برگرد، مرا نگاه کن
برگرد،
مرا نگاه کن؛
به مشتهایم،
به این دستهایی که هنوز
از جستوجوی نان
خالی ماندهاند.
چهرهام را میشناسی؛
همانم
که سر فرود آورد،
نه از ترس،
از سنگینیِ گرسنگی.
همانم
که کار میخواست،
آزادی میخواست،
و در جهانِ بیپاسخ
تنها سهمش
دیوار بود
و سکوت.
تو اما
با تیغی در دست آمدی،
با زهری بر شمشیر،
با اسید
در تاریکیِ چشمهای ما.
پوستم را سوزاندی،
نامم را زدودی،
خاکسترم را
در زبالهدان ریختی
و گمان کردی
انسان
با آتش تمام میشود.
نمیدانستی
نهالِ عشق
از سوختن نمیمیرد؛
در خاکستر
ریشه میدواند،
در خون
نفس میکشد،
و از زخمِ تن
تنهای سختتر میسازد.
برگرد،
مرا نگاه کن؛
این منم،
همان که خواستی نباشد،
همان که هنوز
در مشتهای بستهاش
معنای بودن را
حفظ کرده است. رضا باقری








پاسخی بگذارید