زخمیتر از آواز خاموشی
در کوچههای شب قدم داری
از بغض یک تاریخ زن بودن
بر شانههای خود ستم داری
چندان تو را در بند ترساندند
کآیینه را از یاد میبردی
هر گه که میخواستی گل باشی
در مشت یک فریاد میمردی
دیدی که در بازار بیرحمی
زن را فقط تصویر میخواهند
از او سکوت و اشک و تسلیم و
چشمان بیتفسیر میخواهند
یک عمر در تردید پوسیدی
تا شکل خود را باز بشناسی
تا زیر این اجبار سنگین هم
یک زن بمانی، یا که یک عاصی
رو کردی آخر سوی تنهایی
چون شهر آغوش امانی کم
هر کس رسید از زن فقط یک جسم
در ذهن بیمار خودش مجسم
حالا تویی و خویش زخمیات
با قلب سرکش، با غرور زن
باید دوباره سبز برخیزی
از خاک این خاکستر کهن
دیگر مترس از خشم دنیا، نه
این زخمها روزی هنر گردند
زنهای خاموش جهان آخر
فریاد بیمرز سحر گردند
صفیه میلاد



پاسخی بگذارید