از کتاب ( رها در باد)
دخترک رقاصۀ تازه جوان، خسته از زندگی میرقصید و میچرخید
مادرم هر باری که مرا به عروسی دوستان و همسایهها میبرد، اندوهگین به بیچارگی نوازندههای خرابات میاندیشیدم. میپنداشتم «رمی»، آن پسرک یتیمی در رمان ( بیخانمان) که در پسکوچههای پاریس هارپ مینواخت، در پسکوچۀ ما با چشمان خوابآلود طبله و هارمونیه مینوازد.
نگاهم به زن مسنی افتاد که دف می زد و آواز میخواند و خواب سنگین را هم از چشمان «رمی»های کوچۀ خرابات میربود.
دخترک رقاصۀ تازه جوان، خسته از زندگی میرقصید و میرقصید. با هر چرخی که میزد، دایرۀ دامنش به پهنۀ بدبختیهایش اوج میگرفت و کنارههای زرین دامنش در روشنایی چراغها درخشیدن میگرفت. دخترک با کوبیدن دو پاشنۀ ملتهب بر زمین و بلند شدن شرنگ شرنگ زنگهای پایش با ریتم طبله و هارمونیه، پیوند زندگی عروس و داماد را بشارت میداد. با دریغ از ورای شرنگ شرنگ زنگهایش فریاد خشمگین دختری برمیخاست که زندگی وی با خرابات گره خورده بود. زنگها با هر پا زدنش بر زمین، فریاد بیصدای دختری بود که در خرابات زاده میشد.
دخترک همه شب میرقصید و میچرخید. موهای افشانش بر چهرهاش شلاق میکوبید. در یک دست پیاله و نعلبکی را چنان هنرمندانه به هم میزد که آهنگِ پول طلبیدن از آن برمیخاست. در هر بیباکی و دلرباییِ پیچ و خم اندامش ناگزیری موج میزد. ناگزیری وی را به سوی قلمرو مردانه میکشاند. مردان هوسران پولی چند در میان دو پستانش میگذاشتند. دخترک در پایان مجلس نیمهجان در گوشهای میافتاد و زن مسن با خشونت پولها را از میان دو پستانش میربود.
سحرگاهان در هوای گرگ و میش، «رمی»های طبلهچی و هارمونیهچی با چشمان سرخِ خوابآلود و چهرۀ رنگپریده با کولهباری از خستگی و توهین بر دوش، آهنگ رفتن به سوی زادگاهشان، خرابات، میکردند.
از کتاب ( رها در باد)


پاسخی بگذارید