
ضمیمه: فلسفهی انقلاب و سازماندهی نظری (بخش نخست)
در سراسر مقالهی قبل ، از خودسازماندهی، سازماندهی نظری و سازماندهی تشکیلاتی سخن گفتیم و تلاش کردیم که نشان دهیم؛ این سه، لحظههای گوناگون یک فرایند واحدند. بااینحال، هنوز یک پرسش بنیادین باقی میماند: اگر سازماندهی نظری از دل خودجنبشی جامعه پدید میآید، جایگاه فلسفهی انقلاب مارکس در فرآیند انقلاب چیست؟ آیا آن نیز صرفاً بازتاب جنبشهای بالفعل است، یا از استقلالی برخوردار است که بتواند حتی در دورههای افول و شکست جنبشها، افق رهایی را حفظ کند؟
به نظر میرسد این همان نقطهای است که باید میان «نظریه بهمثابه بازتاب پراتیک» و «فلسفهی انقلاب» تمایز گذاشت. بیتردید، فلسفهی مارکس بیرون از تاریخ و مبارزهی اجتماعی زاده نشده است. همانگونه که خود مارکس تأکید میکند، فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا مییابد و پرولتاریا نیز سلاح روحانی خود را در فلسفه. اما این وحدت، به معنای فروکاستن یکی به دیگری نیست. اگر فلسفه فقط انعکاس جنبش باشد، با افول هر جنبش، فلسفه نیز باید از میان برود؛ اگر جنبش دچار توهم شود، فلسفه نیز باید همان توهم را تکرار کند. در چنین صورتی، دیگر فلسفه نیروی نقد نخواهد بود، بلکه صرفاً پژواک زمانهی خویش خواهد شد.
درک دیالکتیکی مارکس و هگل راه دیگری را نشان میدهد. همانگونه که هگل منطق را نه بازتاب صرف واقعیت، بلکه حرکت خودآگاه «مفهوم » میداند، مارکس نیز نقد را صرفاً توصیف واقعیت نمیفهمد، بلکه آن را فرایند دگرگونی واقعیت میداند.، لنین نیز در حاشیهی علم منطق مینویسد که شناخت نه فقط بازتاب واقعیت، بلکه تولیدکنندهی آن نیز هست. این گزاره، تنها دربارهی معرفتشناسی نیست؛ دربارهی تاریخ نیز هست. آگاهی انقلابی فقط نتیجهی تاریخ نیست، بلکه خود یکی از نیروهای سازندهی تاریخ است.
فلسفهی انقلاب مارکس را نباید به آگاهی یک جنبش معین یا یک دورهی تاریخی مشخص تقلیل داد. آنچه در مارکس ماندگار است، نه هر تحلیل انضمامی او، بلکه روش دیالکتیکی، نقد ازخودبیگانهگی، مفهوم رهایی، و فهم انسان بهمثابه سوژهای است که در جریان پراتیک آگاهانه، جهان و خویشتن را دگرگون میکند. این فلسفه، حافظ حافظهی تاریخیِ و متدی به مثابه محتوای رهایی است. تجربههای شکستخورده را به فراموشی نمیسپارد، پیروزیها را به اسطوره تبدیل نمیکند و هر نسل را وادار میکند که دوباره نسبت خود را با مسئلهی آزادی بیازماید.
به همین دلیل ، باید میان دو سطح تمایز گذاشت. جنبشهای اجتماعی همواره تاریخی، کرانمند و مشروطاند. آنها در شرایط معینی زاده میشوند، رشد میکنند، دگرگون میشوند و گاه شکست میخورند. اما فلسفهی رهاییبخش، اگرچه خود محصول تاریخ است، به یک جنبش یا یک مقطع تاریخی فروکاسته نمیشود. فلسفه، حافظ پیوستهگی آن چیزی است که در دل گسستهای تاریخی بارها زاده میشود: میل انسان به رهایی و تلاش آگاهانهی او برای تحقق آن. ازاینرو، فلسفهی مارکس نه بیرون از تاریخ قرار دارد و نه اسیر لحظهی تاریخی خویش است؛ بلکه در هر دوره باید دوباره از خلال تجربههای نو بازسازی و غنا یابد.
«نفوذمفهومی به خود فلسفه از به اصطلاح حامل فلسفه، نه به مارکس بلکه به فلسفه مارکس»
فلسفه رهایی مارکس ، به همین دلایل کرانمند، نیست بلکه بی کران است.
در این معنا، استقلال فلسفهی انقلاب به معنای استقلال از جنبش نیست، بلکه به معنای استقلال از محدودیتهای هر جنبشِ منفرد است. فلسفه نه جایگزین جنبش میشود و نه در آن حل میشود؛ بلکه افقی را حفظ میکند که بدون آن، جنبشها بارها ناگزیر خواهند شد از نقطهی صفر آغاز کنند.
فلسفهی انقلاب و سازماندهی نظری (بخش دوم)
اگر بپذیریم که فلسفهی انقلاب مارکس صرفاً بازتاب جنبشهای بالفعل نیست، بلکه حافظ و محتوای خودآگاهی تاریخی رهایی است، آنگاه پرسش تازهای پیش روی ما قرار میگیرد: این خودآگاهی چگونه تداوم مییابد؟ آیا میتوان آن را به کوششهای پراکندهی افراد واگذار کرد، یا خود این فلسفه نیز به شکلی از سازمانیافتهگی نیاز دارد؟
پاسخ، به گمان من، مثبت است. همانگونه که جنبش برای تداوم خود به سازمانیابی نیاز دارد، فلسفهی رهاییبخش نیز برای حفظ، نقد و گسترش خویش به سازمان نیازمند است. اما این سازمان نه همان تشکیلات سیاسی است و نه جایگزین جنبشهای اجتماعی. موضوع، نوع دیگری از سازمانیافتهگی است؛ سازمانی که موضوع فعالیت آن نه کسب قدرت سیاسی، بلکه تولید و بازتولید آگاهی انتقادی است.
وظیفهی چنین سازمانی پیش از هر چیز، حفظ پیوستهگی حافظهی تاریخی رهایی است. هیچ جنبشی از نقطهی صفر آغاز نمیشود. هر نسل، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر دوش تجربههای نسلهای پیشین میایستد. اگر این تجربههابدون ادراکات هوشمندانه فقط در خاطرهها باقی بمانند، با شکست هر جنبش بخش بزرگی از آنها از میان خواهد رفت. اما هنگامی که این تجربهها در قالب نقد نظری، مفهومسازی و فلسفهی رهایی بازاندیشی شوند، به بخشی از خودآگاهی تاریخی انسان تبدیل میشوند. این همان وظیفهای است که هیچ جنبش مقطعی، بهتنهایی، قادر به انجام آن نیست. چه کسانی ، با چه رویکردی باید ادراک هوشمندانهی جنبش های تاریخی همچون ؛ کمون پاریس ، اکتبر ، انقلاب آلمان، جنبش مشروطه ، اتقلاب پنجاه و هفت … را در حافظه و پیشانی جنبش ها زنده نگه دارد.
در کنار این وظیفه، سازمان مارکسیستی مارکسی، باید همواره به نقد خویش نیز بپردازد. فلسفهی رهاییبخش اگر به مجموعهای از آموزههای مقدس تبدیل شود، دیگر فلسفهی رهایی نیست. وفاداری به مارکس، وفاداری به نتایج او نیست، بلکه وفاداری به روش انتقادی اوست. ازاینرو، چنین سازمانی باید نه نگهبان جزمها، بلکه نگهبان روح نقد باشد؛ روحی که حتی دستاوردهای خود را نیز از داوری تاریخ و تجربه معاف نمیکند. فلسفه مارکس باید به توده ها نشان دهد برای چه چیزی مبارزه می کنند.
اما این سازمان تنها هنگامی میتواند چنین نقشی را ایفا کند که پیوند خود را با جنبشهای واقعی حفظ کند. اگر در خود فرورود، به مدرسهای فلسفی تبدیل خواهد شد؛ و اگر در جنبش حل شود، استقلال انتقادی خود را از دست خواهد داد. رابطهی آن با جنبش، نه رابطهی فرمانده و فرمانبر است و نه رابطهی آموزگار و شاگرد، بلکه رابطهای دیالکتیکی است. جنبش، مسائل واقعی، تضادهای نو و شکلهای تازهی مبارزه را پدید میآورد؛ سازمان نظری، این تجربهها را به نقد، مفهوم و خودآگاهی تاریخی تبدیل میکند و سپس در سطحی بالاتر دوباره آنها را به جنبش بازمیگرداند. این بازگشت، تزریق اندیشه از بیرون نیست؛ ساحتی است که جنبش، خود را در آینهی اندیشه بازمیشناسد.
سازمان مارکسیستی مارکسی را نباید با حزب و یا هر نهاد سیاسی یکی دانست. حزب، اگر وجود داشته باشد، یکی از شکلهای ممکن مداخلهی سیاسی است؛ اما سازمان فلسفی رهاییبخش وظیفهای بنیادیتر دارد: حفظ و اعتلای افق رهایی در فراسوی فراز و فرودهای سیاست روزمره. حتی اگر جنبشها شکست بخورند، حتی اگر دههها سکون و ارتجاع بر جامعه حاکم شود، این سازمان باید بتواند رشتهی اندیشه را حفظ کند، تجربهها را از نو بیندیشد و امکانهای آینده را زنده نگه دارد.
شاید بتوان گفت همانگونه که سرمایه، با بازتولید مداوم مناسبات خود، تداوم تاریخیاش را سعی می کند تضمین کند، رهایی نیز بدون بازتولید آگاهانهی فلسفهی خویش نمیتواند دوام آورد. اگر سرمایه نهادهای تولید و بازتولید خود را دارد، جنبش رهاییبخش نیز ناگزیر است نهادهای بازتولید خودآگاهی خویش را بیافریند. این، به گمان من، معنای عمیق سازماندهی نظری است.
در نهایت، فلسفهی انقلاب نه بر فراز جنبش قرار دارد و نه در پشت سر آن حرکت میکند. فلسفه، حافظ امکان تاریخیِ آزادی است. سازمان مارکسیستی مارکسی نیز، اگر بخواهد به این فلسفه وفادار بماند، باید پیش از هر چیز حافظ همین امکان باشد؛ امکانی که در هر نسل، در هر مبارزه و در هر شکست، بار دیگر خود را میآفریند و از نو به پرسش گرفته میشود.
تأمل سوم: آیا فلسفهی مارکس نیز تاریخی و کرانمند است؟
اگر جنبشهای اجتماعی همواره مشروط، گذرا، تاریخی و کرانمندند، آیا این حکم دربارهی فلسفهی انقلاب مارکس نیز صادق است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، چه چیزی از مارکس برای امروز باقی میماند؟ و اگر پاسخ منفی باشد، آیا مارکسیسم به مجموعهای از حقایق جاودانه و تغییرناپذیر تبدیل نمیشود؟ به نظر میرسد پاسخ به این پرسش، تنها با درکی دیالکتیکی از نسبت تاریخ و حقیقت ممکن است.
بیتردید، مارکس فرزند زمانهی خویش بود. بسیاری از تحلیلهای او دربارهی سرمایهداری قرن نوزدهم، دولتهای اروپایی، شکل مبارزات کارگری و حتی برخی داوریهای سیاسی او، به شرایط تاریخی معینی تعلق دارند و نمیتوان آنها را بدون واسطه به جهان امروز تعمیم داد. اگر مارکسیسم مارکسی به تکرار این تحلیلهای انضمامی فروکاسته شود، به آموزهای تاریخی تبدیل خواهد شد که بیش از آنکه راهنمای نقد اکنون باشد، موضوع پژوهش تاریخ اندیشه است.
اما در کنار این سطح، سطح دیگری نیز وجود دارد که نباید با آن خلط شود. آنچه درسپهر اندیشهی مارکس تداوم مییابد، فهرستی از پاسخهای آماده نیست، بلکه شیوهای از اندیشیدن است؛ دیالکتیکی که واقعیت را در حرکت، تضاد، میانجیگری و خوددگرگونی میفهمد. از همینرو، فلسفهی رهاییبخش مارکس نه مجموعهای از گزارههای ثابت، بلکه روشی برای تولید آگاهی انتقادی است. این فلسفه، اگر بخواهد به خود وفادار بماند، باید در پرتو تجربههای تاریخی نو، پیوسته بازسازی شود. پس فلسفه مارکس کرانمند نیست.
فلسفهی مارکس نه بیرون از تاریخ قرار دارد و نه اسیر تاریخ است. او خود بخشی از تاریخ رهایی بشر است؛ اما بخشی که در هر دوره باید از نو به فعلیت برسد. همانگونه که هگل حقیقت را نه نتیجهای ایستا، بلکه فرایند «شدن» حقیقت میدانست، فلسفهی مارکس نیز تنها در جریان نقد مداوم و رویارویی با واقعیتهای نو زنده میماند. وفاداری به مارکس، نه در تکرار واژههای او، بلکه در ادامه دادن حرکت انتقادی اوست.
از همین رو، وظیفهی سازماندهی نظری نیز معنایی ژرفتر پیدا میکند. مقصود از سازماندهی نظری، حفظ متون یا تکرار آموزهها نیست؛ بلکه بازتولید مداوم توانایی جامعه برای اندیشیدن به رهایی است. فلسفهی رهاییبخش، هنگامی زنده است که بتواند مفاهیم تازه بیافریند، تجربههای تازه را درک کند، سرشت و خصلت هر جنبش را بفهمد و افقهای تازهای برای آزادی بگشاید. اگر این توانایی از میان برود، حتی حفظ کامل آثار مارکس نیز نمیتواند مارکسیسم مارکسی را زنده نگه دارد.
بنابراین، آنچه باید بازتولید شود، خود فلسفه بهعنوان مجموعهای بسته از پاسخها نیست، بلکه روش و افقی است که امکان میدهد هر نسل، پرسش رهایی را از نو طرح کند. در این معنا، فلسفهی مارکس نه پایان اندیشه، بلکه آغاز مسئولیتی تاریخی است: مسئولیت آنکه هیچ نسل و هیچ جنبشی، خود را از اندیشیدن دربارهی امکانهای نوین آزادی بینیاز نپندارد.
تأمل چهارم: دیالکتیک جنبش، فلسفه و سازمان
اگر آنچه تاکنون گفته شد درست باشد، دیگر نمیتوان جنبش، فلسفه و سازمان را سه امر مستقل و بیرونی نسبت به یکدیگر دانست. اینها سه بعُد یک فرایند واحدند؛ فرایندی که در آن جامعه، امکان رهایی خویش را میآفریند، به آن آگاه میشود و آن را در تاریخ بازتولید میکند.
جنبش، نقطهی آغاز این حرکت است، زیرا تنها در متن تضادهای واقعی و مبارزهی اجتماعی است که سوژهی رهایی پا به عرصهی تاریخ میگذارد. اما جنبش بهخودیخود هنوز خودآگاه نیست. تجربه، هرچند شرط آگاهی است، خود آگاهی نیست. از همینرو، جنبش برای آنکه از مرز واکنشهای پراکنده فراتر رود و بتواند کلیت وضعیت تاریخی خود را دریابد، ناگزیر به سازماندهی نظری است.
سازماندهی نظری نیز پایان راه نیست. اگر خود را از جنبش جدا کند، به انتزاع و جزماندیشی فرو میغلتد؛ و اگر از هر استقلال انتقادی دست بشوید، در سطح تجربهی بیواسطه باقی میماند. بنابراین، نظریه تنها هنگامی زنده است که پیوسته میان تجربه و مفهوم، میان تاریخ و نقد، در رفتوآمد باشد. فلسفهی رهاییبخش، نام همین حرکت است.
از دل این رابطه، ضرورت سازمان مارکسیستی مارکسی نیز پدیدار میشود؛ اما نه سازمانی که خود را جانشین سوژهی اجتماعی بداند، بلکه سازمانی که وظیفهی آن پاسداری از خودِ این دیالکتیک است. چنین سازمانی نه حافظ قدرت، بلکه حافظ امکان آزادی است. مأموریت آن، بازتولید شکلهای آمادهی مبارزه نیست، بلکه بازتولید توانایی جامعه برای اندیشیدن، نقد کردن و آفرینش شکلهای نوین رهایی است.
از این منظر، سازمان مارکسیستی مارکسی نیز نه بهسبب برخورداری از حقیقتی بیرون از جامعه، بلکه به این دلیل ضرورت مییابد که هیچ جامعهای بدون حافظهی تاریخی، بدون نقد نظری و بدون بازاندیشی مداوم تجربههای خویش، بدون گشودن افق رهایی ، قادر به تداوم پروژهی رهایی نیست. همانگونه که سرمایه مناسبات خود را بیوقفه بازتولید میکند، رهایی نیز تنها در صورتی میتواند به نیرویی تاریخی بدل شود که خودآگاهی خویش را پیوسته بازتولید کند.
در این معنا، فلسفهی انقلاب مارکس نه پایان اندیشه، بلکه ساحتی از خودآگاهی تاریخ است؛ لحظهای که باید در هر نسل، در پرتو تجربههای نو، از نو فهمیده، نقد و غنا یابد. وفاداری به مارکس، نه در حفظ لفظی آموزههای او، بلکه در ادامه دادن همین حرکت دیالکتیکی است؛ حرکتی که هیچ حقیقتی را از نقد معاف نمیکند، حتی حقیقتی را که خود آفریده است.
ازاینرو، شاید بتوان گفت مسئلهی بنیادی عصر ما دیگر فقط سازماندهی جنبشها نیست، بلکه سازماندهی خودِ امکان رهایی است. هرگاه این امکان تنها در هیجان لحظههای انقلابی جستوجو شود، با شکست هر جنبش از میان خواهد رفت. اما اگر در قالب فلسفهای انتقادی، حافظهای تاریخی و سازمانی زنده بازتولید شود، رهایی نیز همچون خود تاریخ، هر بار در شکلی نو از دل تناقضهای زمانه سر برخواهد آورد.
خودسازماندهی، سازماندهی نظری، سازماندهی تشکیلاتی و بازتولید فلسفهی رهایی، چهار مرحلهی جداگانه نیستند، بلکه چهار بعُد یک کلیت زندهاند؛ کلیتی که در آن آزادی نه یک آرمان انتزاعی، بلکه فرایند بیپایانِ خودآفرینی آگاهانهی انسان است.


پاسخی بگذارید