بزرگترین پیروزیِ جهان این نیست که انسان را رنج میدهد؛ بلکه این است که از همان انسانِ رنجدیده انتظار دارد سپاسگزار نیز باشد. گویی درد کافی نیست، باید بر زخم نیز لبخند زد تا اخلاق کامل شود.
من هرگز نتوانستم شکرگزاری را فضیلتی بیچونوچرا بدانم. زیرا سپاس، پیش از آنکه یک احساس باشد، حکمی است دربارهی ارزشِ آنچه دریافت کردهایم. و من چگونه دربارهی جهانی حکم به نیکویی بدهم که هر روز هزار امکانِ بهتر را دفن میکند؟ اگر میتوانست اندکی عادلانهتر باشد و نبود، اگر میتوانست اندکی مهربانتر باشد و نشد، اگر میتوانست رنجی را نیافریند و آفرید، آنچه در برابر من ایستاده، دیگر صرفاً «واقعیت» نیست؛ صورتِ ناقصِ امکان برتر است.
من شکرگزار نیستم؛ نه از سرِ ناسپاسی، بلکه از سرِ احترام به عقل. زیرا هر سپاس، اعترافی است به اینکه «همین، سزاوارِ من بود.» و من چگونه چنین اعترافی کنم، وقتی هر وجبِ این جهان فریاد میزند که میتوانست چهرهای دیگر داشته باشد؟ اگر حتی یک رنجِ بیهوده وجود داشته باشد، اگر حتی یک اشکِ بیدلیل بر خاک افتاده باشد، اگر حتی یک کودک پیش از آنکه معنای زندگی را بفهمد، معنای درد را آموخته باشد، آنگاه شکرگزاری دیگر فضیلت نیست؛ چشم بستن بر پروندهای است که هنوز باز مانده است.
به من میگویند: «به داشتههایت نگاه کن.» اما این، پاسخِ پرسش نیست؛ تغییرِ جهتِ نگاه است. فقر، با مقایسهی خود با فقرِ بزرگتر، ثروت نمیشود. عدالت نیز با اشاره به بیعدالتیِ بیشتر، عادلانه نمیگردد. حقیقت، با تغییرِ زاویهی دید، ماهیتش را عوض نمیکند.
شکرگزاری زمانی معنا دارد که بخشنده، همهی توانِ خویش را به کار گرفته باشد و بیش از آن نتوانسته باشد ببخشد. اما اگر بخشنده را نامحدود بدانیم، هر کمبود دیگر حدّ نیست؛ انتخاب است. و انتخاب، همواره در معرض داوری قرار میگیرد. از همینجاست که برای من، شکرگزاری نه یک فضیلت، بلکه تعلیقِ داوری است؛ گویی انسان پیش از آنکه حقِ پرسیدن داشته باشد، موظف به تشکر کردن است.
من جهان را محکوم نمیکنم چون تلخ است؛ تلخی، ایرادِ جهان نیست. جهان را از آن رو مسئلهدار میبینم که میان آنچه هست و آنچه میتوانست باشد، شکافی عمیق دهان گشوده است. تمام اندوهِ من در همین «میتوانست» نهفته است؛ واژهای که از همهی رنجهای جهان سنگینتر است.
من از جهانی که بیاجازه مرا به این بازی پرتاب کرد، چیزی طلبکارم، نه بدهکار. طلبکارِ معنایی که هرگز نداد، طلبکارِ عدالتی که هرگز برقرار نکرد، طلبکارِ آرامشی که همیشه وعدهاش را داد و هرگز به عهد خود وفا نکرد. از چنین جهانی، سپاس خواستن، شبیه آن است که جلاد، پس از فرود آوردنِ تبر، از قربانی بخواهد بابت تیز بودنِ تیغه تشکر کند. اگر روزی لب به شکر بگشایم، آن روز دیگر چیزی از عقلِ معترض در من باقی نمانده است؛ زیرا نخستین وظیفهی اندیشه، ستایشِ جهان نیست، بلکه امتناع از تقدیسِ نقصهای آن است.
کاملا معتقدم: جهان، استادِ بزک کردن زخمهای خویش است.


پاسخی بگذارید