پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, , ,

شهرنوش پارسی‌پور؛ مرگ یک نویسنده

شهرنوش پارسی‌پور؛ مرگ یک نویسنده و پرسشی که همچنان بی‌پاسخ مانده است

  • متن سخنرانی دکتر هلگا یانسن، دربارهٔ داود سرفراز و آثارش

    «فضایی که روح من در آن حمام می‌کند» متن سخنرانی دکتر هلگا یانسن(Dr. Ph. Helga Jansen) دربارهٔ داود سرفراز و آثارش در نمایشگاه اخیر او، تحت عنوان «در اکنون جاودان» این سخنرانی در سالن اجتماعاتBaukunstarchiv NRW – damalige Museum am Ostwall Dortmundو پس از نمایش فیلم «حمام روح» از احمد نیک‌آذر انجام شده است. ما…

  • آزادی بیان در هفته‌ای که گذشت- کانون نویسندگان ایران

    آزادی بیان در هفته‌ای که گذشت(۱۰ تا ۱۶ مرداد ۱۴۰۵) * بند اول منشور کانون نویسندگان ایران: آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه‌ی عرصه‌های حیات فردی و اجتماعی بی‌هیچ حصر و استثنا حقِ همگان است. این حق در انحصار هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ‌کس را نمی‌توان از آن محروم کرد.…

  • مصاحبه کریس کوچرا با یلماز گونی- از سایت ادبیات دیگر

    ترجمه: ژان روژ [این مصاحبه در ژانویه ۱۹۸۳ توسط کریس کوچرا (۱) در پاریس انجام گرفته است و در همان تاریخ در مجله میدل ایست (Middle East) با عنوان «کردستان ترکیه: آخرین فیلم یلماز گونی» انتشار یافت، نسخه فرانسوی آن در سایت رسمی‌کریس کوچرا موجود است.] •••کلیسایی قدیمی ‌در یک روستای کوچک در شمال پاریس…

  • روز خبرنگار- علی سرهنگی

    یادداشت سردبیر روزنامه نگاری درایران جرم است ؟! علی سرهنگی . ………… “روز خبرنگار”بر روزنامه نگاران با شرف وازاد فرخنده باد! . آن کس که حقیقت را نمی‌داند، نادان است. ولی آن کس که حقیقت را می‌داند و انکارش می‌کند، تبه‌کار است. برتولت برشت . دیروز و امروز، روز من بودوهست … جوان ترین پیش…

  • نگاهی به فیلم سرزمین مجازات- خالد نورا

    بازگشت محصول سال دو هزار و دو بهترین اثر در میان سه فیلمی‌ست که درباره‌ی کودکان و رفتار پدران‌شان دیده‌ام. اولین فیلم از این دسته که بسیار نظرم را جلب کرد، فرالیتی یا سرزمین مجازات ساخته‌ی بیل پاکستون بود که در آن دو برادر از باور پوچ و خشن پدرشان می‌ترسند که معتقد بود فرشته‌ای…

  • آقاجان ما را دست انداخته‌اند شما جدی نگیرید!-سیروس علی‌نژاد

    وظیفه خبرنگار در تمام دنیا دیدن، شنیدن، مشاهده‌کردن و سپس روایت‌کردن است برای مردم و دولت. دولت، برای آن‌که بشنود و در اصلاح امور بکوشد. مردم، برای آن‌که در جریان قرار بگیرند و بدانند و از دولت بخواهند که به رفع کاستی‌ها قیام کند. دولتمردان ما اما نیازی به شنیدن در خود احساس نمی‌کنند و…

Sharnush Parsipur bei einem Publikumsgespräch zu “Women Without Men” im Wiener Gartenbaukino

رضا باقری

درگذشت شهرنوش پارسی‌پور، تنها خاموش شدن صدای یکی از مهم‌ترین نویسندگان معاصر ایران نیست؛ بلکه بار دیگر توجه ما را به سرنوشت تلخ بسیاری از نویسندگان و هنرمندان تبعیدی جلب می‌کند؛ انسان‌هایی که وطن را از دست دادند، اما هرگز زبان و خاطره آن را ترک نکردند.

شهرنوش پارسی‌پور با آثاری چون «زنان بدون مردان»، «طوبا و معنای شب»، «عقل آبی»، «سگ و زمستان بلند» و دیگر آثار خود، جایگاهی ماندگار در ادبیات فارسی یافت. او نه تنها نویسنده‌ای نوآور، بلکه زنی بود که بهای استقلال اندیشه خود را با زندان، سانسور، ممنوعیت انتشار و سرانجام تبعید پرداخت.

او در دوران حکومت پهلوی در اعتراض به اعدام خسرو گلسرخی و کرامت‌الله دانشیان و بازداشت شماری از نویسندگان، از تلویزیون ملی ایران استعفا داد و خود نیز مدتی زندانی شد. پس از انقلاب، با وجود آنکه وابسته به هیچ سازمان سیاسی نبود، سال‌ها زندان را تجربه کرد و بعدها نیز به دلیل انتشار آثارش بار دیگر تحت فشار قرار گرفت. سرانجام ناچار شد ایران را ترک کند و زندگی خود را در تبعید ادامه دهد.

اما تبعید، تنها دور شدن از یک سرزمین نیست.

رنج تبعیدی را نمی‌توان تنها با فاصله جغرافیایی توضیح داد. برای یک شاعر یا نویسنده، وطن فقط خاک نیست؛ زبان، مخاطب، کوچه‌ها، خاطره‌ها و نفس کشیدن در میان مردمی است که موضوع نوشتن او هستند. نویسنده متعهد، درد جامعه را تنها از خلال خبرها و روایت‌ها نمی‌شناسد؛ او آن را در چهره مردم، در خیابان، در سکوت و فریاد زندگی روزمره لمس می‌کند.

دردی که از نزدیک دیده می‌شود، با دردی که از هزاران کیلومتر دورتر شنیده می‌شود، یکسان نیست. نویسنده تبعیدی ناچار است رنج مردم خود را از فاصله‌ای دور تجربه کند؛ فاصله‌ای که گاه خود به زخمی دائمی تبدیل می‌شود. این همان «درد از دور» است؛ رنجی که شاید کمتر درباره آن سخن گفته شده باشد، اما بسیاری از شاعران و نویسندگان تبعیدی آن را با تمام وجود زیسته‌اند.

در کنار این رنج روانی، واقعیت دیگری نیز وجود دارد که کمتر دیده می‌شود؛ وضعیت اقتصادی نویسندگان تبعیدی.

بسیاری از آنان، با وجود ده‌ها کتاب، صدها مقاله، سال‌ها پژوهش و تأثیر عمیق بر فرهنگ و ادبیات فارسی، از راه نوشتن قادر به تأمین زندگی خود نیستند. آثارشان خوانده می‌شود، درباره‌شان سخن گفته می‌شود، اما سهم آنان از این میراث فرهنگی، اغلب تنها رضایت درونی از آفرینش اثر است، نه امنیت اقتصادی.

شهرنوش پارسی‌پور نیز در سال‌های پایانی زندگی با دشواری‌های مالی روبه‌رو بود و برای تأمین بخشی از هزینه‌های زندگی و انتشار آثارش، از مخاطبان خود درخواست حمایت کرد. این واقعیت، بیش از آنکه درباره یک فرد سخن بگوید، پرسشی جدی را پیش روی جامعه فرهنگی ما قرار می‌دهد: چگونه ممکن است نویسنده‌ای که آثارش به چندین زبان ترجمه شده، در دانشگاه‌ها تدریس می‌شود و نامش در تاریخ ادبیات معاصر ثبت شده است، همچنان از ابتدایی‌ترین امنیت معیشتی محروم باشد؟

البته این مشکل تنها به تبعید محدود نیست. بسیاری از نویسندگان مستقل در داخل ایران نیز با سانسور، محدودیت انتشار، تیراژهای اندک و مشکلات اقتصادی روبه‌رو هستند و اگر به ساختارهای رسمی قدرت نزدیک نباشند، اغلب در انزوا می‌مانند. با این حال، نویسنده تبعیدی با دشواری مضاعفی مواجه است؛ او نه تنها مخاطب طبیعی خود را از دست داده، بلکه معمولاً امکان ادامه حرفه و جایگاه اجتماعی پیشین خود را نیز ندارد و باید زندگی را از نو، در جامعه‌ای با زبان و فرهنگی دیگر، از نقطه‌ای دور آغاز کند.

درگذشت شهرنوش پارسی‌پور، تنها فقدان یک نویسنده نیست؛ هشداری است درباره سرنوشت نسلی از اهل قلم که میان زندان، سانسور، مهاجرت و تنهایی، زیستند و با وجود همه این رنج‌ها، دست از نوشتن برنداشتند.

شاید بهترین بزرگداشت شهرنوش پارسی‌پور، تنها ستایش آثار او نباشد؛ بلکه اندیشیدن به این پرسش باشد که جامعه فارسی‌زبان تا چه اندازه توانسته است از نویسندگان مستقل خود، چه در داخل کشور و چه در تبعید، حمایت کند. زیرا جامعه‌ای که نویسندگانش را تنها بگذارد، دیر یا زود بخشی از حافظه، وجدان و آینده فرهنگی خود را نیز از دست خواهد داد.

یاد شهرنوش پارسی‌پور، نه تنها در صفحات کتاب‌هایش، بلکه در حافظه ادبیات معاصر ایران زنده خواهد ماند.

او از ما بود؛

که رفت، در هیچ.

فریاد بود

از گلوی سکوت،

لبخندی، در دهان غم،

دونده‌ای، با پاهای در بند،

و آوازی، از داستان ما.

شعری بود، زیبا

چون پرستوهای مهاجر،

شاخه‌ای پُرگل

از درخت انار،

ستاره‌ای بی‌صبح

که توفان داشت

در دلِ پُرشور خود

فریادی  بود نانوشته

در تنهاییِ یک رؤیا.

هم‌سیاق ما بود،

آرام می‌رزمید؛

برای عشق مسروقه،

برای میراث‌هایی

از مروت.

نشسته بود

بر داربستی سوخته،

فراتر از قدرت،

والاتر از ابدیت؛

عاشقی

در کنار من و تو.

رضا باقری


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب