پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

کسی که با چشمانش عشق می‌ورزد-ترجمه حسین منصوری

فرناندو پسوآ

(برگرفته از “کتاب ناآرامی”)

تصویری که من از عشق عمیق و فوائد آن در سر دارم تصویری‌ست کاملا سطحی و تزئینی. من سرسپرده‌ی آن سودایی هستم که حاصل تماشاست. و این چنین دل خود را مصون و ورزیده نگه می‌دارم تا از نصیب‌های غیرواقعی بیش‌تری بهره‌مند شوم.

به عمرم به یاد ندارم عاشق چیز دیگری در وجود کسی شده باشم بجز عاشق آن چیزی که در او هم‌چون یک “تابلوی نقاشی” جلوه می‌کند، یعنی آن چیز صرفا بیرونی که روح در آن دم حیات می‌دمد، زنده اش می‌گرداند و به‌این ترتیب تصویر دیگری از آن نقاشی می‌کند که با تابلوی نقاشان تفاوت دارد.  عشق ورزیدن برای من روالی این‌چنین دارد: ابتدا هیأتی زیبا، جذاب و دوست داشتنی نظر مرا جلب می‌کند، مرد یا زن فرقی نمی‌کند، زیرا آنجایی که تمنایی در کار نیست جنسیت نیز نقشی بازی نمی‌کند. جلوه‌ی بیرونی این هیأت مرا فریفته می‌سازد، سراپای وجود مرا مجذوب می‌کند و به اسارت خویش درمی‌آورد. من تنها خواهان آن هستم که او را تماشا کنم، و در این حالت نیزهیچ چیز به اندازه‌ی آشنا‌شدن و سخن‌گفتن با آن انسان حقیقی که این هیأت را به معرض تماشا می‌گذارد برایم وحشت‌انگیز نیست.

من با چشمانم عشق می‌ورزم، نه با قوۀ تخیلم، زیرا کسی که مرا اسیر خود ساخته به هیچ وجه در مخیله‌ی من جایی به خود اختصاص نمی‌دهد و من بجز با چشمانم با چیز دیگری نمی‌توانم با او پیوند برقرار کنم، آن هم به این دلیل که عشق تزئینی من به او فاقد هرگونه گرایش عمیق روحی‌روانی است. این‌که فردی که واقعیت بیرونی‌اش را در معرض دید من گذاشته چه کسی است، چه کار می‌کند و یا چه اندیشه‌هایی در سر دارد علاقه‌ی مرا برنمی‌انگیزد.

تواتر بی پایان افراد و اشیایی که جهان را تشکیل می‌دهند برای من نگارخانه‌ی بی انتهایی از تابلوهای نقاشی است که بُعد درونی‌شان هیچ میل و رغبتی در من برنمی‌انگیزد، آن هم به این خاطر که روح در همه‌ی انسان‌ها پیوسته یک‌سان و یک‌نواخت است و تنها در موارد شخصی دست‌خوش تغییر می‌شود، و بهترین بخش این تغییر نیز همان چیزی است که به رویا، طرز برخورد و ظاهر حرکات تبدیل می‌شود و به آن تابلویی سرازیر می‌گردد که مرا در خود اسیر می‌سازد و به من آن تصویری را می‌نمایاند که با تمایلات عاطفی من هم‌سویی دارد.

یک موجود انسانی به باور من از هیچ روحی برخوردار نیست. روح موردی است که به خود روح مربوط می‌شود.

و من در این منظر بکر و پاکیزه است که بنای بیرونی و زندۀ اشیاء و موجودات را مانند خدایی از جهانی دیگر تجربه می‌کنم بی‌آنکه به محتوای روحی این بنا اعتنایی بورزم. من موجودیت این بنا را تنها از بیرون پی‌ریزی می‌کنم و زمانی هم که نیازمند عمق و محتوا باشم آن را در درون خود و در درون تصویری که از داده‌های زندگی دارم می‌جویم.

برای من آشنایی شخصی با کسی که من او را صرفا به عنوان یک دکور دوست دارم چه فایده‌‌ای می‌تواند داشته باشد؟ به‌یقین ناامید نخواهم شد، زیرا از آن‌جایی که فقط واقعیت بیرونی او را دوست دارم و هیچ چیز نیز با تخیل خود به آن اضافه نمی‌کنم درنتیجه حماقتی که شخص مورد نظر ممکن است زمانی مرتکب شود و هم‌چنین این که او انسانی معمولی و میان‌حال است نیز هیچ خللی نمی‌تواند به آن تابلوی نقاشی وارد آورد، چرا که من بجز منظر بیرونی او انتظار دیگری از او نداشته‌ام، همان منظری که از پیش وجود داشته و از این پس نیز وجود خواهد داشت. اما آشنایی شخصی زیان‌آور است چون فایده‌یی به من نمی‌رساند، و چیزی که فایده نمی‌رساند همیشه زیان آور است. و دانستن نام اشخاص به چه درد من می‌خورد؟ و اتفاقا اولین چیزی هم که به وقت معرفی اشخاص با آن مواجه میشوم نام آن‌هاست. یک‌دیگر را شناختن نیازمند آزادی تماشاست و من در مقوله‌ی عشق ورزیدن خویش خواهان این آزادی هستم. ولی وقتی کسی را از نزدیک می‌شناسم نمی‌توانم او را تا آن‌جایی که دلم می‌خواهد تماشا کنم. برای یک هنرمند افزودن به معنای کاستن است، از این رو آشنایی‌های بیش‌تر تاثیرپذیری را با وقفه روبرو می‌کند و از بار مطلوبش می‌کاهد.

سرنوشتی که طبیعت از آن من کرده مرا به تماشاگر افراطی و سودایی جلوه‌ی ظاهری اشیاء و انسان‌ها مبدل ساخته است، به کسی که رویا را در هیأتی عینی می‌بیند، با چشمانش عشق می‌ورزد و شیفته‌ی اشکال و وجوه طبیعت است…

این نوع عشق ورزیدن نه استمناء روحی است و نه آن چیزی که در قاموس روان‌شناسان “اروتومانی” یا جنون جنسی نامیده می‌شود. قوه‌ی تخیل این‌جا، برخلاف استمناء روحی، کاملا کنار گذاشته می‌شود. من خودم را در عالم خیال به جای معشوق جنسی یا دوست و ندیم شخصی که او را تماشا می‌کنم و یا تجدید خاطره‌یی از او در ذهن خود به عمل می‌آورم نمی‌گذارم. من مطلقا در رویا غرق نمی‌شوم و بر خلاف کسی که به جنون جنسی مبتلاست نه از شخص مورد نظر انسانی آرمانی برای خود متصور می‌شوم و نه او را از حوزۀ مقولات مشخص زیبایی‌شناسی فراتر می‌برم. من از این شخص بجز آنچه به من نشان می‌دهد و بجز خاطره‌یی ناب و بلاواسطه که چشمانم دیده است چیز دیگری از او نمی‌خواهم و بیش‌تر از این هم به او فکر نمی‌کنم.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب