حالا ۲۹خرداد صفر پنج – ریحانه جباری

حالا ۲۹خرداد سال صفر پنج است.

جنگ ظاهراً تمام شده. هیچ‌چیز قابل پیش‌بینی نیست. غمِ نان بیش از همیشه دارد گلویمان را می‌فشارد. اندوه تمامِ جان‌هایی که از دست شدند هم. از جنگ ۱۲روزه، تا دی‌ماه و جنگ بعدی.

به همه‌ی کشتگان این ماه‌ها و سال‌ها فکر می‌کنم. به تفاوت‌های محتمل در امید و نگاهشان نه. به شباهت‌هایشان. به اینکه همه‌ی آن‌ها فارغ از جناح سیاسی و توقعشان از روزگار، انسان بودند و عزیز. به اینکه اگر خودم یکی از کشتگان بودم، چه دردی داشت مصادره‌ام. همان‌طور که وصیت کردم اگر در جنگ کشته شدم، عنوان شهید بر من نگذارند، دلم هم نمی‌خواست اگر در دی‌ماه جانم از دست رفت، بگویند به فرمان پهلوی آمد و جانش را فدا کرد!! این دومی را پیش از ۱۸ و ۱۹دی‌ماه وصیت نکرده بودم چون فکرش را هم نمی‌کردم قرار است همه‌ی آنهایی را که به خیابان می‌آیند، طرفدار پهلوی بشمارند!! این را بعد از آن روزهای سیاه، با حیرت و اندوه دیدم.

این‌ها چیست که می‌نویسم… مثلاً یادداشتِ زادروزم است! چهل‌وچهار سال گذشته از نیمه‌شبی که دکتر وهابی (که همان سال‌ها همراه خانواده‌اش در تصادفی از دنیا رفتند)، آن نوزاد تپل و سبزه‌ و پرمو را در آغوش مادرم گذاشت.

چهل‌وچهار سال گذشته و از سه جنگ به معنای واقعی کلمه و بسیار سختی و بحران و رنج گذر کرده‌ام اما همچنان راضی‌ام از به‌دنیا آمدن. از این سخت‌جانی. از اینکه هربار تکه‌پاره‌هایم را به‌هم می‌چسبانم و حتی شده با چشم‌های خیس، اما لبخندی می‌زنم و به زندگی فکر می‌کنم.

از اینکه تکلیفم با خودم روشن است و تمام تهمت و توهین‌های این چندماه، هرچند غمگینم کرد و دردم آمد اما از آن‌ها هم عبور کردم و از ترس طرد و تنهایی، پایم به سمت آنچه که باورش نداشتم نلغزید.

این راضی‌بودن‌ها برای میانسالی گمانم خیلی غنیمت است. انگار با مرورش دلت قرص می‌شود که هرقدر هم در خیلی جاها و کارها، ایراد داشته باشی، اما در اصولی که برای خودت می‌شناسی، بیراه نیامده‌ای.

۲۹خرداد سال صفر پنج است، هرچه هم با خودم مهربان و راضی باشم اما زادروز غمگینی‌ست؛ نه از سر بحران میانسالی، که هر سنی برای من شگفت و عزیز است، غمگینم برای تمام آنچه که همگی از سر گذراندیم و آرامش و ثباتی که حق همه‌ی ما بود و نداریمش.

در نوجوانی از دخترعمو شنیدم که بین اکیپ نوه‌های خانواده، به من می‌گویند «ریحان مهربون». کاش هنوز هم آن‌هایی که باهم نشست و برخاست داریم، این‌گونه بشناسندم.

باقی بقای همه‌ی شما

پاسخی بگذارید

بیشتر از فصلنامه(درنگ) فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب