فیلم زندهشور را دیدم. نفسگیر بود و به چشم منِ مخاطبِ عام سینما، بسیار عالی.
برزخی زمانی- مکانی که عملاً بدل به آزمایشگاهی فکری- فلسفی شده بود.
جایی که وظیفهی قانونی در تقابل با وظیفهی اخلاقی قرار میگیرد و این رویارویی با بازی درخشان بهرام افشاری بسیار خوب جلوه میکرد.
در فیلم با این چالش مواجهیم که از سویی قانون معتبر است و موبهمو هم باید درست اجرا شود، اما آیا این اجرای بینقص قانون، عادلانه و اخلاقی هم هست؟ اخلاق در فیلم به چرایی و بستر ماجرا نگاه میکند، در حالی که قانون فقط به نتیجهی عمل خیره شده است.
گذشته از چالش اخلاقی نمایندهی دادستان با بازی بهرام افشاری که دلم میخواهد بسیارها درموردش بنویسم اما میترسم آن وسطها ماجرای فیلم را لو بدهم، یکی از درخشانترین گرههای فلسفی فیلم در رفتار و موقعیت اولیای دم نهفته است:
قانون به اولیای دم حق بیچونوچرای ستاندن جان در برابر جان را اعطا کرده است. شبیه جایگاه کرئون در آنتیگونه. تکیه بر متنی که حق مجازات را تضمین میکند. اما درست در پای چوبهی دار، مسئله از حوزهی قانون خارج شده و وارد حوزهی اخلاق فردی و وجدان میشود: آیا اعمال این حق قانونی، بار رنج خانوادهی داغدار را کم کرده یا فقط چرخهی خشونت و درد را بازتولید میکند؟
فیلم این شکاف هولناک را به تصویر میکشد: جایی که فرد (چه مجری قانون و چه اولیای دم) میتواند کاملاً قانونی عمل کند، اما احساس کند از نظر اخلاقی و انسانی تهی شده است.
زندهشور بیانیهای در نفی قانون یا رد مجازات صادر نمیکند، بلکه مخاطب را به تماشای تنهایی هولناک انسان در شکاف بین قانون و اخلاق دعوت میکند.
فیلم به خوبی نشان میدهد که قانون برای بقای جامعه ضروری است، اما هرگز برای آرام کردن وجدان بشری و پاسخ به تمام ابعاد رنج و عدالت انسانی کافی نیست و درست در همین نقطه است که تکلیف اخلاقی، بار سنگینتری را بر دوش فرد میگذارد.
بازیها را همبسیار دوست داشتم. بخصوص بهرام افشاری، امیر جعفری و شبنم مقدمی، و البته دوست و همانجمنی سالهای بسیار دور جوانیمان، محمد عسگری، که بسیار از دستش حرص خوردیم و عصبی شدیم و گمانم این یعنی نقش حرصدرآر و دگم و اعصابخردکنش در نقش رئیس زندان را عالی بازی کرده بود![]()


پاسخی بگذارید