پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, , ,

جستار شاعرانه معین آریایی

بشر ، مسافرِ بی‌قرارِ خواب‌های خویش

عجب رازِ شگفتی است این بشر…

روزی با دستانی تهی به زمین آمد ، نه سرحدی می‌شناخت، نه نامی، نه بیرقی، نه سکه‌ای، نه گنجی.

تمام دارایی‌اش، آسمانی بی‌انتها بود و زمینی که بی‌هیچ چشم‌داشتی، او را چون مادری مهربان در آغوش می‌کشید.

اما… اندک‌اندک برای هر چیز نامی ساخت، و پنداشت هرچه را نام بنهد، مالک آن نیز خواهد شد.

بر تکه‌ای کاغذ، چند خط کشید، چند عدد نوشت، نفسی از اعتبار در آن دمید و نامش را (پول) گذاشت.

و چه افسون عجیبی…

آفریده، بر آفریننده فرمان راند.

از آن پس، دیگر انسان تصمیم نمی‌گرفت ، اعداد فرمان می‌راندند… اعدادی که نه می‌خندیدند، نه می‌گریستند، نه عاشق می‌شدند، اما انسان، برای آنها عشق را فراموش کرد، وجدان را به خواب سپرد و گاه، برادر خویش را به خاک سپرد.

عجب جادویی بود… که تکه‌ای کاغذ، توانست ارزش انسان را از نگاهِ انسان برباید.

آنگاه، زمین را… همان زمینی که میلیونها سال بی‌هیاهو در مدار عشق می‌چرخید، با خط‌کش خیال، تکه‌تکه کرد.

به هر تکه نامی داد، به هر نام، بیرقی، و برای هر بیرق، ارتشی.

اما…

باد، هرگز گذرنامه‌ای نخواست.

باران، میان سقفِ فقیر و قصرِ توانگر مرزی نکشید.

خورشید، هیچ‌گاه از سرحدات نپرسید بر کدام خاک بتابد.

ماه، شبهای همه را روشن کرد.

و مرگ…

او همیشه بی‌نیاز از ویزا، از همه سرحدات عبور کرد.

تنها بشر بود که برای سایه‌ها جنگید و نور را از یاد برد.

برای واژه‌ها جان داد، اما معنای واژه‌ها را گم کرد.

برای مالکیت جنگید، در حالی که مالکِ تپشِ بعدیِ قلبِ خویش نیز نبود.

برای فردایی که هرگز ندید، امروزش را قربانی کرد.

برای بیشتر داشتن، کمتر زندگی کرد.

و آنقدر سرگرم ساختنِ قفس شد که آواز پرواز را فراموش کرد.

و چه تلخ…

کوه، هیچگاه قامت بلندش را به رخ دشت نکشید.

بحر ، هیچ موجی را از موج دیگر برتر ندانست.

درخت، سایه‌اش را از رهگذر خسته دریغ نکرد.

ستاره‌ها، قرنهاست کنار هم می‌درخشند، بی‌آنکه از نور یکدیگر بکاهند.

اما انسان…

تنها موجودی شد که بزرگیِ خود را در کوچک شدن دیگری جستجو کرد.

شاید رنجِ بشر از نادانی نبود…

از فراموشی بود.

فراموش کرد که با مشت‌های گره‌کرده به دنیا نیامده بود ، با دستانی خالی آمده بود.

فراموش کرد که هیچ گهواره‌ای، گاوصندوق نداشت.

فراموش کرد که کفن، جیب ندارد.

و فراموش کرد که نامها، سرحدات، سکه‌ها، قصرها، افتخارها و تمام آنچه برایش جنگید، روزی زیر مشتی خاک، در سکوتی بی‌پایان، هم‌ارزش خواهند شد.

شاید خدا، وقتی انسان را آفرید، زمین را به او نبخشید…

تنها برای مدتی کوتاه، به امانتش سپرد.

تا اندکی بر آن قدم بزند، اندکی بیاموزد، اندکی عشق بورزد، اندکی زخمها را مرهم باشد، و پیش از رفتن، جهان را اندکی زیباتر از آنچه تحویل گرفته بود، برای مسافران بعدی به یادگار بگذارد.

اما ما…

به جای آنکه باغبان باشیم، خود را مالک باغ پنداشتیم.

شاخه‌ها را شکستیم، دریاها را آزردیم، دریا ها را تشنه کردیم، آسمان را از دود اندوه پوشاندیم و گمان بردیم که پیروز شده‌ایم.

غافل از آنکه…

پیروزی بر زمین، شکستِ انسان است.

شاید روزی برسد…

که آخرین سرحد ، تنها خطی محو بر نقشه‌ای فراموش‌شده باشد.

آخرین سکه، تکه‌ای فلز خاموش.

و آخرین بیرق، پارچه‌ای آرام در موزه‌ای خاموش.

آنروز…

کودکی، با چشمانی پر از تعجب، از پدرکلانش بپرسد:

(آیا حقیقت دارد که انسانها به خاطر چند خط روی نقشه، یا چند عدد روی کاغذ، یکدیگر را می‌کشتند؟)

و پیرمرد…

سر به زیر اندازد، لبخندی آمیخته به شرم بزند، اشکی در گوشه چشمش بلرزد و آرام بگوید:

(بلی… آنروزها، بشر هنوز خودش را نشناخته بود.)

و شاید…

تمام سفر انسان، نه از زمین تا دورترین ستارگان،

بلکه از (من) تا (ما) باشد.

و شاید روزیکه این سفر به پایان برسد،

انسان خواهد فهمید که بزرگترین ثروت، مهربانی است.

بزرگ‌ترین سرزمین، قلبی است که برای همه جا دارد.

و بزرگ‌ترین پیروزی، دوست داشتن است.

آنروز…

زمین دیگر از قدمهای انسان نخواهد ترسید.

باد، نام او را با مهر زمزمه خواهد کرد.

آسمان، به آمدنش لبخند خواهد زد.

و خدا…

بار دیگر به آفریده خویش خواهد نگریست و آرام خواهد گفت:

(اکنون… انسان، دوباره انسان شده است.)

معین آریایی


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب