توضیح: این نوشته نقدی است از صمد وکیلی بر مطلبی از علی دهقانی. در ادامه، ابتدا نوشتهٔ علی دهقانی که در وبسایت سازمان راه کارگر منتشر شده است، آمده و پس از آن میتوانید نقد صمد وکیلی را مطالعه کنید.
مارکس نقطهٔ گسست در تاریخ اندیشه است چون جهان اجتماعی را نه مجموعهای از رفتارهای فردی، بلکه روال و سیستم مادی و تاریخی میبیند که بر پایهٔ تولید، مالکیت و سلطه شکل میگیرد. او نشان میدهد که جامعه بر شالودهٔ شیوهٔ تولید بنا میشود و این شالوده رابطهٔ میان انسانها را تعیین میکند: رابطهٔ کار و سرمایه، رابطهٔ فرمان و اطاعت، رابطه انباشت و محرومیت. در این نگاه، دولت ابزار حفظ و حراست نظم موجود است، فرهنگ پوشش ایدئولوژیک این نظم است، و بحرانها نتیجهٔ طبیعی روش کار انباشت هستند نه خطاهای فردی یا اخلاقی.
تحلیل مارکس جهان را از سطح ظاهر به سطح ساختار میبرد: ارزش از کار زاده میشود، سود از تصاحب کارِ پرداختنشده، و نابرابری از تمرکز مالکیت. طبقه نه گروهی اجتماعی، بلکه جایگاه انسان در سازوکار تولید است؛ و تاریخ نه حرکت ارادهها، بلکه کشاکش نیروهای مادی است. این نگاه نشان میدهد که سرمایهداری با گسترش بیوقفهٔ بازار، انسان را به کالا تبدیل میکند و همهٔ روابط را به رابطهٔ سود بدل میسازد. در این چارچوب، آزادی بدون رهایی از سلطهٔ اقتصادی توهم است، و عدالت بدون دگرگونی شیوهٔ تولید ناممکن.. Ali Dehghani
نوشته من:
به نظر من، نوشتهی بالا در چند مورد از دقت مفهومی لازم برخوردار نیست و راه را برای تفسیرهای متفاوت باز میگذارد. دلایل من از این قرار است:
اول اینکه، این نوشته جامعه و تاریخ را چنان تابع «ساختار» و «نیروهای مادی» نشان میدهد که نقش کنش، آگاهی، سازماندهی و مبارزهی انسانها کمرنگ میشود. مارکس گرچه ارادهگرایی را رد میکند، اما انسانها را فاعلان منفعل تاریخ نمیداند؛ انسانها تاریخ را میسازند، اما در شرایط مادی و تاریخیای که خود آزادانه انتخاب نکردهاند.
دوم اینکه، عبارت «شیوهی تولید روابط انسانها را تعیین میکند» رنگی از جبرگرایی اقتصادی دارد. شیوه تولید نقش بنیادی دارند، اما سیاست، فرهنگ، قانون و مبارزهی طبقاتی را نمیتوان بازتابهای مستقیم و منفعل اقتصاد دانست. سوم اینکه، گفته میشود دولت «ابزار حفظ نظم موجود» است. دولت در تحلیل مارکسیستی با نظم طبقاتی و مناسبات مالکیت پیوند دارد و چیزی به نام دولت غیرطبقاتی وجود ندارد؛ اما تقلیل دولت به ابزاری ساده و بیواسطه در دست طبقهی حاکم، استقلال نسبی، تضادهای درونی و نقشهای تنظیمی و کارکرد عمومی آن را نادیده میگیرد.
چهارم اینکه، جملهی «فرهنگ پوشش ایدئولوژیک این نظم است» فرهنگ را به کارکردی یکطرفه در خدمت نظم مسلط محدود میکند. فرهنگ غالب عموماً میتواند نظم مسلط را طبیعی، مشروع و اجتنابناپذیر جلوه دهد، اما خردهفرهنگ همزمان میتواند عرصهی نقد، مقاومت، آگاهی و شکلگیری بدیلهای اجتماعی نیز باشد.
پنجم اینکه، عبارت «طبقه نه گروهی اجتماعی، بلکه جایگاه انسان در سازوکار تولید است» تقابل درستی ایجاد نمیکند. در تحلیل مارکسی، طبقه یک گروه اجتماعی است که موقعیت آن بر اساس رابطهی آنان با ابزار تولید، (صاحب یا فاقد آن) نقشی که در فرایند کار دارند، و میزان درآمدشان تعریف میشود. بنابراین «گروه اجتماعی» و «جایگاه در مناسبات تولید» نافی یکدیگر نیستند؛ دومی مبنای شکلگیری اولی است.
ششم اینکه، جملهی «سرمایهداری انسان را به کالا تبدیل میکند» از نظر مفهومی دقیق نیست. مارکس در دستنوشتههای اقتصادی ـ فلسفی ۱۸۴۴ از کارگر، یا از انسان در مقام کارگر، بهمثابه کالا سخن میگوید، نه از انسان بهطور کلی و مستقل از موقعیت طبقاتیاش. در نقد دقیق اقتصاد سیاسی او نیز آنچه در بازار مستقیماً بهعنوان کالا خریدوفروش میشود «نیروی کار» است، نه شخص انسان.
ازخودبیگانگی نیز به معنای تبدیلشدن انسان به کالا نیست، بلکه به بیگانهشدن کارگر از محصول کار، فعالیت خویش، دیگر انسانها و تواناییهای انسانی خود اشاره دارد. بنابراین نمیتوان تعبیر مشخص مارکس دربارهی کارگر و نیروی کار را به گزارهی کلی «انسان به کالا تبدیل میشود» تعمیم داد.
در مجموع، این نوشته در ظاهر به مفاهیم مارکسیستی تکیه دارد، اما بهدلیل کلیگویی و بیدقتی مفهومی، اندیشهی مارکس را مخدوش میکند.
۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶
صمد وکیلی


پاسخی بگذارید