از روزنوشتهای جنگ، به بهانهی شنیدن دوبارهی صدای جنگنده، که البته بعد فهمیدیم خودی بوده اما وحشت را در جانم شعلهور کرد:
شب مدتهاست از نیمه گذشته. دراز کشیدهام و امیدوارم خوابم ببرد. ناگهان صدای جنگندهها میآید.
چشمهایم بیاختیار باز میشوند اما سر نمیچرخانم. تو گویی اگر سرم را به سمت پنجره برگردانم، متوجهم میشوند و بوووووم!
چشمهام میچرخند به آن سمت. در سکوت و سکون.
زیر نور اندکی که از بیرون به خانه سرک میکشد، در موهای سیاه دخترک تابلوی روی دیوار، انگار نسیمی وزیده و موجی دوانده. جنگندهها میچرخند و موهای دختر تاب میخورد سینهی دیوار.
پتو را کمی بالاتر میکشم. حالا فقط دوتا چشم حیران و سرگردان بیرون است که در چشمخانه میچرخند و پناهی نیست.
صدای انفجار میآید. نزدیک نیست. خانه نمیلرزد. فریاد شیشهها بلند نمیشود. سعی میکنم حدس بزنم که کدام سمت را زده. انفجار بعدی نزدیکتر است. موجش آنقدری به خانه میرسد که لرزش خفیفی را احساس کنم.
حالا خانه میلرزد. این یکی خیلی نزدیک بود. چشمم هراسان به دخترک روی تابلو نگاه میکند. به موهایش که حالا پریشان است.
گوشی را آرام جلوی صورتم میآورم و مینویسم دوستت دارم. ارسالش نمیکنم اما. شاید بعدی را نزدیکتر زدند. آنقدر نزدیک که از من و دخترک روی دیوار، فقط خاطرهای پریشان بماند. دم آخری دلش را نلرزانم بهتر است.
جنگندهها همچنان میچرخند. انفجارها دور و نزدیکند و صدای تپشهای بیامان قلبم، در هیاهوی بمب و موشکها گم شده. شبیه پریشانی موهای دخترک، که در این دریای پریشانی موجی هم نیست.
جنگندهها دور میشوند. پتو را کمی پایین میکشم. نفسم را بیرون میدهم و سر میچرخانم به پنجره و تابلو. دختر هم خیره مانده به آن سمت. انگار هردو نگرانیم که برگردند. موهایش دیگر تاب نمیخورند، موجها تمام شدهاند. سرم را توی بالش فرو میبرم و چشمهایم را به زور میبندم. ریحانه جباری


پاسخی بگذارید