گاهی گناه کردن یک انتخاب نیست:
اسمش نسترن بود. وقتی وارد اتاق شدم، همه چیز برایم عادی به نظر میرسید؛ معاملهای که شاید بسیاری پیش از من انجام داده بودند. کنار بسترش نشستم. چشمان شوخ قهوه ای رنگش را بمن دوخته بود و سفیدی بدنش برق از چشمانم میبرد. وقت سینه های بلورین اش را دیدم به یاد شعری افتادم که سالها پیش”صفدر توکلی “خوانده بود:
به شب گر واکنی سینه سفیدت
نمایان میشود صد صبح صادق
اما پیش از هر اقدامی از او پرسیدم:
چرا این راه را انتخاب کردی؟ چه شد که فاحشه شدی؟
انگار کمی ناراحت شد گفت: لباس هایت را دربیاور و زود کارت را انجام بده که من حوصله نکیر و منکر بازی را ندارم. اما من اصرار کردم و گفتم نه واقعا میخواهم دلیلش را بدانم که چرا یک زنی مثل خودت به این کاسبی سخت و کثیف رو میآورند؟
لحظهای سکوت کرد. نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که از اندوه میلرزید گفت:
شش سال پیش شوهرم را در اثر بیماری سرطان از دست دادم، پدر و مادرم نیز از دنیا رفته اند، پسر یا برادری نداشتم که تکیهگاهم باشد بجز یک خواهری که ازدواج کرده و شوهرش هم معتاد است.تنگدستی، تنهایی و بیپناهی مرا به اینجا رسانده است.
در همین لحظه احساس کردم چیزی در درونم شکست. دیگر آن زن را با نگاه نخست نمیدیدم؛ انسانی را میدیدم که زندگی، او را بیرحمانه به گوشهای رانده بود. از چشمانش فقط معصومیت و شرمندگی میبارید.
اگر” صادق هدایت” زنده بودی برایش میگفتم که شاید ” آخوند” قرآنش را ببوسد ولی هر فاحشه ای بسترش را نمیبوسد.
آنگاه پولش را به دستش دادم بدون آنکه حتی دستش را لمس کنم، نه بخاطر ترس از خدا و مجازات های شدیدش بلکه صرفا بخاطر اندوهی که در چشمان زیبای معصومش لمیده بود. با عذاب وجدان شدیدی که چون پوتکی بر روانم میکوبید؛ آرام گفتم: امیدوارم روزی برسد که هیچ زنی برای زنده ماندن، ناچار نباشد شرافتش را به بازار ببرد.
از اتاق بیرون آمدم، گرچند گاهی وسوسه میشدم که برگردم و دستکم پولم به هدر نرود. همینطوری با تردید، وسوسه و گاهی با سرزنش درونی ام به راهم ادامه دادم تا اینکه به دروازه مترو رسیدم، ساعت ۱۰ بجه شب بود، روی صندلی مترو که نشستم در همان لحظه شعری از ” محمد سلمانی” به یادم آمد که:
هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من
میرفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من
فردا که آن برهنه ای معصوم رفته بود
ابلیس با هزاران چرا مانده بود و من.
بهرحال، آن شب فهمیدم که اگر فقر و تنگدستی نبودی، جامعه ای سالمتری میداشتیم و بزرگترین گناه، قضاوت کردن انسانهای است که هرگز دردشان را زندگی نکردهایم.
ج ص


پاسخی بگذارید