پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, , ,

ایران در آستانه‌ی گذار و بازتعریف خود- علی اکبرجانوند

ایران در آستانه‌ی گذار و بازتعریف خود

در تاریخ معاصر، کمتر جامعه‌ای را می‌توان یافت که به اندازه‌ی ایران، هم‌زمان بار چند بحران بزرگ را بر دوش کشیده باشد؛ انزوای سیاسی و اقتصادی، فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی، تجربه‌ی جنگ، مهاجرت گسترده‌ی نخبگان، کاهش اعتماد عمومی و شکاف روزافزون میان جامعه و ساختار قدرت. با این همه، شاید مهم‌ترین ویژگی ایران امروز نه خود این بحران‌ها، بلکه شیوه‌ی مواجهه‌ی جامعه با آن‌ها باشد. جامعه‌ای که پس از دهه‌ها زیستن در متن تجربه‌های دشوار، به تدریج از بسیاری از روایت‌های قطعی و ایدئولوژی‌های فراگیر فاصله گرفته و به سوی نوعی واقع‌بینی اجتماعی و سیاسی حرکت کرده است.
این نوشته بر پایه‌ی این فرض استوار است که جامعه‌ی متکثر ایران، در مقایسه با بسیاری از جوامع پیرامونی، از مرحله‌ی باورهای ایدئولوژیک گذار کرده و اکنون بیش از هر زمان دیگری، با نگاهی انتقادی به قدرت، سیاست، مذهب، هویت و حتی مخالفان و موافقان حکومت می‌نگرد. این ادعا به معنای برتری فرهنگی یا سیاسی ایرانیان نیست، بلکه نتیجه‌ی تجربه‌ای تاریخی است که طی نزدیک به پنج دهه، هزینه‌های سنگینی بر این جامعه تحمیل کرده است.
امروز، در میانه‌ی بحرانی که از جنگ اوکراین آغاز شد و با حمله‌ی هفتم اکتبر، جنگ غزه، درگیری‌های لبنان، رویارویی مستقیم ایران و اسرائیل و افزایش نقش قدرت‌های جهانی، وارد مرحله‌ای تازه شده است، بسیاری از تحلیل‌گران بر این باورند که جهان در حال تجربه‌ی نوعی جنگ جهانی با میدان نبرد محدود در خاورمیانه است. اگرچه دامنه‌ی جغرافیایی این جنگ هنوز به سراسر جهان گسترش نیافته، اما بازیگران اقتصاد، فناوری، امنیت، انرژی و پیامدهای آن، ابعاد و نقشی کاملا جهانی یافته‌اند.
در چنین شرایطی، آینده‌ی ایران دیگر تنها به تحولات داخلی وابسته نیست، بلکه در پیوندی پیچیده با نظم نوین جهانی تعریف می‌شود. کشوری که دهه‌ها درگیر تحریم، انزوا و بحران‌های اقتصادی بوده است، اکنون ناگزیر است جایگاه خود را در جهانی بازتعریف کند که با شتابی بی‌سابقه در حال تغییر است.
ایران طی دهه‌های گذشته، یکی از طولانی‌ترین دوره‌های انزوای سیاسی و اقتصادی در تاریخ معاصر خود را تجربه کرده است. تحریم‌های گسترده، کاهش سرمایه‌گذاری، خروج سرمایه، مهاجرت نیروی انسانی متخصص، محدودیت‌های بانکی و تجاری و کاهش پیوسته‌ی ارزش پول ملی، تنها بخشی از پیامدهای این وضعیت بوده‌اند. اما در کنار همه‌ی این فشارها، پدیده‌ای کم‌تر مورد توجه نیز شکل گرفته است؛ جامعه‌ی ایرانی، برخلاف انتظار، نه به انسجام ایدئولوژیک بیش‌تر، بلکه به افزایش تردید نسبت به همه‌ی روایت‌های رسمی و غیررسمی رسیده است.
نسل‌های جدید، نه تنها روایت رسمی حکومت، بلکه بسیاری از روایت‌های احزاب و مخالفان حکومت را نیز با دیده‌ی تردید می‌نگرند. شاید مهم‌ترین دیگرسانی ایران با بخش بزرگی از خاورمیانه همین باشد. در بسیاری از کشورهای منطقه، هنوز سیاست بر مدار رهبران کاریزماتیک، هویت‌های قومی، مذهبی یا قبیله‌ای می‌چرخد، اما در ایران، اعتماد به شخصیت‌های نجات‌بخش به شکل محسوسی کاهش یافته و جای خود را به مطالبه‌ی پاسخ‌گویی، قانون‌مداری و اصلاح ساختارها داده است.
یکی از مهم‌ترین نشانه‌های این تحول، تغییر ماهیت اعتراض‌های اجتماعی در سال‌های اخیر است. اعتراض‌ها دیگر تنها واکنشی به گرانی، بیکاری یا مشکلات معیشتی نیستند، بلکه به تدریج به نقد بنیان‌های قدرت، شیوه‌ی حکمرانی و مفهوم مشروعیت سیاسی تبدیل شده‌اند. شعارها، زبان اعتراض و شیوه‌ی سازمان‌دهی آن‌ها نشان می‌دهد که بخش بزرگی از جامعه، از دوگانه‌های سنتی و تقسیم‌بندی‌های رایج سیاسی گذار کرده است.
یکی از برجسته‌ترین نمودهای این دگرگونی، نقش زنان در تحولات اجتماعی ایران است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» تنها اعتراضی به یک قانون یا یک سیاست مشخص نبود، بلکه به نمادی از مطالبه‌ی کرامت انسانی، آزادی فردی و حق انتخاب تبدیل شد. حضور زنان در پیش‌تازراهِ اعتراض‌ها، نتیجه‌ی چند دهه افزایش سطح آموزش، مشارکت اجتماعی، حضور در دانشگاه‌ها، فعالیت‌های فرهنگی و شکل‌گیری نسلی بود که دیگر نقش‌های سنتی تعریف‌شده برای زنان را کافی نمی‌دانست.
در بسیاری از کشورهای پیرامون ایران، زنان هم‌چنان برای دستیابی به ابتدایی‌ترین حقوق اجتماعی و مدنی مبارزه می‌کنند، اما در ایران، بخش بزرگی از مطالبات از مرحله‌ی حقوق اولیه گذار کرده و به مطالبه‌ی مشارکت برابر در تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی رسیده است. همین دیگرسانی، یکی از شاخص‌های مهم گذار جامعه از الگوهای ایدئولوژیک سنتی به شمار می‌رود.
عامل مهم دیگر، گسترش آموزش و دسترسی به اطلاعات است. ایران با وجود همه‌ی محدودیت‌ها، یکی از بالاترین نرخ‌های باسوادی در منطقه را دارد. میلیون‌ها دانش‌آموخته‌ی دانشگاهی، همراه با دسترسی گسترده به اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، فضایی پدید آورده‌اند که در آن انحصار روایت، تا حد زیادی از میان رفته است. امروز هر رخداد، هم‌زمان از زاویه‌های گوناگون روایت و تحلیل می‌شود و همین امر، شکل‌گیری حقیقت‌های مطلق را دشوار کرده است.
جامعه‌ای که روایت‌های مختلف را می‌شنود، به تدریج قدرت مقایسه پیدا می‌کند. این مقایسه، مهم‌ترین دشمن هر ایدئولوژی است؛ زیرا ایدئولوژی زمانی دوام می‌آورد که امکان مقایسه و نقد محدود باشد. هنگامی که شهروندان بتوانند تجربه‌ی خود را با تجربه‌ی دیگر ملت‌ها بسنجند، دیگر پذیرش بی‌چون‌وچرای روایت‌های رسمی یا حتی مخالفان حکومت نیز دشوار می‌شود.
از سوی دیگر، تجربه‌ی زیسته‌ی ایرانیان نیز در این دگرگونی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است. جامعه‌ای که جنگ هشت‌ساله، بازسازی، تورم مزمن، تحریم، اصلاحات، اعتراض‌های اجتماعی، سرکوب و کشتار دی‌‌ماه 405، امید و ناامیدی را پشت سر گذاشته، ناگزیر به نگاهی پیچیده‌تر نسبت به سیاست رسیده است. تجربه‌ی تاریخی، مهم‌ترین آموزگار ملت‌ها است و ایران، در نیم‌قرن گذشته، شاید بیش از بسیاری از کشورهای منطقه، از این آموزگار سخت‌گیر درس گرفته باشد.
در کنار جامعه‌ی داخل کشور، دیاسپورای ایرانی نیز به یکی از مهم‌ترین بازیگران عرصه‌ی فکری و فرهنگی تبدیل شده است. میلیون‌ها ایرانی که طی دهه‌های گذشته در اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا و دیگر نقاط جهان ساکن شده‌اند، تنها مهاجر نیستند؛ آنان بخشی از سرمایه‌ی انسانی و حافظه‌ی تاریخی ایران محسوب می‌شوند. دانشگاهیان، پژوهشگران، پزشکان، مهندسان، هنرمندان، نویسندگان و کارآفرینان ایرانی، در بسیاری از مراکز علمی و اقتصادی جهان نقش‌آفرین هستند و تجربه‌های آنان می‌تواند در آینده‌ی ایران سرمایه‌ای ارزشمند باشد.
با این همه، دیاسپورا نیز مانند جامعه‌ی داخل، یک‌دست نیست. بخشی هم‌چنان درگیر روایت‌ها و اختلاف‌های سیاسی گذشته است و بخشی دیگر، با فاصله گرفتن از منازعات ایدئولوژیک، به دنبال یافتن راه‌هایی برای بازسازی ایران آینده است. این دیگرسانی نگاه، اگرچه گاه به اختلاف‌های جدی منجر می‌شود، اما در عین حال، نشانه‌ای از تکثر و پویایی جامعه‌ی ایرانی نیز هست.
همین وضعیت را می‌توان در نسبت میان پوزیسیون و اپوزیسیون نیز مشاهده کرد. حکومت، هم‌چنان بر بخشی از روایت‌های ایدئولوژیک گذشته تکیه دارد و مشروعیت خود را در چارچوب همان گفتمان تعریف می‌کند. در مقابل، بخش مهمی از اپوزیسیون نیز هنوز با پافشاری بر ایده‌های وَرافتاده، از الگوهای ذهنی دهه‌های پیشین فاصله نگرفته است. نتیجه آن است که هر دو سوی این کارزار، گاه بیش از آن‌که به آینده بیندیشند، درگیر بازخوانی گذشته هستند.
اما جامعه، مسیر دیگری را انتخاب کرده است. برای شهروندی که با تورم، کاهش قدرت خرید، بحران مسکن، بیکاری، نااطمینانی نسبت به آینده و مهاجرت فرزندانش روبه‌رو است، جدال‌های ایدئولوژیک دیگر اولویت نخست نیست. او بیش از هر چیز، خواهان حکمرانی کارآمد، اقتصاد باثبات، امنیت، آزادی‌های مدنی، شفافیت و قانون است.
بحران اقتصادی، در این میان، تنها یک مسئله‌ی مالی نیست. اقتصاد، مهم‌ترین عامل شکل‌دهنده‌ی امید اجتماعی است. هنگامی که ارزش پول ملی پیوسته کاهش می‌یابد، سرمایه‌گذاری افت می‌کند، فرصت‌های شغلی محدود می‌شوند و طبقه‌ی متوسط کوچک‌تر می‌شود، جامعه نیز به تدریج احساس می‌کند که افق روشنی پیش روی خود ندارد. این احساس، اگر با نبود چشم‌انداز سیاسی همراه شود، به فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی می‌انجامد.
سرمایه‌ی اجتماعی، همان اعتماد میان مردم، اعتماد به نهادها و احساس تعلق به آینده‌ی مشترک است. هر اندازه این سرمایه کاهش یابد، بازسازی اقتصادی و سیاسی نیز دشوارتر خواهد شد. به همین دلیل، بحران امروز ایران را نمی‌توان تنها با شاخص‌های اقتصادی سنجید؛ این بحران، بیش از هر چیز، بحرانی در حوزه‌ی اعتماد است.
تحولات چند سال اخیر خاورمیانه نشان می‌دهد که منطقه وارد مرحله‌ای تازه از تاریخ خود شده است. اگر جنگ‌های گذشته بیشتر میان دو کشور یا دو ارتش جریان داشت، امروز میدان نبرد به شبکه‌ای پیچیده از بازیگران دولتی و غیردولتی، فناوری‌های نوین، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، پهپادها، هوش مصنوعی، رسانه و اقتصاد گسترش یافته است. از این منظر، اگرچه جغرافیای درگیری هنوز محدود به بخش‌هایی از خاورمیانه است، اما دامنه‌ی اثرگذاری آن، اقتصاد، امنیت و سیاست جهان را در بر گرفته است. به همین دلیل، تعبیر «جنگ جهانی با موقعیت محدود ژئوپلیتیکی» دیگر تنها یک استعاره نیست، بلکه توصیفی از نظمی است که به تدریج در حال شکل‌گیری است.
در چنین فضایی، ایران در یکی از حساس‌ترین موقعیت‌های تاریخی خود قرار گرفته است. از یک سو، جایگاه ژئوپلیتیکی کشور، آن را به یکی از بازیگران اصلی منطقه تبدیل کرده و از سوی دیگر، مشکلات ساختاری اقتصاد، کاهش سرمایه‌گذاری، مهاجرت سرمایه‌ی انسانی، فرسایش زیرساخت‌های تولید و افزایش نارضایتی عمومی، توان تاب‌آوری کشور را کاهش داده است. هر اندازه بحران‌های منطقه‌ای ادامه یابند، هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی آن نیز برای ایران سنگین‌تر خواهد شد.
در همین حال، جهان نیز با شتابی کم‌سابقه در حال تغییر است. رقابت قدرت‌های بزرگ، دگرگونی در بازارهای انرژی، گسترش فناوری‌های هوش مصنوعی، تغییر الگوهای تجارت جهانی و شکل‌گیری ائتلاف‌های تازه، همگی نشانه‌هایی از پایان نظم پیشین و آغاز دوره‌ای تازه هستند. در چنین شرایطی، کشورهایی موفق‌تر خواهند بود که بتوانند با انعطاف، عقلانیت و نگاه آینده‌نگر، خود را با این دگرگونی‌ها هماهنگ کنند.
ایران، با وجود همه‌ی دشواری‌ها، هم‌چنان از ظرفیت‌هایی برخوردار است که بسیاری از کشورهای منطقه از آن بی‌بهره‌اند؛ سرمایه‌ی انسانی، پیشینه‌ی تمدنی، موقعیت جغرافیایی ممتاز، منابع طبیعی، شبکه‌ی گسترده‌ی دانشگاهی، جامعه‌ای پویا و دیاسپورایی اثرگذار. اما این ظرفیت‌ها تنها زمانی به مزیت تبدیل می‌شوند که امکان بهره‌گیری از آن‌ها در چارچوب یک برنامه‌ی ملی و مبتنی بر منافع عمومی فراهم شود.
شاید مهم‌ترین ویژگی جامعه‌ی امروز ایران، افزایش فاصله از یقین‌های مطلق باشد. جامعه‌ای که انقلاب، جنگ، اصلاحات، تحریم، اعتراض، سرکوب، امید و سرخوردگی را تجربه کرده است، کمتر از گذشته آماده‌ی پذیرش پاسخ‌های ساده برای مسئله‌های پیچیده است. این تجربه، اگرچه هزینه‌های فراوانی بر مردم تحمیل کرده، اما در عین حال، نوعی بلوغ سیاسی و اجتماعی نیز پدید آورده است.
امروز، بخش بزرگی از جامعه دیگر نه به دنبال منجی است و نه شیفته‌ی ایدئولوژی‌های فراگیر. خواسته‌ی اصلی مردم، زندگی عادی، امنیت، رفاه، آزادی، قانون، عدالت، فرصت برابر و امکان برنامه‌ریزی برای آینده است. این مطالبات، نه شرقی‌اند و نه غربی؛ نه متعلق به یک حزب یا یک جریان سیاسی. آن‌ها خواسته‌های طبیعی هر جامعه‌ای هستند که می‌خواهد در جهان امروز، با کرامت و ثبات زندگی کند.
از همین رو، آینده‌ی ایران را نمی‌توان تنها در تقابل میان پوزیسیون و اپوزیسیون جست‌وجو کرد. هر دو، اگر هم‌چنان در اسارت روایت‌های گذشته باقی بمانند، از درک تحولات جامعه بازخواهند ماند. جامعه‌ی ایران، به‌ویژه نسل‌های جوان، بیش از آن‌که به ستیزه‌های تاریخی علاقه‌مند باشند، در جست‌وجوی راه‌حل‌هایی برای امروز و فردا هستند. آنان از هر دو سوی این کارزار، برنامه، شفافیت، مسئولیت‌پذیری و توانایی اداره‌ی کشور را مطالبه می‌کنند.
گذار از ایدئولوژی، به معنای گذار از ارزش‌ها نیست. بلکه به معنای جایگزین شدن خرد جمعی، قانون، گفت‌وگو، مدارا و منافع ملی به جای حقیقت‌های مطلق و تفسیرهای انحصاری است. جامعه‌ای که بتواند اختلاف را به رسمیت بشناسد، تکثر را بپذیرد و رقابت سیاسی را در چارچوب قانون سامان دهد، شانس بیشتری برای گذار از بحران خواهد داشت.
تجربه‌ی ملت‌های گوناگون نیز نشان داده است که توسعه، بیش از آن‌که محصول پیروزی یک جریان سیاسی باشد، نتیجه‌ی شکل‌گیری توافقی پایدار بر سر اصول بنیادین حکمرانی است؛ اصولی مانند استقلال نهادهای عمومی، آزادی اندیشه، گردش نخبگان، شفافیت، پاسخ‌گویی، عدالت و احترام به حقوق شهروندان. بدون چنین توافقی، حتی بزرگ‌ترین منابع طبیعی نیز نمی‌توانند آینده‌ای باثبات برای یک کشور رقم بزنند.
ایران امروز، در نقطه‌ای ایستاده است که نه بازگشت کامل به گذشته ممکن است و نه ادامه‌ی وضع موجود، بدون تحمیل هزینه‌های سنگین بر نسل‌های آینده. این سرزمین، بیش از هر زمان دیگری، به بازسازی اعتماد نیاز دارد؛ اعتمادی میان مردم و حاکمیت منتخب مردم، میان نیروهای سیاسی، میان داخل و خارج از کشور و حتی میان نسل‌هایی که تجربه‌های دیگرسانی از تاریخ معاصر ایران دارند.
اگر این اعتماد دوباره شکل بگیرد، دیاسپورای ایرانی می‌تواند به پلی برای انتقال دانش، سرمایه، تجربه و ارتباط با جهان تبدیل شود، نه به عرصه‌ای برای بازتولید شکاف‌های سیاسی. اگر چنین شود، جامعه‌ی مدنی نیز فرصت خواهد یافت تا بار دیگر نقش تاریخی خود را در توسعه‌ی کشور ایفا کند.
شاید بزرگ‌ترین دستاورد جامعه‌ی ایران، نه در پیروزی یک ایدئولوژی، بلکه در گذار تدریجی از همه‌ی ایدئولوژی‌های فراگیر باشد. مردمی که آموخته‌اند هیچ قدرتی مصون از نقد نیست، هیچ مخالفی از خطا مصون نیست و هیچ آینده‌ای بدون مشارکت آگاهانه‌ی شهروندان ساخته نخواهد شد، بیش از هر زمان دیگری به بلوغی رسیده‌اند که می‌تواند پایه‌ی ایران فردا باشد.
فردای ایران، نه از دل حذف دیگری، بلکه از دل پذیرش دیگری متولد خواهد شد؛ نه با تکرار گذشته، بلکه با آموختن از آن؛ نه با غلبه‌ی یک روایت، بلکه با هم‌زیستی روایت‌های گوناگون در سایه‌ی قانون. اگر امیدی برای این سرزمین وجود داشته باشد، آن امید بیش از هر چیز، در همین بلوغ تدریجی جامعه نهفته است؛ بلوغی که از دل رنج، تجربه، شکست، مقاومت و اندیشیدن زاده شده است.
شاید بتوان گفت که بزرگ‌ترین تحول نیم‌قرن اخیر ایران، نه تغییر دولت‌ها، نه جابه‌جایی قدرت و نه فراز و فرود جریان‌های سیاسی، بلکه دگرگونی آرام ذهن جامعه بوده است. جامعه‌ای که امروز بیش از هر زمان دیگری، حقیقت را نه در شعار، بلکه در تجربه، نه در تعصب، بلکه در گفت‌وگو و نه در ایدئولوژی، بلکه در عقلانیت و منافع ملی جست‌وجو می‌کند. اگر این سرمایه‌ی فکری و اجتماعی حفظ شود، ایران، با همه‌ی دشواری‌های پیش رو، هم‌چنان می‌تواند آینده‌ای دیگرسان از گذشته‌ی خود بسازد، با این باور که کلید رهایی ایران نه در کوله‌پشتی منادیان صدور آزادی؛ بلکه در انبان خودباوری ملت متکثر و هم‌پیمان ایران است. ع.الف.جانوند مرداد 1405 تهران


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب