آب حمال قرص ورم کرده ی خورشید
از دشت ها وتنگه ها می گذرد
درختان به مرغی سایه می بخشند
که عقرب خورده باشد
کفتاران به تقسیم گوشت های قربانی
در کمر کش نامرادی
دل به مراد بسته ایم
حرف ها از همه ی فصل ها سبز ترند
فشنگ های گل پر
در قطار فرست
بارش توفان اندیشه
دره ی تنهایی را سیراب خواهد کرد
قرار بی قراری
در رفت وآمد چشم ها
شاعری به دزدیدن نور از اندام شب
تا نی عزل را بتراشد
گاهی پیش می آید
برای حرمت واژه ی مبادا
آرد را هم الک می کنیم
چه جوی چه جیحون
عشق در اوراق کفش های کهنه استحاله است
کرفس رفاقت تشنه است
شقیقه ها از دو درز لب کپک کشیده
گرده ی خالی اسب ها به بهشت سکینه
کوزه های بی دست
بره هایی که به کارد نزدیک ترند
بیا ای یار
بیا به باد دهل
به رقص درختان
پرواز کبوتران
ودست مال هایی
که آغوش عشق می زایند
حیات. فرخ


پاسخی بگذارید