودیم
ما کهکشان بودیم،
نه خانهای تنها،
نه تنی در خواب؛
پنج ستاره در سینه داشتیم
و هر ستاره
چراغی بود
بر پیشانیِ تاریکی.
شب آمد
با چکمههای کور،
با دهانی خاکسترنشین،
با دستهایی شکسته
که نفرتی کهنه
هنوز تکانشان میداد.
ای وارثان تاریکی،
شما آینه نبودید؛
دیوار بودید،
و دیوار
از روشنایی میترسد.
ما را به آتش سپردید،
اما آتش
همه چیز را نمیسوزاند؛
گاهی نامی را روشنتر میکند،
گاهی زخمی را
به حافظهی جهان میدوزد.
دستهای من سوخت،
اما سیاهیِ آن شعله
بر پیشانی شما ماند.
قلبهای جوانِ ستارگانم
خاکستر شدند،
اما باد
خاکستر را فراموش نمیکند.
پرندگان دیدند
چگونه کهکشانی را
به جرم درخشیدن
در گودال آتش انداختند.
از هر ستاره
پرسشی برخاست،
از هر خاکستر
صدایی،
از هر مرگ
آینهای رو به انسان:
وقتی جهان
بر سوختنِ عشق
سکوت میدوزد،
آیا هنوز جهان است؟
ما کهکشان بودیم؛
تاریکی آمد،
اما پنج نامِ روشن
مثل میخهای نور
در حافظهٔ آسمان
ماندند.


پاسخی بگذارید