بیستوسوم خرداد چهارصد و پنج
ویترین
از چند روز پیش دارم به آن فکر میکنم. به اتفاقی که در آن چهارچوب شیشهای میافتد. مکعبی ایستا که در آن ماجرای عرضه و تقاضا جریان دارد. از کی به ذهن آدمیزاد رسید که «چیزی» را که دارد پشت شیشه بچیند، طوری که دیده و خواسته شود، اما در دسترس نباشد؟
چیز بودن. هر چیزی. یک قوری چینی، یک تشت لاکی، یک تن کشیده… ویترین شدن، به اجبار یا اختیار. با خودم فکر میکنم آیا آدمیزاد هیچوقت به دلخواه خودش مینشیند پشت ویترین؟
به عکسهای شناسنامههای مجازیام فکر میکنم. با چفیهی فلسطینی، عینک، چهرهی محو. حرکت. در حال حرکت. من اینچنینم. چقدر با خودم فرق دارم؟ خودم با خودم. کدامیک من هستم؟ منی که افقی ساعتها به سقف خیره میشود؟ منی که دقایقی سیگار بین انگشتها، به تقتق صفحهکلید گوش میدهد؟ منی که میخندد و یک شانهاش را بالا میدهد و سرش را کج میکند و نامی را کشیده ادا میکند؟ منی که تصویر میسازد و تصویر میسازد و تصویر میسازد و این تکهها را هیچوقت سامان نمیدهد؟ منی که ویترینش را میان سطرها میچیند؟ منی که با دامن قهوهای و کت استخوانی در خیابان راه میرود؟
گاهی دچار لذتی عجیب میشوم. عجیب نه، اسمش رخوتناک است. کیف میکنم از نوشتن. بیمحابا نوشتن. لازم است هر روز خودم را در معرض این لذت قرار بدهم. هر روز بتازم. مثل اسب. یک تیشرت سیاه دارم که رویش تصویر یک اسب خالخالی را که روی دو پا ایستاده نقاشی کردهام. دلم میخواهد روی همهی لباسهایم تصویری از اسب نقاشی کنم یا بدوزم. دوختن را دوست دارم. بیشتر از نقاشی کردن. دوختن روی نقاشیها را حتا بیشتر از هر دو دوست دارم. به قدر نوشتن. آنطور که ذرهذره هر چیزی شکل میگیرد. مسیرش تغییر میکند. چیزی دیگر میشود. چیزی که فکرش را هم نمیکردی. چه لذتی بیش از این؟
آتش جنگ خاموش نه، اما به تیزی گذشته نیست. نمیدانم تا کی. و مغز بدبخت بیچارهی من باز دارد بارقههای هوش سرشارش را نشانم میدهد. آخ، مخ نازنینم. کلاس چهارم چرا خانم کاکاوند وقتی نقاشیام را دید گفت: چه فایده، مشقهایش را که نمینویسد. آن هم چه مشقی؟ رونویسی. شش صفحه باید مینوشتم، درد بیدرمان. حالا خودم کاشف درمان همهی دردهایم هستم. خانم کاکاوند، مسئلهی من تنبلی نبود. تکرار بود. من از تکرار فرار میکردم و تو، نفهم، هی من را میفرستادی دفتر مدرسه. دیدی که شکستت دادم و خودم هم شکست خوردم. چنان شکستم که حالا توی هر نوشته باید اعلام کنم که یک نابغهی ناشناس هستم. حالا نابغه نه، اما باهوش که هستم. بیایید همه به این مسئله اعتراف کنید و آن طفلک دهساله را که از شرم شانههای لاغرش میلرزد، از دفتر مدرسه نجات دهید.
ساعت هشتوبیست دقیقهی صبح است. روزهایی را که با نوشتن هذیان شروع میکنم دوست دارم. درست این است که روز را با دویدن و حرکات کششی یوگا شروع کنم. اما من اینچنینم.
ویترین، اسلش، من اینچنین بودن
خیابان ما بالای شهر است. نمیدانم چرا. یعنی واقعاً شهرستان من پایین و بالایش هیچ فرقی با هم ندارد. همهجایش زشت و داغان و بدون هیچ امکاناتی است. همهجایش ساختمانها و مراکز خرید سنگی با نمای رومی روییده و پوشش گیاهیِ طبیعتِ حاشیهاش هم آسفالت و ردیف ویلاهای از قدیم نما رومی و جدیداً کلبهی سوئیسی است. از سوئیسی بودن شکل کلبههایش به ما رسیده. چنانکه از سفیدپوستی آریایی بودنش، قهوه نوشیدنش، گلوگشاد خندیدنش، حذف کردن آدمهای سمی، دویدن صبحگاهی، سوشی قورمهسبزی خوردن و داشتن مدرس داستاننویسی برای کودکان زیر هفت سال. آیا شما عزیزان آن طرف آبها که در کارتپستالهای زیبا زندگی میکنید، از این چیزها دارید؟
خیابان ما بالای شهر است، اما آدمهای اینجا، هم در بالا و هم در پایین شهر، خیلی خوشگل و خوشلباس هستند. یعنی شدهاند. یک زمانی بود که آدم فرهیختهای مثل من غمگین بود از اینکه چرا آدمها اینقدر بدلباساند و این زرد و سیاه چیست که با هم هماهنگ میکنند و میپوشند؟ اما حالا به یمن انقلاب زن، زندگی، آزادی، مردم خیلی قشنگ شدهاند. این را خیلی جدی میگویم. تمام این سه ماهی که توی جنگ بودیم و سه ماه آیندهای که در جنگ خواهیم بود و تمام ماههای بعدی که تورم پوستمان را بیش از پیش میکند و به استخوان و مغز استخوان و رگوپی و سلولهای بدنمان خواهد رسید، تنها چیزی که من را سر پا نگه داشته، دیدن آدمهای قشنگ توی خیابان است. این تمایل عجیب به زیبا بودن، با شکمهای گرسنه و بدنهای کالریندیده، یک جور مبارزه است. حالا هم مثل همیشه حالش را ندارم زیاد توضیح بدهم. مقاله و جستار که نمینویسم. روزنوشت است. یک ویترینی است که با شلختگی چیده شده و خیلی گویای آن چیزی نیست که برای عرضه دارد. سمساری اصلاً. اگر دلتان خواست، بگردید چیزی بهدردبخور میان این حرفها پیدا کنید.
اما برای من دیدن و بودن در بخشی از این ویترین خیابان، که ازش نفرت دارم و باز ازش تغذیه میکنم، خود زندگی و مبارزه است.
در اینستاگرام چند زن سفیدپوست خیلی خوشبخت را دنبال میکنم که یاد میدهند چه را با چه بپوشید. خیلی تأثیرگذار است. وقتی اینترنت قطع بود، من گیج بودم که چطور لباس بپوشم و هی توی سایتهای فروش لباس میچرخیدم و توی سرم فلان کت را با فلان دامن و شلوار هماهنگ میکردم و هی خرید اینترنتی میکردم. خیلی زیاد. آنقدر که پولم را تمام کردم. کفش خریدم. کت خریدم و کوفت و زهرمار خریدم و تا اینترنت وصل شد، اولین کارم این بود که از چتجیپیتی بپرسم با حساب صفرم تا آخر ماه چطور به زیست ادامه بدهم؟ و چون چتجیپیتی خیلی سفیدپوست است، نمیداند حساب صفر یعنی دقیقاً حساب صفر. نه اینکه یک جایی یک پساندازی داشته باشی. و خیلی آرام و مادرانه دعوایم کرد و گفت یا نگفت، و من دارم خودم حالا این را سرهم میکنم که تو مضطرب و مستأصل بودی و هستی و خواهی ماند و داشتی سعی میکردی با خرید کردن یک خاکی به سرت بریزی. رفتار طبقهای که هنوز میتواند قسطی دامن و کت و کفش بخرد. آنقدر بخرد تا برسد، نه اینکه سقوط کند، بهطور طبیعی و آنطور که روند زندگی در چهارچوب اقتصادی مثل اقتصاد ایران است، برسد به جایی که دیگر نتواند برای اضطرابش از این غلطهای اضافی بکند.
ویترین
ما در قسمت شمالی ویترین شهر زندگی میکنیم. ویترینی که ادای ویترینی درخشان و پرزرقوبرق را درمیآورد. ویترینی که واقعاً بوی زباله میدهد؛ نه همیشه، ساعاتی از روز و ماههایی از فصل. در تابستان، که آفتاب خوب داغ میشود، بوی شیرابه بلند میشود و مثل عطری سنگین و سکرآور از حواشی شهر، آنجا که تپههای زباله در حال رشد و پیشروی است و آنجا که کارخانهی تولید خوراک دام است، بویی که دهان آدم را زهر و پرآب میکند، چنانکه نتوانی بزاق بدطعمت را قورت بدهی، مثل مهی غلیظ شهر را در بر میگیرد. شهر بوگندو با آدمهای خوشلباس که میان مغازههای بنجلفروشی و سطلهای زبالهی لبریز و ماشینهای چینی بیست سال پیش، در حرکتاند. من هم یکی از همینها هستم. راه میروم و نگاه میکنم. و دچار جنون میشوم و وقتی برمیگردم خانه، مست از بوی تعفن و گیج از آنچه دیدهام، توی اتاقم سنگر میگیرم. زل میزنم به سقف. ساعتها، حتا روزها، و خواب شهر را میبینم و دربارهی شهر فکر میکنم و دربارهی شهر با آدمها حرف میزنم و دربارهی شهر مینویسم؛ چیزهای پراکنده و پرتوپلا، مثل یادداشتهای سردستی، تا یک جایی داستان شود شاید.
اما اگر عمرم قد ندهد که قصهی همهی اینها را بنویسم چه؟ این لحظه سنگینی مسئولیتی خطیر را روی شانههایم حس میکنم. واقعاً اگر قصهی آن مردی را نگویم که میان خط کمرنگ جداکنندهی دو جهت خیابان ایستاده بود، با قوزی برآمده و عظیم، و جلوی پایش یک جعبهی پلاستیکی گذاشته بود و گدایی میکرد… اگر او را نشان آدمها ندهم. اگر یاد خودم نیندازم که «مردم» چه کسانی هستند. اگر یاد آن مرد نیندازم که وجود دارد… آیا من میتوانم خاطر آن مرد را بیدار کنم؟ آن مرد که قدبلند نبود، صدای قشنگ نداشت، سیگار را زیبا میان دو انگشتش نمیگرفت، زیربغلش عطری سرد و تلخ نداشت، شعر بلد نبود و سه تا زبان. اگر مدام از خودم نپرسم که آن مرد کجای این ویترین بزرگ است؟…
مرد قوزکرده موجود است. کسی یک مرد قوزکرده نمیخواهد؟ ارزان، مفتی حتا. یک مرد قوزی که ایستاده میان خطوط موازی خیابان و گدایی میکند و جلوی پایش یک جعبهی پلاستیکی گذاشته، که دکهاش است. دکانش، و من دیدم که آن مرد به تکهآشغالی که از زیر ماشینها قل خورد و آمد سمتش، لگدی انداخت و آشغال را دور کرد. دکانش را تمیز نگه میداشت. و از خودش و بالاتنهی خمیدهاش و پاهای عریان سوختهی لاغرش و از آنجور بودنش که در واقع یک جور نبودن آشکار بود، ویترینی ساخته بود برای دیده شدن. شبیه ویترین آن یکی مردی که لب پلههای بانکی نشسته بود و یک اسکناس پنجهزارتومانی را جلوی پایش گذاشته بود. اسکناس کهنه، اما صاف، با دو تا قلوهسنگ دو طرفش تا بیحرکت بماند. مرد گدا لب پلههای شعبهی اصلی بانک ملی. ما هنرمندان لازم نیست خیلی دنبال سوژه بگردیم. ما خودمان سوژهایم. موضوعی برای فیلم و داستان و شعر و قطعات موسیقی. کاش یک جایزهای، چیزی هم برنده شویم. رزیدنسی کوههای آلپ مثلاً، تا چند شب در کلبههای سوئیسی واقعی، در سوئیس واقعی، بخوابیم.
ویترین
شهر پر از دکان است. همه در حال فروشیم. تکههایی از خودمان را میفروشیم. از تن و جان و اندیشهمان. نمایش شجاعت، نمایش پیروزی، نمایش زیبایی، نمایش وطنپرستی، نمایش آزادگی، دکانهای شبانه و پخش سرود و کتلت و شربت. پرچم دست دختر بیحجاب، دختر چادری، پسر چفیهبهگردن، آدم چپ، راست افراطی، معتدل صلحطلب، بچهی کار. این را خودم دیدم. مانده توی ترافیک تجمع شبانه. بچههای کونلخت سر پرچم ایران دعوا میکردند. برایشان اسباببازی بود. یک چیزی که مفتی بهشان رسیده بود و یکی که زرنگتر بوده قاپیده بود و آن دیگران هم دوست داشتند داشته باشندش. بکشبکش پرچم بود و من دوست داشتم سرم را محکم بکوبم به فرمان. واقعاً دوست داشتم این کار را بکنم، چون تنها ایجاد یک درد فیزیکی حواسم را از صحنهای که داشتم میدیدم پرت میکرد. نمیشد سرم را بکوبم. مردم نگاهم میکردند یا ممکن بود صدای بوق ماشین بلند شود. عوضش فحش دادم. به خودم و به همه، همهی همهی همهی…







پاسخی بگذارید