دیشب خواب دیدم.نشسته ام توی خانه ای که سقفش چکه می کند.درست مثل خانه ی کودکی هام که کاسه چین بود دکوراسیون کاسه ها:بزرگ.کوچک.فلزی.شیشه ای…قطره ها اول روی سقف روی خطی دنبال هم می دوند.غالب بر جاذبه.تا به هم می رسند می افتند.از یک نقطه و تو باید کاسه را درست زیر آن نقطه تنظیم کنی.قطره های اول تا ته کاسه می خورند می پرند.اما کم کم آرامشان می گیرد.تا کاسه لبریز شود.و تو باید بدوی.کاسه را خالی کنی.دوباره بگذاری.تا باز قطره ها وحشت زده بیرون بپرند و بعد…
من هم بچه که بودم چکه می کردم.اما کاسه لازم نداشتم.همیشه جلو شورتم به اندازه ی سکه خیس بود.شبها کار از چکه می گذشت.تا زیر بناگوشم را می خیساندم.پیش از سپیده بیدار می شدم و هی دست می زدم ببینم آیا خشک نشده؟شلوارم را تکان می دادم شاید جریان هوایی ایجاد شود و..خشک نمی شد معمولن!گاهی هم شب گامهایش را یواش تر بر می داشت تا من خجالت زدگیم را بتوانم در امتدادش چاره ای بکنم.یکبار یادم می آید که جیب شلوارم پر از تخمه ی آقتابگردان بود.جیبم زیپ داشت.شب خسته از دویدن در کوچه ها.توی جوب ها دنبال توپی پلاستیکی و دو رویه…خوابیدم روی خستگی های کودکانه …فرداش شاشیده بودم.کسی نفهمید.پتوی نمناک را برداشتم و چپاندم زیر رختخوابها تا بعد بوی نمش خانه را بردارد.تا بعدتر کتکش را بخورم.و در کوچه ی پیش از نیمروز من و رفیقانم بودیم که در فراموشکاری رنگ رنگ کودکانه تخمه های آفتابگردان را مشت مشت توی دستان خاک آلودمان می ریختیم و طعم شور زندگی را زیر زبانمان مزه مزه می کردیم.
بزرگتر شدم باز هم چکه می کردم.اینبار اما طور دیگری…شبها می خوابیدم روی احساسات پس از بلوغم.آن دختری را که روپوش سورمه ای و کفشهای کتانی سپید داشت و هر روز در مسیر ۱۶ سالگیم به راه دبیرستان می دیدمش در آغوش می فشردم و…صبح می دیدم که باز چکه کرده ام.همیشه باید حواسم به این چکه ها می بود…
می خواستم بنویسم اما انگار بارانهای پیش بینی نشده ای می ریختند روی ورق پیش رویم.کلمات قاطی می شدند.من زیاد خیس شده ام زیر آسمان بی ابر…
این قطره ها هنوز هم می چکند.ار سقف.از آسمان بی ابر و با ابر.
دیشب خواب دیدم توی خانه ای هستم.سقفش چکه می کرد.دستهام کاسه هایم بود.کاسه کم داشتم!
احسان








پاسخی بگذارید