
چشمِ مرا ببند…
بیداری در رودی بیزار میرود.
و روز در غبارِ بیسرانجامی؛
هیچ حرفی برای شنیدن ندارد.
از بانکها، نامهها،
از روزنامهها،
از خویش و گامها و خیابانها،
و از این همه سیمایِ آشنا؛
خستهام،
همه شبیه همیم؛
سنگدل، غافل، سیاهدل
و خیره به ارقام و ازدحام.
سر میگذارم روی شانهی شب:
این غولِ مهربانِ سیاه.
قورباغهای غافل؛
میپرد میانِ برکهای عاقل با حواسِ پرت،
برکه تکان میخورد!
و قطرهای شعر:
مینشیند روی گونهی من.






پاسخی بگذارید