عباس سماکار:
یک عشق سوزناک
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
حافظ
این ماجر یک خاطرۀ قدیمیست، اما خیلی فراتر از یک خاطره، به درکم از عشقِ دورۀ کودکی و روابط انسانی عمق بسیار داده است. چهارده سال داشتم و کلاس دوم دبیرستان بودم؛ سنی که آدم بهسرعت برقوباد عاشق میشود و با هر نگاه، یک عشق خیالی در ذهنش شکل میگیرد.
عادت کرده بودم بعدازظهرها به درِ خانۀ یکی از همکلاسیهایم بروم و با او راهی مدرسه بشوم. هر وقت هم در میزدم، بهجای او، یک دختر همسنوسال خودم در را باز میکرد و بعد میرفت مرتضی را صدا میزد. او دختر بسیار زیبائی بود و هر بار با باز کردنِ در، با لبخند ملایمی به من خیره میشد و کمی بیشتر از مدتِ لازمی که ظاهراً باید یادش میآمد برای چه به آنجا آمدهام، میایستاد و بعد با شتاب میرفت که مرتضی را صدا کند. یواشیواش ما چنان به هم عادت کردیم که من درست سر دقیقه و ثانیۀ به آنجا میرسیدم و او هم دقیقاً سر همان ثانیه پشت در منتظر بود و با اولین ضربۀ انگشتِ من، در را باز میکرد. چشمانِ زیبای سیاهِ او گیراترین نگاه جهان را داشت و لبخند همیشگی و خیره شدنش در چشمان من، مرا به خودم امیدوار میکرد. تردید نداشتم که دوستم دارد و من هم، بیکلام و تسلیم، به او خیره میشدم و عضلاتِ تنم وامیرفت. برای ما، عشق چنان تازه و ناشناس بود که هیچکدام جرئت نداشتیم با کلمه وارد آن شویم. جهان پر از نگاه بود و ما نمیدانستیم که غیر از نگاه کردن چه باید بکنیم. هیچوقت هم جرئت نکردم از مرتضی چیزی دربارۀ این دختر بپرسم. معلوم بود که خواهرش نیست. اما من هرگز سئوال نکردم و وقتی بهسوی مدرسه میرفتیم، پنهان از مرتضی، آن نگاههای عاشقانه بهنرمی در دلم بالا و پائین میرفت.
یک روزِ گرم خردادماه، نزدیک تعطیلی مدرسهها، وقتی به خانۀ آنها رسیدم، دیدم چشمان دخترک دودو میزند و طوری نگاهم میکند که انگار در گفتن چیزی تردید دارد. نمیدانستم چگونه میتوانم کمکش کنم. در چشمانش خیره شدم و لبخند زدم. او هم لبخند تلخی زد و با صدائی که راحت از گلویش درنمیآمد، گفت: «ما داریم از اینجا میریم.»
خشکم زد. چنان غافلگیر شدم که همۀ کلمههای جهان از سرم پرید. انگار سنگی بهسوی کبوتران پرتاب کرده بودند. ماتومنگ به او خیره شدم. سیاهی چشمانِ مأیوسش چاهی عمیق و سرشار از انتظار بود. اما من واقعاً چنان غافلگیر شده بودم که نمیدانستم چه حرفی باید بزنم. فقط دیدم که مرتضی کنار دست او پیدایش شد و با عجله گفت: «بریم، دیر شد!»
وقتی به راه افتادیم، دختر، غرق در ناامیدی، همانجا بین دو لنگۀ در ایستاده بود. نگاه چشمان زیبا و غمگینش را که کلمه در آن نبود، پشت سرم احساس میکردم و چشمانش، چشمانِ آن پسرک 14 سالهای را که داشت گیجومنگ از او دور میشد و در دوردست چیزی نمیدید، در ذهنش تصور میکرد.
سالها بعد، زمانی که دانشجوی رشتۀ سینما بودم، غروبِ یکی از روزهای دلپذیر و گرم آغاز تابستان، ناگهان او را در یک خیابان شلوغ دیدم. کنار مردی سالمندتر از خودش پیش میآمد. داشتم با عجله به محل قرارم با دختری که تازه با او آشنا شده بودم میرفتم. اما با دیدن او، آهنگ قدمهایم کُند شد. خودش بود. از دور هم همان چشمان درشتِ سیاه و خوشگل را داشت. اما بزک کرده بود و زیبائی دخترانهاش به حالتی زنانه میزد. چشمانم درخشید و لبخندی از اعماق وجودم بالا آمد. او هم مرا از دور دید. برق نگاهش نشان میداد که مرا دیده است. ولی وقتی به چند قدمیام رسید، بدون آنکه سرش را بهطرف من بگرداند، با چشمان گشاد و نگران، به مرد کنارِ دستش که حدس زدم باید شوهرش باشد، اشاره کرد و لب پائینش را بهسرعت به دندان گزید؛ که نکند من علامتی از آشنائیِ با او بدهم.
در یک سکوتِ پُر از تصویرهای بیصدای سیاهوسفید از کنارش گذشتم و دیدم سنگی که آن روز بهسوی آن کبوترها پرتاب شده بود، به او خورده است. طفلک، چقدر از فاش شدن آن عشق قدیمی ترسیده بود! سرِ چهارراه، در ازدحام جمعیت، بدون آنکه به چراغ راهنمائی توجه کنم، ایستادم و منتظر ماندم. شوق دیدارِ دوستدختر تازهام در من خاموش شده بود و حس میکردم مرتکب گناه شدهام.
شب، وقتی در تاریکی اتاقم دراز کشیده بودم، دوباره به تهِ آن کوچۀ قدیمی رفتم و جلوی آن خانه ایستادم. انگار او پشت در منتظر بود. در را باز کرد و با همان چشمان سیاهِ غمگین، با سرزنشِ دخترانۀ ملایمی نگاهم کرد و در تصویرِ سیاهوسفیدِ بیصدائی گفت: «ما داریم از اینجا میریم.»


پاسخی بگذارید